رباعی شمارهٔ ۱
هر کار که هست جز به کام تو مباد هر خصم که هست جز به دام تو مباد هر سکه که هست جز به نام تو مباد هر خطبه که هست جز به بام تو مباد
۷ شعر از منوچهری دامغانی
هر کار که هست جز به کام تو مباد هر خصم که هست جز به دام تو مباد هر سکه که هست جز به نام تو مباد هر خطبه که هست جز به بام تو مباد
دولت همه ساله بی جلال تو مباد همت همه ساله بی جمال تو مباد هر بنده که هست بی کمال تو مباد خورشید جهان تویی زوال تو مباد
تاریک شد از مهر دل افروزم روز شد تیره شب از آه جگرسوزم روز شد روشنی از روز و سیاهی ز شبم اکنون نه شبم شب ست و نه روزم روز
ای کرده سپاه اختران یاری تو فخرست جهان را به جهان داری تو مستند مخالفان ز هشیاری تو بخت همه خفته شد ز بیداری تو
در بندم از آن دو زلف بند اندر بند نالانم از آن عقیق قند اندر قند ای وعده فردای تو پیچ اندر پیچ آخر غم هجران تو چند اندر چند
مسعود جهان دار چو مسعود ملک بنشست به حق به جای محمود ملک از ملک جز این نبود مقصود ملک کز ملک به تربیت رسد جود ملک
هست ایام عید و فصل بهار جشن جمشید و گردش گلزار ای نگار بدیع وقت صبوح زود برخیز و راح روح بیار