بخش ۲۸ - گفتار در رزم برزو و دستان و رسیدن افراسیاب با لشکر در آن رزمگاه قسمت اول - محمد کوسج | ناهیدبخش ۲۸ - گفتار در رزم برزو و دستان و رسیدن افراسیاب با لشکر در آن رزمگاه قسمت اول
محمد کوسجچو از روز یک نیمه بگذشت راست
ز سوی بیابان یکی گرد خاست
که گیتی از آن گرد تاریک شد
شب تیره با روز نزدیک شد
نگه کرد دستان بدان تیره گرد
دل پهلوان شد از آن پر ز درد
بیامد بر رستم پهلوان
چنین گفت کای گرد روشن روان
از آن راه توران یکی گرد خاست
که روی زمین گشت با چرخ راست
ندانم که از چیست آن تیره گرد
که شد روز رخشان چو شب لاجورد
دل من از آن گرد پر بیم شد
تو گویی که از غم به دو نیم شد
بترسم که آن جادوی بدگمان
دگر باره آمد به ایران دمان
برافکند کشتی بر آن روی آب
بر آن برز بالا نگه کرد و گفت
که برزو مگر گشت با خاک جفت
یکی اسب بینم بر آن پهن دشت
سوارش تو گویی مگر خاک گشت
وز آن پس برانگیخت باره ز جای
همی تاخت از پیش پرده سرای
تو گویی که این دشت شنگان زمی ست
که بیمش ز نیرنگ بدخواه نیست
به مردی نباید شدن در گمان
که باشدکه بردشت روباه پیر
به چاره به دام آورد شیر گیر
کنون گرد با خامه نزدیک شد
بگیرندش اکنون به سان زنان
به توران برندش به سر بر زنان
چو دریای جوشان و غران چو شیر
زهامون بر آن تند بالا کشید
همی تاخت ازکین ز توران زمین
سیه کرده از سم اسبان زمین
به آهن درون غرقه اسب و سوار
هوا گشت زرد و کبود و بنفش
چو دریای جوشان سراسر زمین
چو دستان جهان را بر آن گونه دید
خروشی چو شیر ژیان بر کشید
بر برزو آمد پر از درد و کین
ز کینه چو دو چشمه خون کرده چشم
برو بر یکی بانگ برزد ز خشم
بدو گفت دستان که ای بی خرد
ز شیران کینه نه این درخورد
نبینی که چون گشت روی زمین
چو دریای جوشان شد از مرد کین
تو را پهلوانی نه اندر خور است
که پیش و پس تو همه لشکر است
سپهدار توران به نزدت رسید
چو بشنید برزو زکین بر دمید
بر آن دشت چون کرد هر سو نگاه
جهان دید چون روی زنگی سیاه
زمین گشته از سم اسبان ستوه
تو گفتی روان بود در دشت کوه
ز هامون بر آمد به بالای زین
بر آورد گرز گران را ز کین
به دستان چنین گفت کای نامور
بر آرم ز توران و لشکر دمار
نجویند ز ایران دگر کارزار
گرفتند گردان به گرد اندرش
که نزدیک آن نامداران رسید
یکی پیل و تختی برو بر به زر
پسش پیل و برگستوان دار پیش
نگه کرد هر جای بر کم و بیش
به پیش سپه در به کردار شیر
بر آن جای برزو و دستان بدید
دلش گفتی از تن بخواهد برید
سپهدار هومان بیامد چو باد
به نزدیک برزو زبان بر گشاد
ورا دید با زال بر پشت زین
به ابرو درافکنده از کینه چین
به برزو چنین گفت کای نامور
چه جویی ازین دشت بی تخم و بر
ز ترکان که را بود آن جایگاه
که مر پهلوان را به نزدیک شاه
به نزدیک گردان چو نام آوری
ندانی که او نیست از پشت سام
بگردان عنان را به نزدیک شاه
که آراست از بهر تو تاج و گاه
چو بشنید برزو ز هامون چنین
بزد دست و برداشت گرز گران
ز بالا در آمد چو پیلی ز کوه
دوان تا به دیدار توران گروه
چو شیری که بیند یکی دشت گور
جهاندار دستان و برزوی شیر
ز بس کشته شد روی هامون چو کوه
ز پیکار ایشان جهان شد ستوه
چو هومان چنان دید برگاشت اسب
دلی پر زکینه دو دیده پر آب
بگفتش همه یک به یک پیش اوی
که ما را چه آمد ز برزو به روی
چو بشنید افراسیاب این سخن
به لشکر چنین گفت جنگ آورید
مگر کاین جوان را به چنگ آورید
بر آمد ز ترکان سراسر خروش
تو گفتی که دریا بر آمد به جوش
ز بس مرد کآن جایگه کشته دید
سپهدار برزوی و دستان به هم
تو گفتی ندارند به دل هیچ غم
که این دشت رزم است یا جای خواب
هر آن کس که آرد مر او را برم
چو جنگاوران زو شنیدند این
بجوشید هر یک به کینه به زین
گرفتند یک سر به گرد اندرش
همی راه بر هر دوان بسته شد
ز پیکان تن هر دوان خسته شد
چو افراسیاب آن چنان دید گفت
که آن هر دو تن گشت با خاک جفت
به شادی بر انگیخت از جای اسب
چو نزدیک برزوی و دستان رسید
شد از درد رخسار او شنبلید
به ترکان چنین گفت اگر این دو تن
ازین بتر اندر جهان ننگ نیست
سپهدار برزو مر او را بدید
کز آن سان به نزدیک دستان کشید
بزد دست و برداشت گرز گران
به دستان چنین گفت کای پهلوان
بگفت این و باره به کردار باد
برانگیخت و لب را به نفرین گشاد
چو زال آن چنان دید از آن نره شیر
خروشان و جوشان چو دریای آب
سبک تیغ تیز از میان برکشید
تو گفتی که گردون بخواهد کشید
به یک زخم دو نیمه کردش نهنگ
ز ترکان همی پیل بستاد و تخت
سپهدار هومان ز کینه چو شیر
همان پیل با تخت از آن سرفراز
برآشفت برزو از آن کینه ور
به دستان چنین گفت کای پرهنر
تو این ها از ایدر ببر شادمان
فرامرز چون دید او را ز دور
برانگیخت باره سرافراز پور
بدو گفت دستان بجنبان لگام
سری پر ز کینه دلی پر ستیز
ورا دید تازان چو شیر شکار
به گردش درون تیغ زن صد هزار
بزد دست و گرز گران برکشید
بیامد به نزدیک برزو چو باد
به برزوی شیراوزن آواز داد
که ای نامور گرد پیروز بخت
که گردون ندارد چو دستان به یاد
زمانه چو اویی ز مادر نزاد
نباید که این ترک ویسه نژاد
که نام پدر را ندارد به یاد
مگر یال او غرقه در خون شود
چو بشنید هومان به کردار شیر
به نیزه سپر برد از دست او
به ماهی گراینده شد شست او
گسسته شد از دست هومان رکیب
به نیزه برآورد بر دشت کین
به برزو چنین گفت بشتاب هین
بگردان عنان را به ایران زمین
همه یافته کام از افراسیاب
به کینه پس پشت آن هر دو تن
چو هومان و لهاک و فرشیدورد
چو گر سیوز و شیده ی نره شیر
سپاهی از آن سان بیامد به کین
سیه کرده از نعل اسبان زمین
چو از دور رستم سپه را بدید
نخیزد چو تو گرد از آن انجمن
زبان ها شد از تشنگی چاک چاک
همه کامها شد پر از گرد و خاک
چو دریای جوشان زمین بردمید
ندارد سپهبد همی رای و هوش
ز هر باد آید چو دریا به جوش
به نیرنگ بسته به بند گران
ندانم که فرجام این چون بود
ز خون که این دشت گلگون بود