شمارهٔ ۱۸۹
شمس مغربیای درخشان ز رخت مهر سپهر عالی
سایه ات از رخ ذرات مبادا خالی
ما چو ذره همه در سایه خورشید توایم
بر مدار از سر ما سایه ز فارغ بالی
دلم از زلف تو پیوسته پریشان حالست
گرچه جمعست در آن جمع پریشان حالی
گرنه با غالیه از زلف تو بویی بوده است
غالیا غالیه را کس نخریدس غالی
هم توظاهر شده در مملکت تفصیلی
هم تو مخفی شده در مرتبه اجمالی
هم تویی خوبی رخسار بتان مهوش
هم تو زیبایی زلف و قد و خط و خالی
قفس جسم کجا مانع پرواز شود
طایر جان کسی را که تو پر و بالی
ای ولی که آینه ی روی دلارام خودی
چونکه با تست دلارام چرا مینالی
مغربی با یقین روی نماید هردم
بگمانی تو مگر دیده از آن میمانی
