شمارهٔ ۸۴
مجذوب تبریزیدر پیش اختیار تو ما را چه اختیار
در ملک پادشاه گدا را چه اختیار
جایی که گشت واله و سرگشته آفتاب
این ذره های بی سر و پا را چه اختیار
تدبیر دست و پا زدن عقل مضطر است
در بحر بی کرانه شنا را چه اختیار
با مهر و ماه حوصله آن جمال نیست
با نور آفتاب سها را چه اختیار
غماز راز حسن گل و صوت بلبل است
دیگر در آن میانه صبا را چه اختیار
چون دوست دوست داشت پریشان خویش را
در پیچ و تاب زلف دوتا را چه اختیار
چون ترک غمزه دست به یغما درآورد
جلادی نگاه بلا را چه اختیار
خواهی به لطف باش به ما و خواه ناز کن
ما را در اختیار تو یارا را چه اختیار
جایی که زیردست کند باده عقل را
دیوانه های بی سر و پا را چه اختیار
بیمار عشق عیب مسیحا چرا کند
چون درد بی دواست دوا را چه اختیار
جایی که پادشاه گدای شما بود
مجذوب بی نوای شما را چه اختیار
