شمارهٔ ۷۰
شمس مغربیز قدت سرو بستان آفریدند
ز رویت ماه تابان آفریدند
ز حسن روی تو تابی عیان شد
از آن خورشید رخشان آفریدند
ترا سلطانی کونین دادن
پس آن گه تخت سلطان آفریدند
از آن سرچشمه نوش حیاتت
بگیتی آب حیوان آفریدند
ز چشم فتنه جوی دلفریبت
هزاران چشم فتان آفریدند
لب و دندان او را تا بدیدند
در و یاقوت و مرجان آفریدند
ز خط عارض و نور جبینش
بت و شمع و شبستان آفریدند
نبد مردی و میدانی جهانرا
که او را مرد میدان آفریدند
که تا از زلف او زنار بندند
بسی کس را پریشان آفریدند
چو عکس و زلف رخسارش نمودند
بگیتی کفر و ایمان آفریدند
برای سجده بردن پیش رویت
جهانی را مسلمان آفریدند
