شمارهٔ ۱
بت گفت به بت پرست کای عابد ما دانی ز چه روی گشته ای ساجد ما بر ما به جمال خود تجلی کرده است آن کس که ز تست ناظر و شاهد ما
۳۳ شعر از شمس مغربی
بت گفت به بت پرست کای عابد ما دانی ز چه روی گشته ای ساجد ما بر ما به جمال خود تجلی کرده است آن کس که ز تست ناظر و شاهد ما
من مست و خراب و می پرست آمده ام مدهوش ز باده الست آمده ام تا ظن نبری که باز گردم هشیار هم مست روم از آنکه مست آمده ام
تا من زعدم سوی وجود آمده ام از بهر تشهد به شهود آمده ام تا من ز قیام در قعود آمده ام در پیش رخ تو در سجود آمده ام
در روی پری رخان چو در می نگرم جز روی تو می نیاید اندر نظرم هر لحظه ز هر پریرخی حسن رخت بردیده کند جلوه به وجه دگرم
خرم طرب و نشاط و عیش آغازم خود را به خرابات مغان اندازم زآنجا به قمارخانه راهی سازم تا هر چه مرا هست به کل دربازم