مثنوی پیک صبا
وفایی مهابادیزد صفیری مرغ جان بالای عرش
کرد مشکین از نفس سیمای عرش
خواند بر دل یک ورق آیات عشق
گشت دل سرمست تسلیمات عشق
دلبر ترسا خمار و می زده
شد گلابی زد به راه میکده
عشوه ای زد نرگس مستانه را
حلقه زد ناگه در میخانه را
ساقی آمد آب می بر مست زد
مطرب آمد بر رگ دل دست زد
بازم از می ساقی روحانیان
برد ما را تا در پیر مغان
بازم از نی مطرب دیوان عشق
دست دل بگرفت تا ایوان عشق
باز شد شیرین به شکر خنده زن
تازه شد داغ درون کوه کن
موسی جان باز شد بر طور عشق
جامه ی جان پاره شد از نور عشق
داد لیلی سنبل مشکین به باد
باز مجنون در بیابان سر نهاد
باز قمری سر به سر دستان کشید
باز شد گل بانگ بلبل در چمن
تازه شد عشق گلش در جان و تن
بنده ی زنار زلف ز روی عشق
بلبل خونین دل خوش خوان گل
ای انیس گلشن و بستان دوست
مرحبا ای پیک مشتاقان دوست
بر صف نسرین و گل دامن کشان
توده توده عنبر افشان بینمت
دسته دسته گل به دامان بینمت
یا به گلزار خطا رو کرده ای
یا گلستان را شبیخون کرده ای
یا به بازی باغبان خلد بود
تاری از گیسوی حورانش گشود
یا گذاری کرده ای در کوی یار
کاین چنین عنبر فشانی باربار
زنده کردی جان مشتاقان دوست
گر نه انفاس مسیحا این چه بود
چون تویی در بزم جانان دادرس
عاشقان را اندکی هم داد رس
روی کن در کوچه ی آن دلستان
بوسه ای زن بر در و دیوار یار
عطر سازی کن تو در گلزار یار
زینهار آهسته شو اندر حصار
کاندرین بیت حرم صیدم به ناز
می کند بازیچه با زلف دراز
مهر و مه آیینه دار روی او
مشتری پا بسته در گیسوی او
یک طبق گل بسته بر سرو روان
یک قدح می کرده اندر ناروان
سنبل و نسرین به هم آمیخته
هر دو زلفش سایبان مهر و ماه
آهوان را سایه ی زلفش پناه
غمزه اش از ابروان خون ریزتر
خستگان را خنده ی او گل شکر
ظلمت است و آه از تاب و تبش
چون خضر وان خال هندو نسبش
خون عاشق را به مژگان ریخته
قد نگویم قامتی چون نخل طور
رخ نخوانم عارضی صد لمعه نور
سرکش و سرمست و تند و شوخ و شنگ
پنجه از خون عزیزان لاله رنگ
بر سر حوض است چون یک شعله نور
بر لب کوثر خرامان هم چو حور
لب گل و بالا گل و گل رنگ و بو است
گر نمی دانی گلندام من او است
کعبه ی دل از دو عالم کوی او
دور دار از خاک راهش با ادب
سجده ای بر بر قد و بالای او
عرضه ای کن از من شیدای او
ای ستم گر تند خو دلدار من
کای بدین بالا بلای مرد و زن
کای دو چشمت مایه ی صد مکر و فن
با دو نرگس تا ز دستم برده ای
باده ی ناخورده مستم کرده ای
بی قرار زلف و ابروی تو کرد
نیست جز سودا مرا کاری دگر
گلبن شیرین به جان پروردمش
هم چو بلبل جان به قربان کردمش
تند بادی ناگهان سحری نمود
آن گل نورسته از دستم ربود
عمر چندین ساله را دادم به باد
تا غزالی مست در دامم فتاد
از دل و جان بنده ی هندوی او
آن چنان مست نگاهم کرده بود
تا شدم هشیار شیرش برده بود
از من دلداده چون وحشی رمید
عاقبت از بی وفایی سر کشید
بلبل روی تو بودم روز و شب
رو به رو سینه به سینه لب به لب
قبله گاهم طاق ابروی تو بود
بوسه گاهم چشم جادوی تو بود
دست در گردن به هم بازی کنان
بوسه می کردم ازان لعل لبان
تا به یکبار از منت کردند دور
چشم زخمی ناگه از ما کار کرد
دور کردند از من آن یار مرا
عاشقم کردی به آن چشم سیاه
از نگاهی دین و دل بردی ز راه
سوی چشم ای تو ای جانان من
تا چه شد آن مهربانی های تو
وان همه شیرین زبانی های تو
بر وفایی بی وفایی تا به کی
ای دل آرام آن جدایی تا به کی
نی غلط گفتم که خورشید هدی است
قطب عالم فخر آل یاء و سین
گر به دل ها سکه ی آگاهی است
ماه تا ماهی عبیداللهی است
خنده اش مشکل گشا معجز نظام
از پی دل مردگان یحیی العظام
ابروش از قاب قوسین با خبر
رویش از آیات و انشق القمر
نفس بد را آن چه چشم مست او است
ذو الفقار حیدر ی در دست او است
جام جم سازد دل و جان سیاه
خواجگان را بنده در هر دو سرا
بندگان را خواجه ی مشگل گشا
از جمالش نور مطلق روشن است
زین سبب نور دل و جان من است
تا عروس شرع ازو زیور گرفت
هر که نبود چون سگان خاک درش
سگ از او به خاک عالم بر سرش
آری آری خواجه ی احرار ماست
شب چراغ روی تو بر هر که تافت
در سیاهی آب حیوان دیده یافت
دل گرفتار بلای عشق تو است
جان شهید کربلای عشق تواست
بس که از دل موج خون افشانده ام
در میان آب و آتش مانده ام
دیده ای دارم پر از خوناب ناب
سینه ای چون جان مشتاقان کباب
دیده بر دریای خون طوفان زده
سینه از از سوز درون آتشکده
رویت از گلزار چین مشک ختن
با صبا بفرست ازان گل دسته ای
و از نسیم عطر سنبل بسته ای
ما زیاده غمگسار آواره ایم
در غریبی بی کس و بی چاره ایم
ما ز داغ زلف زندان دیده ایم
آن چه در راه غریبان منزوی است
گر بلرزد عرش اعظم دور نیست
که بود بر بندگان خود رحیم
حق آن اسمی که بر لوح از قلم
حق آن نوری که آمد در جهات
غلغله پیدا شد اندر کاینات
با خدایی ها که بود از بی خودی
جسم پاک از بندگی پر ناله بود
جان نوای ما عرفنا می سرود
گشت عرش و کرسی و لوح و قلم
حق آن روحانیانی با هم اند
که به جان حمال عرش اعظم اند
وارهان جان وفایی را ز بند
دست دل گیر و بر آر از ظلمتم
دست دل بگشا و چشم سر ببند
بگذر از جرم وفایی هر چه هست
پس به حسن اختتامش گیر دست
مثنوی پیک صبا - وفایی مهابادی | ناهید