شمارهٔ ۱ - قصیده
چو برکندم دل از دیدار دلبر نهادم مهر خرسندی به دل بر تو گویی داغ سوزان برنهادم به دل کز دل به دیده درزد آذر شرر دیدم که بر رویم همی جست ز مژگان همچو سوزان سونش زر مرا دید آن نگارین
۷ شعر از لبیبی
چو برکندم دل از دیدار دلبر نهادم مهر خرسندی به دل بر تو گویی داغ سوزان برنهادم به دل کز دل به دیده درزد آذر شرر دیدم که بر رویم همی جست ز مژگان همچو سوزان سونش زر مرا دید آن نگارین
کاروانی همی از ری به سوی دسکره شد آب پیش آمد و مردم همه بر قنطره شد گله دزدان از دور بدیدند چو آن هر یکی زیشان گفتی که یکی قسوره شد آنچه دزدان را رای آمد بردند و شدند بد کسی نیز که
گر فرخی بمرد چرا عنصری نمرد پیری بماند دیر و جوانی برفت زود فرزانه ای برفت و ز رفتنش هر زیان دیوانه ای بماند و ز ماندنش هیچ سود
فدای آن قد و زلفش که گویی فرو هشته است از شمشاد شمشار آن طره مشکریز دلدار کرده است مرا به غم گرفتار
خوشا حال لحاف و بستر آهنگ که میگیرند هر شب در برت تنگ
بنده شاعران اکنونم آنشان باد جمله در ونم آن من نیز هم به یکی زانکه من از میانه بیرونم آن من و آن ایشان ریش زانکه من شاعر دگرگونم
مسعود سعد سلمان شاعر نامی در قصیدتی به مطلع بنظم و نثر کسی را گر افتخار سزاست مرا سزاست که امروز نظم و نثر مراست به استاد لبیبی و مصراعی از شعر وی تضمین کند و گوید در این قصیده که