بخش ۲۷ - آمدن فرامرز لشکر آوردن از سیستان رزم رستم و پیلسم سقلابی
محمد کوسجچو دستان فرامرز یل را بدید
رخ پهلوان همچو گل بشکفید
بدو گفت کای بچه نره شیر
بدین سان بود ساز مرد دلیر
سپه را بر آیین گردان بدار
نگه کن برین گردش روزگار
که تا من ببستم به مردی کمر
ندیدم به میدان چنین کینه ور
ز گردان ایران که دارم به یاد
وزان نامداران فرخ نژاد
ندیدم چنین کس به میدان جنگ
نه غرنده شیر و نه جوشان پلنگ
سپهبد فرامرز یل در زمان
به گفتار دستان ببستش میان
بر آن سان که او گفت لشکر کشید
خروش سپاهش به گردون رسید
پیاده سپردار کردش به پیش
همی بود با پیل بر جای خویش
زواره فرامرز و دستان سام
به پیش سیه برکشیده لگام
چو رستم سپه را بدان سان بدید
بدانست کآمد غمش را کلید
