بخش ۱۷ - آمدن سوسن جادو به ایران به گرفتن پهلوانان - محمد کوسج | ناهیدبخش ۱۷ - آمدن سوسن جادو به ایران به گرفتن پهلوانان
محمد کوسجزنی بود رامشگر آن جایگاه
چنین گفت در انجمن پیش شاه
ز یک تن فزونی چه آید کنون
چرا دیده کردی چو دریای خون
نگردد ز یک قطره کم رود نیل
چه سنجد همی پشه بر پشت پیل
تو را این همه ناله از یک تن است
همانا نه از روی وز آهن است
کنون گر مرا شاه یاور بود
همی بخت فرخنده چاکر بود
به دیان دادار و تخت و کلاه
به رخشنده خورشید و تابنده ماه
کز ایدر به تنها به ایران شوم
به افسون و نیرنگ شیران شوم
بزرگان ایران همه بیش و کم
چو گرگین و چون طوس و چون گستهم
جهاندار برزوی و دستان شیر
چو دیوانه در بند و بسته چو یوز
بیارم به پیش تو از نیمروز
به پشت هیونان چو باد دمان
چو بشنید افراسیاب این سخن
بدو گفت بنشین و خاموش باش
نباید که گردد چنین راز فاش
که دیده ست رامشگر جنگ جوی
نباشد بر کس چنین رای و روی
زن ار چند در کار دانا بود
تو را کار جز بربط و چنگ نیست
همی چنگ تو در خور جنگ نیست
چو سوسن ز افراسیاب این شنید
چنین گفت که ای شاه ماچین و چین
مبیناد کس بی تو تاج و نگین
چنین گفت دانای پیشین زمان
چو زن کرد بر دل در چاره باز
من این گفته خویش آرم به جای
چو فرمان دهد شاه توران خدای
که یاری ز مردان نخواهم به جنگ
به چاره چو من باز کردم دو چنگ
که هرگز همی روی رستم ندید
نه آوای او را به گیتی شنید
که با من بود اندرین کار یار
که فرمان برد مر مرا روز جنگ
چه گویم به آورد بگشا دو چنگ
چو سوسن چنین گفت افراسیاب
بدو گفت ارین کینه آری به جای
نباشد کسی چون تو با هوش و رای
به ایران و توران شوی پادشا
ولیکن برین ره چه چاره کنی
نیاید به آسانی اندر به دام
بدو گفت سوسن که ای شهریار
دل نامور را به غم در مدار
که با پور دستان ببندد کمر
زند رای هر گونه بر بیش و کم
بیامد هم اندر زمان جنگ جوی
نگه کرد سوسن به بالای اوی
دو بازو به کردار ران هیون
به بالا بلند و به بازو قوی
خروشنده بر جای چون پیل مست
بدو گفت سوسن که ای نامدار
ببندی چو آرم به نزد تو مست
بکوشی به کینه چو شیر ژیان
سپارم به دست تو او را چنان
دگر نامداران چو گودرز و گیو
به سوسن چنین گفت فرزانه شیر
که گر بینم این نامدار دلیر
چو بیند مر او را جهان بین من
ببینی به کین جستن آیین من
که سیمرغ گردد بدو مویه گر
ببینیم تا بر چه گردد زمان
چنین گفت سوسن به شاه جهان
که آرند پیشم هیون در نهان
که ای نامور مرد با جاه و آب
که باشد همه در خور نامدار
یکی خیمه دیبای چین پر نگار
چنین گفت با سوسن افراسیاب
که آنچت بباید بگو در شتاب
بگو تا سپارند از بیش و کم
بدان تا نمانی ز چاره به غم
بدو گفت سوسن که از بخت تو
بگو تا ز هر گونه ای خوردنی
چنان چون بود در خور پهلوان
که گردند از آن شاد و روشن روان
همان سالخورده می چون گلاب
مرا زان فزاید همی جاه و آب
همین بزم و این ساز فرخنده شاه
چنین هم بیاراسته تاج و گاه
که رستم بتابد سر از سرکشی
چنان چون ببایست هر گونه ساز
چو سوسن برون آمد از پیش شاه
بیامد دوان تا به ایران سپاه
دو اشتر همه بار از خوردنی
بیاورد با خود همی نای و چنگ
به ره بر نکرد هیچ گونه درنگ
همی رفت با ساز و با خواسته
سر آریم بر شاه اندوه و غم
به سوسن چنین گفت ارغنده شیر
به ایران نباید که مانیم دیر
که بشتاب ز ایدر به کردار آب
که باشد به هر جای روشن روان
یکی جوشن و ترگ و زرین سپر
به دارنده دادار و چرخ بلند
به خورشید رخشان و تیغ کمند
که ایران و توران سراسر تو راست
زمانه چو گردد به دست تو راست
که چون نامور پور دستان سام
بدین چاره آری سرش را به دام
برآید ز بخت تو هر گونه کار
به فر و به بخت رد افراسیاب
ز ایران برانم به شمشیر آب
همه بیخ دستان ز بن بر کنم
ز ایران بر آرم به گردون خروش
دل خسرو آرم ز رستم به جوش
بگفت این و از کین میان را ببست
بدین راه بی ره به ایران شویم
همی رفت سوسن به کردار باد
شده جانش از مکر و نیرنگ شاد
که گردد همی خواست دیان دگر
چو از شهر پیران سر اندر کشید
دهم روز سوسن به ایران رسید
چو آمد دو ره پیش نیرنگ ساز
بدان راه دستان و خسرو فراز
بدان راه خالی یکی چشمه آب
یکی دز به نزدیک لیکن خراب
بدان ساربان گفت کای نیک بخت
چنان چون بود در خور انجمن
به خیمه درون بزمگاهی بساز
بیاور ز هر گونه چیزی فراز
یکی سفره از مرغ بریان و نان
چنان چون به توران بر شهریار
همان چنگ و طنبور و هم جام می
ز راه اشتران را به بی راه بر
همی باش بر دشت چون کینه ور
چو گویم که ای نامور ساروان
بیاور به زودی به نزدم فراز
درنگی مباش و به تیزی بتاز
وزان پس چنین گفت با پیلسم
براندیش ازین چاره از بیش و کم
از ایدر برو تازنان سوی دز
ببند اسب و باش اندرو در نهان
چنان چون بود مرد روشن روان
به برگستوان اسب خود را بپوش
به آواز من بر همی دار گوش
هرآنگه که گویم که ای نامدار
تو بیرون فکن اسب را از حصار