قوله تعالی إن الله لا یستحیی أن یضرب مثلا الآیة بدانک خدای را عز و جل نامهای بزرگوار است و صفتهای پاک نامهای نیکو و صفتهای پسندیده نامهای ازلی و صفتهای سرمدی خود را بآن صفتها بستود و در پیغام و نامه خویش آن صفتها و اخلق نمود از آنها یکی حیاست الله تعالی بآن موصوف و اثبات آن در آیت و در خبر معلوم آیت آنست که گفت جل جلاله إن الله لا یستحیی أن یضرب مثلا جای دیگر گفت و الله لا یستحیی من الحق و خبر درست است از مصطفی صلع که روزی نشسته بود با یاران سخن میرفت در میان ایشان سه مرد از دور می آمدند روی بوی داده یکی از آن سه بکران آنجایگه نزدیک مردمان رسید هم آنجا بنشست رسول خدا گفت استحیی فاستحیی الله منه و هم در خبر است که ان الله حیی کریم یستحیی من عبده اذا مد یده الحدیث این صفت حیا و امثال این هر چه درست شود بنصوص کتاب و سنت واجب است بر بنده خدا که چون آن شنود یا خواند بر نام و صفت بیستد و زبان و دل از معنی آن خاموش دارد و از دریافت چگونگی آن نومید باشد که خرد را فرا دریافت آن بتکلف و تأویل راه نیست میگوید جل جلاله و لا یحیطون به علما معنی آنست که خلق بخود و بعقل خود وی را در نیابند مگر که وی را بآن صفت که خود کرد خود را و بآن نام که خود را برد خود را بشناسد شناختنی و تصدیقی و تسلیمی گردن نهاده و نادر یافته پذیرفته و تهمت بر عقل خود نهاده هر که این راه رود و بجز این طریق خود را نپسندد سنی عقیدت است پاکیزه سیرت پسندیده طریقت از اینجا گشاید چشمه حکمت و صدق فراست و نور معرفت و این منزلت کسی را بود که چون دیگران از خلق شرم دارند و قبول خلق طلبند وی از حق شرم دارد و قبول حق طلبد و از حق کسی شرم دارد که در دل بینایی دارد و در سر آشنایی و داند بهر حال که باشد که الله بوی نگرانست و بر کردار وی دیده ور و نگه بان یقول تعالی أ لم یعلم بأن الله یری
فی الخبر اعبد الله کانک تراه فان لم تکن تراه فانه یراک
بیچاره آدمی که کشته غفلت است و گرفته جهالت از خلق می شرم دارد و از الله شرم می ندارد و رب العالمین بکرم و حلم خود این فاخواست میکند و میگوید که و تخشی الناس و الله أحق أن تخشاه میگوید از مردم شرم داری و الله سزاوارتر بآن که از وی شرم داری
یقول الله جل جلاله ما انصفنی عبدی یدعونی فاستحیی ان ارده و یعصینی و لا یستحیی منی
در خبرست که فردا در قیامت چون بنده بصراط باز گذرد نامه در دست وی نهند مهر بر آن نهاده چون سر آن باز کند در آن نوشته بیند بنده من فعلت ما فعلت و لقد استحییت ان اظهر علیک فاذهب فانی قد غفرت لک قال یحیی بن معاذ فی هذا الخبر سبحان من یذنب العبد فیستحیی هو
پیر طریقت گفت شرم حصار دین است و مایه ایمان و نشان کرم و خلق درین مقام بر سه گروه اند غافلان و عاقلان و عارفان غافلان از خلق شرم دارند ایشان ظالمان اند عاقلان از فرشته شرم دارند ایشان مقتصدانند عارفان از حق شرم دارند ایشان سابقان اند و گفته اند حیا بر هفت وجه است حیاء جنایت چنانک حیاء آدم ع آن گه که در زلت افتاد و تاج و حله از وی بربودند چون متواریان ازین گوشه بدان گوشه می شد خطاب آمد که یا آدم أ فرارا منا فقال لا بل حیاء منک دوم حیاء تقصیر چنانک حیاء فرشتگان آن گه گویند سبحانک ما عبدناک حق عبادتک سوم حیاء اجلال چنان که حیاء اسرافیل تسر بل بجناحیه حیاء من الله عز و جل چهارم حیاء کرم چنانک حیاء مصطفی ع کان یستحیی من الصحابة اذا دخلوا بیته ان یقول لهم اخرجوا فقال الله عز و جل و لکن إذا دعیتم فادخلوا فإذا طعمتم فانتشروا و لا مستأنسین لحدیث پنجم حیاء حشمت چنانک
حیاء علی علیه السلام حین سأل المقداد حتی سأل رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم عن حکم المذی لمکان فاطمة
ششم حیاء استحقار چنانک حیاء موسی ع حین قال انه لتعرض لی الحاجة من الدنیا فاستحیی ان اسألک یا رب فقال الله سلنی حتی ملح عجینک و علف شاتک
هفتم حیاء حق است جل جلاله و تقدست اسماؤه و تعالت صفاته و قد مضی ذکره
کیف تکفرون بالله از روی اشارت میگوید ای گم کرده سر رشته خویش ای افتاده در چاه بشریت خویش راه ازین روشنتر خواهی چونک می نروی
میدان ازین کشیده تر خواهی چونک سواری نکنی شمع ازین افروخته تر خواهی چونک از جاده می بیفتی ای سالها بر تو گذشته و هنوز بویی نایافته ای بر هزار خوان نشسته و هنوز گرسنه ای هزاران لباس پوشیده و هنوز برهنه مسلمانان میدان فراخست سواران کجااند دیوان فرو نهادند متظلمان کجااند طبیب حاضر است بیماران کجااند جمال در کشف است عاشقان کجااند
و کنتم أمواتا فأحیاکم میگوید اگر مرده بودید زنده کردم چون که ننگرید اگر جاهل بودید داناتان کردم چون که در نیابید راهتان نمودم چرا می نروید
مرد باید که بوی داند برد
و رنه عالم پر از نسیم صباست
پیر طریقت گفت الهی بنده با حکم ازل چون برآید و آنچه ندارد چه باید جهد بنده چیست کار خواست تو دارد بنده بجهد خویش نجات خویش کی تواند
ثم یمیتکم ثم یحییکم گفته اند مرگ بر سه قسم است و زندگانی بر سه قسم مرگ لعنت و مرگ حسرت و مرگ کرامت مرگ لعنت کافرانراست و مرگ حسرت عاصیانراست و مرگ کرامت متقیانراست و زندگانی سه قسم است یکی زندگانی بیم دیگر زندگانی امید سوم زندگانی مهر زندگانی بیم در بر پیدا زندگانی امید در خدمت پیدا زندگانی مهر در یاد پیدا زنده بیم روز مرگ او را ایمن کنند که ألا تخافوا و لا تحزنوا زنده امید را روز پسین فا نوازند که أبشروا بالجنة التی کنتم توعدون زنده مهر را از دوست بر بساط کرم در مجلس انس این کرامت آید که ارجعی إلی ربک راضیة مرضیة
پیر طریقت گفت الهی ای سزای کرم و ای نوازنده عالم نه با جز تو شادیست نه با یاد تو غم خصمی و شفیعی و گواهی و حکم هرگز بینما نفسی با مهر تو بهم آزاد شده از بند وجود و عدم باز رسته از زحمت لوح و قلم در مجلس انس قدح شادی بر دست نهاده دمادم
جز عشق تو بر ملک دلم شاه مباد
وز راز من و تو خلق آگاه مباد
کوته بینان نشود عشق توام زین دل ریش
دستم ز سر زلف تو کوتاه مباد
هو الذی خلق لکم ما فی الأرض جمیعا جای دیگر گفت و سخر لکم ما فی السماوات و ما فی الأرض جمیعا منه میگوید هر چه مملکت زمین است همه برای شما آفریده ام و مسخر شما کردم عطاء ما مختصر نبود کرامت ما در حق سوختگان ما سرسری نبود نواخت ما را در حق شما هرگز تراجع نبود و چنان نیست که بر مملکت زمین اقتصار کردم که آسمانها را هم از بهر نظر شما و نزهت بصر شما و خزینه روزی شما راست کردم بنده من چون قدم در کوی عهد ما نهی تو ندانی که آسمانیان را و زمینیان را چه بشارت رسد و یکدیگر را چه تهنیت کنند آن من دانم که من هر چیز را داننده ام و بهر کس رسنده و هو بکل شی ء علیم
در این آیت لطیفه ایست نگفت خلقکم لما فی الارض جمیعا که گفت خلق لکم ما فی الأرض یعنی که هر چه مملکت زمین و آسمانست از بهر تو آفریدم بنده من و ترا از بهر خود آفریدم نه بینی که علی الخصوص موسی را گفت و اصطنعتک لنفسی و علی العموم خلق را گفت و ما خلقت الجن و الإنس إلا لیعبدون قدر این خطاب مصطفی دانست و شکر این نعمت وی گزارد که آن شب قرب و کرامت که که وی را بآسمان بردند هر چه آفریس بود و ممالک کونین همه نثار قدم صدق وی کردند و آن مهتر بگوشه چشم بهیچ باز ننگرست و گفت ما را برای این نیافریده اند ما زاغ البصر و ما طغی نوشش باد بو یزید بسطامی که در راه سنت مصطفی نیکو رفت و ادب حضرت نیکو بجای آورد گفت لم ازل اقطع المهالک حتی وجدت الممالک ثم ترکت الممالک حتی وصلت الی شواهد الممالک فقلت الجایزة فقال قد وهبت لک کلما رأیت قلت انت المراد قال فانا لک کما انت لی
پیر طریقت گفت الهی نسیمی دمید از باغ دوستی دل را فدا کردیم بویی یافتیم از خزینه دوستی بپادشاهی بر سر عالم ندا کردیم برقی تافت از مشرق حقیقت آب و گل کم انگاشتیم و دو گیتی بگذاشتیم یک نظر کردی در آن نظر بسوختیم و بگداختیم بیفزای نظری و این سوخته را مرهم ساز و غرق شده را دریاب که می زده را هم بمی دارو و مرهم بود و فی معناه انشد