شمارهٔ ۱۸۸
شمس مغربیصنما چرا نقاب از رخ خود نمیگشایی
زکه رخ نهفته داری ز چه رو نمینمایی
برخت چو کس نگاهی نفکند غیر دیده
چه شوی نهان ز دیده که ت عین دیده بانی
چو دل از منی و مایی نگذشت شد عیانش
که تویی و اویی و تویی من و مایی
به هزار دیده خواهم که نظر کنم برویت
به هزار کسوت ای جان چو تو هر زمان برآیی
رخ اگر چنین نمایی همه وقت عاشقان را
عجب ار نداندت کس که او از کجایی
تو اگرچه بس عیانی ز ره صفت ولیکن
ز همه جهان جهانی بحجاب کبریایی
نشود کسی عراقی به حقایق عراقی
نشود کسی سنایی به معارف سنایی
مشنو حدیث آنکس که به عشوه گفت با تو
پسرا ره قلندر سزد ار بمن نمایی
پسرا اگر هوای سر کوی دوست داری
مگذار مغربی را مگزین ازو جدایی
