شمارهٔ ۴۳
وفایی مهابادیچشم سیاه مستت با ما ببین چه ها کرد
با یک نگه دل و دین از دست ما رها کرد
یک بوسه خون بها کرد لعل لبش ندانم
گر دشمنی به دل داشت این دوستی چرا کرد
با هر نگاه و نازم صد بار کشت و خون ریخت
شیرین کجا به فرهاد این جور و این جفا کرد
باد صبا ندانم با گل چه نکته ای گفت
کز حسرت دهانت گل جامه را قبا کرد
تنها نه من شهیدم از دست تیغ نازش
هر گوشه را که بینی صحرای کربلا کرد
قربان چشم مستم خونم بریخت رستم
در ضمن یک عداوت کار صد آشنا کرد
هندو اگر به کوثر گویند ره ندارد
بهر چه شد لب تو خال سیاه جا کرد
گیسو نه باغ سنبل عارض نه خرمن گل
این است آن بهشتی خدا برای ما کرد
روی تو سرو بالا دیدم ز خود برفتم
کز عالم بلندی ماه مرا صدا کرد
برقع فکند آتش در ما زد و ندانم
خود کرد راز خود فاش ما را چرا رسوا کرد
