شمارهٔ ۱۰۶
مجذوب تبریزیصیقل مرأت دل صهبای گلفام است و بس
کیمیای خوش دلی در حقه جام است و بس
گفته ای می آیم و از بوسه کامت می دهم
خوش دلم با آن که دانم محض پیغام است و بس
آن چه عمری بی بدل را می شود نعم البدل
باده گل گون و معشوق گل اندام است و بس
می به دست آور که اینک روزگار از دست رفت
غبن فاحش پیش مستان غبن ایام است و بس
نیست آسان از ریا خود را مبرا ساختن
این هنر مخصوص رند دردی آشام است و بس
خط آزادی به دستت در گرفتاری دهند
دانه آسوده کی در حلقه دام است و بس
حرص دنیا را ز آسایش نباشد بهره ای
نشیه کردار این می تلخی کام است و بس
پر نزد مرغ نگاهت در فضای کوه قاف
خود نظر شکی مگو عنقا همین نام است و بس
نیست مجذوب تو را از غیر چشم التفات
می پرستان را نظر بر رحمت عام است و بس
