شمارهٔ ۳۴
وفایی مهابادیرفتم کنارش امروز جا گوشواره ام داد
این تخت و بخت و دولت ماه ستاره ام داد
صد شکر و شادمانی گیسو فکند یک سو
یک گوشه در گلستان راه نظاره ام داد
من شکر این چه گویم آورد پیش رویم
من یک دو بوسه گفتم او بی شماره ام داد
دستم گرفت و پایی آهسته بر سرم زد
جان بر در مقابل خلخال و یاره ام داد
گفتم لبت بگیرم بگذارمت بمیرم
لب غنچه کرد و خندید عمر دوباره ام داد
چشم خوشش وفایی رسوای عالمم کرد
پیر مغان چه پنهان می آشکاره ام داد
