شمارهٔ ۶۳
شمس مغربیتا که خورشید من از مشرق جان پیدا شد
از فروغش همه ذرات جهان پیدا شد
تا که از چهره خود باز برانداخت نقاب
از صفای رخ او کون و مکان پیدا شد
پود از کون و مکان نام و نشان ناپیدا
تا که از کون و مکان نام و نشان پیدا شد
بود خاموش بگفتار درآمد عالم
بحدیثی که بتم راز زمان پیدا شد
بر لب جوی جهان تا که خرامان بگذشت
از هوای قد او سرو خرامان پیدا شد
کفر و دین از اثر زلف و رخش گشت پدید
در جهان تا که از آن سود و زیان پیدا شد
از رضا و سخطش گشت عیان لطف و غضب
زان یکی دوزخ و زان حور رخان پیدا شد
گرچه ذرات جهان گشت عیان از مهرش
مهرش از جمله ذرات جهان پیدا شد
یا رب آنروی چه روییست که از پرتو آن
هرچه در کتم عدم بود نهان پیدا شد
از فروغ رخ خورشید رخش از سر مهر
مغربی ذره صفت رقص کنان پیدا شد
