قوله تعالی و إذ قلنا معطوفست بر آیه پیش و در موضع نصب است فکانه قال اذکر یا محمد إذ قال ربک للملایکة الله تعالی نعمتهای خویش و منتها بر بندگان می شمارد و در یاد ایشان میدهد ایشان که در عهد رسول خدا بودند و پس از ایشان تا بقیامت میگوید من آن خداوندم که هر چه در زمین از بهر شما آفریدم و منافع و معایش شما در زمین پدید کردم چنانک گفت هو الذی خلق لکم ما فی الأرض جمیعا پس با آدم که پدر شما بود کرامتها کردم و نواختها افزودم از آن کرامتها یکی آنست که از بهر وی با فریشتگان این خطاب کردم که إنی جاعل فی الأرض خلیفة دیگر آنکه فریشتگان را فرمودم که وی را سجود کنید فذلک قوله و إذ قلنا للملایکة اسجدوا لآدم اینجا گفت سجود کنید آدم را جای دیگر گفت فقعوا له ساجدین او را بسجود افتید شما که فریشتگانید فسجد الملایکة کلهم اجمعون فریشتگان همه سجود کردند أکلهم گفت تا خلق دانند که همگنان سجود کردند نه جوکی ازیشان و أجمعون گفت و همه بهم تا دانند که بیکبار بیک آهنگ بودند نه پراکنده و در هنگامهای گسسته
از عمر عبد العزیز آورده اند که اول کسی که سجود کرد از فریشتگان اسرافیل بود فاثابه الله عز و جل ان کتب القرآن فی جبهته و حکمت در سجود فرمودن آن بود تا فضل آدم بر فریشتگان پیدا شود و نافرمانی ابلیس آشکارا گردد مفسران گفتند سجود تعظیم و تحیت بود نه سجود طاعت و عبادت چنانک برادران یوسف را گفت در پیش تخت یوسف و خروا له سجدا و ذلک انحناء یدل علی التواضع پشت خم دادن بود بر سبیل تواضع نه روی بر زمین نهادن و این تحیت بدین صفت رسم و آیین عجم بود در جاهلیت
و امروز در اسلام نیست بلکه رسم و آیین مسلمانان سلام است مصطفی علیه السلام گفت السلام تحیة لملتنا و امان لذمتنا
و روی ان النبی صلی الله علیه و آله و سلم لما سجدت له الشجرة و الجمل الشارد و غیر هما قال له اصحابه یا رسول الله نحن اولی بالسجود لک من الشجرة و الجمل فقال انه لا ینبغی السجود الا لله رب العالمین و قال لا ینبغی لمخلوق ان یسجد لاحد الا الله و لو جاز أن یسجد احد لاحد الا الله لامرت المرأة ان تسجد لبعلها لعظیم حقه علیها
و روی ان معاذ بن جبل رجع من الیمن فسجد الرسول صلی الله علیه و آله و سلم فتغیر وجه رسول الله و قال ما هذا فقال رأیت الیهود یسجدون لاحبارهم و النصاری یسجدون لقسیسهم فقال رسول الله مه یا معاذ کذبت الیهود و النصاری انما السجود لله عز و جل
قومی مفسران گفتند مقتضی لفظ مطلق آنست که بر سجود حقیقی نهند روی بر زمین نهادن دو معنی دارد یکی آنک آدم قبله بود همچون کعبه و سجود خدای را بود عز و جل دیگر آنک آدم خدای را سجود میکرد و فریشتگان از پس آدم بودند خدای را بمتابعت آدم سجود کردند و این یک قول گفت ابن مسعود رض قتاده گفت کانت الطاعة لله و السجود لآدم و هو الاصح و الی الصواب اقرب
پس ابلیس را از فریشتگان مستثنی کرد گفت إلا إبلیس و این استثنا نه از جنس گویند که درست آنست که ابلیس نه از جنس فریشتگان بود بلکه از جن بود چنانک گفت جای دیگر کان من الجن ففسق عن أمر ربه شعبی گفت ابلیس ابو الجن کما ان آدم ابو الانس و قیل ابو الجن هو الجان و ابلیس ابو الشیاطین فالشیاطین اولاد ابلیس و کلهم فی النار الا شیطان رسول الله فان الله اعانه علیه فاسلم
و اما اولاد الجان مسلمهم فی الجنة و کافر هم فی النار و مع کل جنی شیطان کما ان مع کل آدمی شیطان و الجان خلق من خضرة النار و الشیطان من یحمومها و الملایکة من نورها و معنی ابلیس نومید است یعنی ابلس من رحمة الله و پیش از آنک لعنت بر وی آشکارا شد نام وی عزازیل بود گفته اند حارث بود و کنیت وی ابو کردوس بود أبی و استکبر سؤال کنند که ابلیس از فرمان سر وازد مستحق لایمه و عقوبت گشت و آسمان و زمین از فرمان سر وا زدند گفت فأبین أن یحملنها و بقول بعضی مفسران اهل آسمان و زمین سر وا زدند و آن گه درین ابا مستوجب عقوبت نگشتند چه فرقست جواب آنست که اباء ابلیس اباء استکبار و عجب بود و لهذا قال تعالی أبی و استکبر و مستکبر مذموم بود و اباء آسمان و زمین و اهل آن اباء اشفاق و ترس بود چنانک گفت و أشفقن منها و ترسنده معذور بود
گفتند آدم را فرمودند که گرد شجره مگرد فرمانرا خلاف کرد و ابلیس را فرمودند که سجود کن نکرد و فرمانروا خلاف کرد هر دو نافرمانی کردند پس ابلیس مستوجب لعنت گشت و آدم نه چه حکمت است جواب آنست که نافرمانی آدم از جهت شهوت بود و نافرمانی ابلیس از عجب و تکبر و تجبر و تکبر مزاحمت ربوبیت و وجب نقمت است گفتند از آدم یک زلت آمد در حال وی را از بهشت بیرون کردند و از فرزندانش هر روز چندین معاصی و زلات آید و آن گه عقوبت نمیرسد جواب آنست که آدم بر بساط قربت معصیت آورد و فرزندان بر بساط محنت و یک زلت بر بساط قرب صعب تر است از هزاران گناه بر بساط محنت و لهذا قال ابراهیم یا رب لم اخرجت آدم من الجنة فقال أما علمت ان جفاء الحبیب شدید و قیل اخرج آدم من الجنة لأن الجنة لیست بدار التوبة فاراد ان یأتی الدنیا فیتوب ثم یرده الی الجنة
روی ان الله عز و جل قال یا آدم لو غفرت لک فی الجنة لغفرت لرجل واحد فکیف یتبین کرمی و رحمتی اخرج الی الدنیا و ایت بالعصاة من ذریتک حتی اغفر لک معهم لیتبین کرمی و جودی و رحمتی
أبی و استکبر میگوید نافرمانی کرد ابلیس و بر آدم برتری جست که او را سجود نکرد و گفت انا خیر منه ابو العالیة گفت لما رکب نوح السفینة اذا هو بابلیس علی کوثلها و هی مؤخر السفینة فقال له ویحک قد غرق الناس من اجلک قال فما تأمرنی قال تب قال سل ربک هل لی من توبة قال فقیل له ان توبته ان یسجد لقبر آدم فقال ترکته حیا و اسجد له میتا و قال النبی صلی الله علیه و آله و سلم اذا قرأ ابن آدم السجدة فسجد اعتزل الشیطان یبکی یقول یا ویله أمر ابن آدم بالسجود فسجد فله الجنة و امرت بالسجود فعصیت فلی النار
و کان من الکافرین میگوید در علم خدا پیش از آفرینش وی از جمله کافران بود و قیل صار من الکافرین حین ابی السجود و معنی کان در قرآن بر وجوه است بمعنی مستقبل چنانک گفت و کان یوما علی الکافرین عسیرا فی یوم کان مقداره ألف سنة و بمعنی حال چنانک گفت کنتم خیر أمة کیف نکلم من کان فی المهد صبیا و بمعنی وقوع چنانک گفت و إن کان ذو عسرة و بمعنی صیرورت چنانک گفت فکان من المغرقین و کان من الکافرین و بمعنی ماضی و حال و مستقبل چنانک گفت و کان الله غفورا رحیما و کان الله سمیعا علیما
و قلنا یا آدم اسکن أنت و زوجک الجنة این آیت رد است بر معتزله که میگویند بهشت نیافریدند هنوز و موجود نیست و وجه دلالت روشن است که اگر موجود نبودی رب العالمین آدم را نگفتی اسکن أنت و زوجک الجنة
یقال للمرأة زوج و زوجة و الزوج افصح و هو لغة القرآن و الزوج اثنان و واحد قال الله تعالی و أنه خلق الزوجین الذکر و الأنثی فجعل کل واحد منهما زوجا
و الزوج بمعنی الصنف فی قوله خلق الأزواج کلها یعنی الاصناف و فی قوله ثمانیة أزواج من الضأن ای ثمانیة اصناف و فی قوله کم أنبتنا فیها من کل زوج کریم ای من کل صنف حسن و الزوج القرین فی قوله تعالی و خلق منها زوجها و فی قوله احشروا الذین ظلموا و أزواجهم ای قرناءهم و فی قوله و إذا النفوس زوجت ای قرنت نفوس الکفار بعضها ببعض
اما قصه آیت آنست که مفسران گفتند آدم در بهشت مونسی هم جنس خویش نداشت مستوحش میشد خواب بروی افتاد بخفت رب العالمین از استخوان پهلوی وی از جانب چپ آن یکی زیرترین که قصیری خوانند حوا را بیافرید و آدم از آن هیچ خبر نداشت و هیچ رنج بوی نرسید که اگر رنج رسیدی بوی مهربان نبودی
قال النبی صلی الله علیه و آله و سلم ان الله تعالی خلق الرجال من التراب فنهمتهم فی التراب یعنی فی العمارة و خلق النساء من الرجال فنهمتهن فی الرجال
پس چون آدم بیدار شد زنی را دید بر بالین وی نشسته سخت با جمال و با نیکویی او را پرسید که تو کیستی گفت من هم جفت توام مرا بدان آفریدند تا ترا مونس باشم و بمن آرام گیری گفته اند که نخست آدم فرا حوا خاست و او را پاسید ازینجاست که خطبة یعنی زن خواستن از جانب مردانست و اگر نخست حوا خاستی فرا آدم خطبة از جانب زنان بودی و گفته اند که حوا از آدم درخواست که دعا کن تا الله تعالی مرا رفیقی سازد که مرا انیس و دمساز بود تا با وی برون می آیم و در بهشت میگردم قال فجعل معها العنقاء فکانت تخرج فتطوف هی و العنقاء آن گه ملایکه امتحان علم آدم را پرسیدند از وی یا آدم ما هذه این چیست گفت زنی
گفتند نام وی چیست گفت حوا گفتند چرا حوا نام است گفت لانها خلقت من حی گفتند او را دوست داری گفت آری پس حوا را پرسیدند که تو او را دوست داری گفت نه و دوستی وی آدم را بیشتر بود و تمامتر لکن راست نگفت فقالوا لو صدقت امرأة فی حبها لزوجها لصدقت حواء و قال النبی ص ان المرأة خلقت من ضلع لن تستقیم لک علی طریقة فان ذهبت تقیمها کسرتها و ان استمتعت بها استمتعت بها و فیها عوج
و کلا منها رغدا حیث شیتما و عیشی فراخ و خوش بی رنج میکنید درین بهشت و هی الفردوس وسط الجنة و اعلاها و میخورید بی حساب هر چه خواهید چنانک خواهید هر جا که خواهید لا تقربا هذه الشجرة فتکونا من الظالمین درختی نمود بایشان گفت گرد این درخت مگردید و ازین مخورید که آن گه از جمله ظالمان باشید یعنی ان عملتما باعمال الظالمین صرتما منهم و کنتما من الناقصین لانفسکما الضارین لها اما آن درخت منهی میگویند که آن درخت علم بود که از آن بخوردی چیزها بدانستی و میوه های گوناگون در آن بود سعید بن جبیر گفت درخت انگور بود ابن عباس و جماعتی گویند گندم بود و دانه آن گندم از روغن نرمتر بود و از عسل شیرینتر معتزله گفتند درخت منهی دلیلست که آن نه بهشت بود بلکه بوستانی بود از بستانهای دنیا و اگر بهشت بودی در آن هیچ چیز حرام نبودی جواب ایشان آنست که در بهشت ولدان و غلمان هستند و استمتاع بایشان حرامست و این بمثابت آنست معتزلی گفت اگر بهشت بودی با آدم در آن تکلیف نرفتی که بهشت جای تکلیف نیست جواب آنست که دنیا جای تکلیف است علی العموم و پس قومی را بتکلیف از آن بیرون کرد و هم الاطفان و المجانین همچنین جایز باشد که بهشت در حق همگنان نه جای تکلیف باشد و در حق آدم علی الخصوص فی وقت دون وقت جای تکلیف بود و الله را رسد که در ملک و ملک خود آن کند که خود خواهد هر چند که تکلیف در بهشت مستبعد نیست که اجتماع مسلمانان آنست که اهل بهشت بمعرفت الله همه مأمورند و مکلف معتزلی گفت بهشت سرای اندوه و بلا نیست و آدم اندوه و بلا دید گوییم عجب نیست از قدرت خداوند عز و جل که جمع کند میان دو ضد چنانک آتش سوزنده است و خلیل را نسوخت و در حق وی چون بستان و ریحان شد محنت در بهشت در حق آدم چنانست که نعمت در آتش در حق خلیل و سر این آنست که تابنده در محنت نومید نشود و در نعمت ایمن نگردد معتزلی گفت اگر بهشت بودی آدم بیرون نیامدی که الله میگوید و ما هم منها بمخرجین جواب آنست که هر که ثواب را در بهشت شود هرگز بیرون نیاید و آدم که در بهشت بود نه ثواب اعمال را در بهشت بود همچون رضوان و خازنان بهشت که ایشان از بهشت بیرون میآیند از بهر آنک نه جزاء اعمال و ثواب را در بهشت اند
فأزلهما الشیطان این همچنانست که جای دیگر گفته إنما استزلهم الشیطان و ذلک من الزلل الذی هو الخطاء ای طلب زللهم و کسبه لهم حمزه خواند تنها فازالهما الشیطان ای نحاهما عنها یعنی عن الجنة و قیل عن الطاعة و اضاف الفعل الی الشیطان لانه سبب ذلک کقوله تعالی رب انهن اضللن کثیرا من الناس اضاف الاضلال الی الاصنام لانهن سبب الضلالة میگوید شیطان ایشان را از بهشت بیوکند و از فرمانبرداری ایشان را بنافرمانی درآورد یا آنک ایشان را وسوسه کرد و ذلک فی قوله تعالی فوسوس لهما الشیطان دیو در دل ایشان داد و بر ایستاد کرد بر اندیشه ایشان تا ایشان را بآنروز آورد که پیدا کرد آنچه پوشیده بود از عورتهای ایشان گفته اند این وسوسه شیطان از بیرون بهشت بآدم رسید که شیطان را پس از آنکه از بهشت بیرون کردند به بهشت باز نرسید و گفته اند که از دهان مار با وی سخن گفت وهب منبه گفت ما را چهار دست و پای بود بر مثال شتر بختی و نیکوتر چهار پای در دنیا آن گه مار بود و شیطان در شکم وی شد تا چون بر خزنه بهشت گذر کند ایشان ندانند که یک بار پیش از آن رفته بود و خزنه او را منع کرده بودند پس در شکم مار شد آن گه در بهشت از شکم وی بیرون آمد و آن لذت و رایحه که بهشتیان یابند وی را نبود و نیافت آن گه از آن درخت منهی چیزی گرفت و نخست به حوا داد گفت می بینی که چه نیکوست رنگ و بوی و طعم این میوه و هر که ازین میوه بخورد جاوید در بهشت بماند و شما را نهی از آن کردند تا جاوید در بهشت نمایند ابن اسحاق گفت ابتداء کید وی آن بود که نوحه در گرفت و بر آدم و حوا میگریست ایشان گفتند چرا می گریی
گفت بر شما میگریم که بمیرید و از چنین ناز و نعیم و از چندین نعمت و کرامت بیفتید و آن سخن دریشان اثر کرد و در دل ایشان افتاد آن گه ابلیس گفت یا آدم هل أدلک علی شجرة الخلد و ملک لا یبلی گفته اند که آنچه گرفته بود از درخت منهی اول بحوا داد و حوا از آن بخورد آن گه حوا به آدم داد و گفت من خوردم و زیان نکرد پس چون آدم بخورد بدت لهما سوآتهما عورت ایشان پیدا شد هر دو را عقوبت رسید اگر کسی گوید چه حکمت بود چون حوا تنها خورد او را عقوبت نرسید پس چون آدم بخورد هر دو را عقوبت کردند جواب آنست که آدم اصل بود و پیش رو و حوا رعیت وی و ما دام که پیشرو بر صفت صلاح رود فساد رعیت را اثری نبود ببرکت صلاح پیش رو و الیه اشار النبی صلی الله علیه و آله و سلم ان الله لا یهلک الرعیة و ان کانت ظالمة اذا کانت الأیمة هادیة
پس چون عورت ایشان پیدا شد آدم شرمسار شد در میان درختان گریخت
رب العالمین ندا کرد یا آدم این انت کجایی ای آدم و خود داناتر بود آدم گفت انا هذا رب اینک منم خداوندا در میان درخت قال ألا تخرج یا آدم بیرون نیایی قال استحیی منک گفت از تو شرم دارم خداوندا قال الم انهکما عن تلکما الشجرة نه شما را گفتم که ازین درخت مخورید فقال آدم انه حلف لی بک و لم اکن اظن ان احدا من خلقک یحلف بک کاذبا فذلک قوله و قاسمهما إنی لکما لمن الناصحین پس رب العالمین حوا را گفت انت غررت عبدی فانک لا تحملین حملا الا حملته کرها فاذا اردت ان تضعی ما فی بطنک اشرفت علی الموت مرارا ثم قال للحیه انت التی دخل الملعون فی جوفک حتی غر عبدی ملعونة انت لا رزق لک الا التراب انت عدو بنی آدم و هم اعداؤک وهب بن منبه گفت الله تعالی پس از آن که آدم را در بهشت بنشاند انگشتری بوی داد و گفت یا آدم هذا خاتم العز خلقته لک لا تنس فیه عهدی فاخلعه یا آدم این انگشتری بتو دادم و عز تو درین بستم نگر تا عهد من فراموش نکنی که اگر عهد من فراموش کنی من این خاتم عز تو از تو واستانم و بدیگری دهم
عکرمه گفت مربع بود چهار سوی بر یک جانب نبشته انا الله لم ازل و بر دیگر جانب نبشته انا الحی القیوم بر سه دیگر جانب نبشته انا الله العزیز لا عزیز غیری الا من البسته خاتمی یعز بعزی بر جانب چهارم نبشته آیة الکرسی و بآخر گفته محمد رسول الله خاتم الانبیاء پس گرد این حرفها نبشته لن یستقر هذا الخاتم علی من عصی الرحمن گفته اند چون آدم آن انگشتری در انگشت کرد از انگشت آدم چنان می تافت که آفتاب در دنیا می تابد درختان و دیوار بهشت از آن روشن شده و زمین بهشت از آن بویا گشته پس چون آدم عاصی شد طار الخاتم من اصبعه از انگشت وی انگشتری بپرید گفته اند که در شاخ سدرة المنتهی آویخت و گفته اند بر کن عرش در آویخت گفت الهی هذا آدم قد نقض عهدک و انک جعلتنی لاهل الطهارة فقیل له استقر فلک الامان و انک تبعث الی ولی من اولیایی یقال له سلیمان بن داود لتدخل الدنیا کلها راغمة فی طاعته و لا یملکه بعده احد
و قلنا اهبطوا گفتیم همه فرود روید آدم بکوه سرندیب در زمین هند فرو آمد و طعام وی از این جوز هندی بود و حوا بجده فرود آمد و مار باصفهان و ابلیس بابله سوی مشرق و گفته اند که آدم چون بزمین فرو آمد بالای وی از زمین تا آسمان بود از بس که سر بآسمان باز می نهاد پاره موی سر وی باز شد این صلع در فرزند آدم از آنست آدم آواز فریشتگان می شنید و طواف فریشتگان گرد عرش مجید می دید و بوی بهشت می یافت و استیناس بآن می گرفت
روی جابر بن عبد الله ان آدم ع لما اهبط الی الارض هبط با لهند و ان رأسه کان ینال السماء و ان الارض شکت الی ربها ثقل آدم فوضع الجبار یده علی رأسه فانحط منه سبعون ذراعا فلما اهبط قال رب هذا العبد الذی جعلت بینی و بینه الشیطان عداوة و ان لم تعن علیه لا اقوی علیه فقال لا یولد لک ولد الا وکلت به ملکا قال رب زدنی قال اجازی بالسییة السییة و بالحسنة عشرا الا ما ازید قال رب زدنی قال باب التوبة مفتوح ما دام الروح فی الجسد فقال ابلیس یا رب هذا العبد الذی اکرمته علی ان لم تعنی علیه لا اقوی علیه قال لا یولد له ولد الا ولد لک ولد قال رب زدنی قال تجری فیه مجری الدم و تتخذ فی صدورهم بیوتا قال رب زدنی قال اجلب علیهم بخیلک و رجلک و شارکهم فی الاموال و الاولاد
قوله تعالی بعضکم لبعض عدو شما دشمن یکدیگر و بر یکدیگر گماشته دشمنی ابلیس و آدم و فرزندان آنست که بوی حسد برد او را سجود نکرد و گفت انا خیر منه و دشمنی آدم و فرزندان و ابلیس از آنست که ابلیس بالله کافر شد و نافرمانی کرد و دشمن داشتن کافران و مخالفان حق واجبست لقوله تعالی لا تتخذوا عدوی و عدوکم أولیاء و قال تعالی لا تجد قوما یؤمنون بالله و الیوم الآخر یوادون من حاد الله و رسوله و دشمنی آدمیان و امار آنست که ابلیس را در بهشت برد تا آدم را وسوسه کرد و سیل رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم عن قتل الحیات فقال خلقت هی و الانسان کل واحد منهما عدو لصاحبه ان رآها افزعته و ان لدغته اوجعته فاقتلها حیث وجدتها
و قال صلی الله علیه و آله و سلم اذا ظهرت الحیة فی المسکن فقولوا لها انا نسألک بعهد نوح و بعهد سلیمان بن داود ألا تؤذینا فان عادت فاقتلوها
و لکم فی الأرض مستقر و متاع مستقر و متاع گیتی است قرارگاه و معیشت و حین مرگ است و قیامت گیتی بخلق سپرد و خلق را بمرگ سپرد میگوید شما را در زمین است قرارگاهی و معیشتی هر کس را تا مرگ و خلق را تا قیامت و اصل متاع منفعت است چنانک گفت جعلناها تذکرة و متاعا للمقوین متاعا لکم و لأنعامکم و طعامه متاعا لکم غیر مسکونة فیها متاع لکم و منه متعة المطلقة و المتاع الآلات ینتفع بها کقوله تعالی ابتغاء حلیة أو متاع زبد مثله و اصل حین هنگام است چنانک گفت حین تمسون و حین تصبحون پس آن هنگام باشد که قیامت بود چنانک درین آیت گفت و متاع إلی حین و باشد که مرگ خواهد چنانک گفت أثاثا و متاعا إلی حین بعضی علما گفتند که الله تعالی آدم را از بهشت آن روز بیرون کرد که با فریشتگان میگفت إنی جاعل فی الأرض خلیفة آدم که در زمین خلیفه می بایست که باشد در بهشت چون بماندی و خبر درست است از مصطفی ع که گفت التقی آدم و موسی فقال موسی یا آدم انت ابونا خلقک الله بیده و نفخ فیک من روحه و اسجد لک ملایکته خیبتنا و اخرجتنا من الجنة
فقال آدم انت موسی کلمک الله تکلیما و خط لک التوریة بیده و اصطفاک برسالته فبکم وجدت فی کتاب الله و عصی آدم ربه فغوی قال باربعین سنة قال أ فتلومنی علی امر قدره الله علی قبل ان یخلقنی باربعین سنة فقال فحج آدم موسی ع
خلافست میان علما که بر انبیا معاصی رود یا نه و مذهب اهل حق درین مسیله آنست که کبایر بریشان البته روا نیست که ایشان پاکان و گزیدگان حق اند یقول الله تعالی الله یصطفی من الملایکة رسلا و من الناس و صاحب الکبایر فاسق است و نسبت پیغامبران با فسق کفرست و الحاد و انکس که از وی کبیره آید در دنیا محدود است و در عقبی معذب و پیغامبران ازین معصوم اند و رب العالمین خلق را بر طاعت رسول خواند و فرمان وی بردن و رسالت وی شنیدن و قبول کردن واجب کرد و گفت و أطیعوا الله و أطیعوا الرسول جای دیگر گفت إن جاءکم فاسق بنبإ فتبینوا یعنی لا تقبلوا من الفساق شییا این دلیل است که بریشان فسق و کبایر نرود اما نوعی صغایر بریشان روا داشته اند بحکم ظاهر قرآن که چند جایگه دلالت میکند در حق آدم گفت و عصی آدم ربه فغوی و حکایت از وی ربنا ظلمنا أنفسنا و در حق یونس گفت سبحانک إنی کنت من الظالمین و در حق موسی إنی ظلمت نفسی فاغفر لی و در حق مصطفی لیغفر لک الله ما تقدم من ذنبک و ما تأخر و در حق داود فاستغفر ربه و در حق یوسف و هم بها لو لا أن رأی برهان ربه و قال تعالی و ما أبری نفسی إن النفس لأمارة بالسوء إلا ما رحم ربی الی غیر ذلک من الآیات الدالة علی ان صغایر الذنوب تجری علیهم و من استوحش من ذکرها کان ذلک من قصور رأی و ضعف علم اذ لیس فی تلک الصغایر للانبیاء معاب و لا ینسبون الی سباب اذ لم یکن ذلک عن اعتقاد متقدم و لا نیة صحیحة و لا همة بمعاودة و لهذا یقال عصی آدم ربه فغوی و لا یقال هو عاص و غاو و هذا حسن لمن تامله
اما وجه حکمت در زلات انبیا گفته اند که تا بخود معجب نشوند و همواره در حالت انکسار بزبان افتقار عذری میخواهند و نیازی می نمایند روی ان داود ع قال یا رب لم اوقعتنی فی الذنب قال لانک قبل الذنب کنت تدخل علی کما تدخل الملوک علی عبیدهم و الان تدخل علی کدخول العبید علی ملوکهم و نیز کسی که هرگز هیچ زلت از وی نیاید و پیوسته بر طهارت و عصمت رود حال عاصیان نداند و ز شکستگی و سوختگی ایشان خبر ندارد و از بهر ایشان شفاعت نکند ألا تری ان داود ع کان قبل الذنب یقول اللهم اهلک العصاة فلما وقع فی الذنب قال اللهم اغفر للعصاة و اغفر لداود معهم اما سهو و غلط اگر کسی پرسد که در انبیا جایز است یا نه جواب آنست که هر پیغام که از الله گزارند و هر چه از وحی حق گویند در ابتدا غلط و سهو بریشان در آن روا نیست در هیچ چیز که اگر در یک چیز غلط روا باشد پس در همه محتمل بود اما هر آنچه در دلها و بر زبانها مقرر شد وجوب آن و ثابت گشت حکم آن پس از آن اگر ایشان را در آن سهو افتد یا غلطی رود جایز بود غیر انهم لا یقرون علیه و الدلیل علی ذلک
حدیث ذی الیدین فانه صلی الله علیه و آله و سلم اقتصر فی احدی صلوتی النهار علی رکعتین فلما ذکر تذکر فبنی علیها حتی اتمها اربعا لان وجوبها کان متقررا علی اربع رکعات و لم یکن ذلک فی ابتداء ما یبلغ عن الله فجاز له فیه السهو و الغلط
مسیله اگر کسی گوید که خوردن آدم از آن شجره بارادت حق بود و ابلیس را همان ارادت بود از کجا مستوجب لعنت گشت و ارادت وی مخالف ارادت حق نبود
جواب وی از دو وجه است یکی آنست که خالق را رسد بحجت آفریدگاری و پادشاهی که خلق خود را عقوبت کند بی سبب معصیت یا عقوبت کند بسبب معصیت اما آن عقوبت که بی سابقه معصیت است تعذیب اطفال است و بهایم و دیوانگان را که عقل ندارند ایشان را گاهگاه تعذیب کند بگرسنگی و تشنگی و وبا و بلا و غرق و حرق و امثال این و ایشان را سابقه معصیت و مقدمه جرم نیست و قومی را بسبب معصیت تعذیب کند چنانک در حق قومی گفت فکلا أخذنا بذنبه أصبناهم بذنوبهم فأهلکناهم بذنوبهم و هر دو وجه از خدا راست است و عدل و در آن بیداد نه بیداد آن بود که کسی کاری کند که وی را آن کار نرسد یا حقی بر وی لازم است که آن حق می فرو گذارد و رب العالمین ازین هر دو پاک است و منزه پس لعن و طرد ابلیس نه بمقابله جرمی است یا از آنک مراد وی مخالف مراد حق بود یا موافق بود بلکه بسابقه ازلی است و در ازل حکم کرد بشقاوت وی و او را برانداز درگاه خود چنانک خلقی را گفت و لقد ذرأنا لجهنم کثیرا من الجن و الإنس و ابلیس را علی الخصوص گفت و کان من الکافرین و قد قال فی محکم تنزیله لا یسیل عما یفعل و هم یسیلون جواب دیگر آنست که ارادت ابلیس موافق ارادت حق نبود در کار آدم که ارادت آن بود که آدم از آن درخت بخورد تا مستحق آن شود که وی را از بهشت بیرون کند و با چیزی نقل کند از بهشت شریفتر و عالیتر و آن اصطفاییت و اجتباییت و توبت و رسالت و کمال محبت است و ارادت ابلیس آن بود که از آن درخت بخورد تا بسخط و غضب حق رسد و کافر شود و بدبخت گردد پس ابلیس بآن مراد خود نرسید و ملعون و مطرود گشت و آدم بمراد حق رسید و بعنایت حق بتوبت و رسالت رسید
فتلقی آدم من ربه کلمات تلقی و تلقن یکی است روی ان النبی کان یتلقی الوحی من جبریل ای یأخذه و یتقبله فتلقی آدم میگوید فرا گرفت آدم از تلقین الله سخنانی ابن کثیر خواند آدم من ربه کلمات آدم بنصب و کلمات برفع ابن کثیر چنین خوانده است یعنی رسید بآدم و بر وی آمد از خداوند او سخنانی علما را اختلافست که آن سخنان چه بود عکرمه و سعید جبیر و حسن گفتند ربنا ظلمنا أنفسنا تا آخر آیت بود و این موافق قرآن است و بحال آدم لایق عبد الله مسعود گفت ان احب الکلام الی الله ما قال ابونا حین اقترف الخطییة سبحانک اللهم و بحمدک تبارک اسمک و تعالی جدک لا اله الا انت ظلمت نفسی فاغفر لی انه لا یغفر الذنوب الا أنت اینست کلمات که از حق گرفت یقول ابن مسعود اما قول ابن عباس آنست که کلمات آن بود که آدم گفت یا رب الم تخلقنی بیدک قال بلی قال الم تنفخ فی من روحک قال بلی قال الم تسبق رحمتک لی غضبک قال بلی قال الم تسکنی جنتک قال بلی قال فلم اخرجتنی منها
قال فبشؤم معصیتک قال یا رب أ رأیت ان تبت و اصلحت أراجعی انت الی الجنة قال بلی قال فهذه الکلمات عبید بن عمیر گفت قال آدم یا رب ما اتیت أ شی ء کتبته علی قبل ان تخلقنی او شی ء ابتدعته من قبل نفسی قال بل شی ء کتبته علیک قبل ان اخلقک قال فکما کتبته علی فاغفر لی و گفتند آدم بر ساق عرش نبشته دید لا اله الا الله محمد رسول الله چون در زلت افتاد مصطفی را شفیع گرفت و گفت خداوندا بحق محمد که مرا بیامرزی رب العالمین گفت از چه شناختی او را و بمن شفیع آوردی گفت بر ساق عرش نام وی قرین نام تو دیدم دانستم که بنده ایست بر تو عزیز الله گفت رو کت آمرزیدم ازینجا گفت مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم
کنت نبیا و آدم مجبول فی طینته و لقد کنت وسیلته الی ربی
و گفته اند کلمات کی آدم از حق گرفت حروف تهجی است که مفردات الفاظ و مقدمات از آن مرکب است و از مفردات و مقدمات ادله و اخبار مرکب است و از ادله صحیحه و اخبار صادقه بحقایق علوم رسند و از حقایق علوم باعمال صالحه رسند آن گه بمجموع علم و عمل ایمان حاصل شود و محقق گردد و بتحقیق ایمان بنده بحقیقت توبه رسد و محبوب رب العزه گردد چنانک گفت إن الله یحب التوابین و یحب المتطهرین اینست که رب العالمین گفت فتاب علیه توبه پذیرفت خدای عز و جل از آدم و با خود آورد او را توبه نامیست پسند را و نواخت را و تواب نامیست از نامهای الله و هو الذی یرجع الی تیسیر اسباب التوبة لعباده مرة بعد اخری بما یظهر لهم من آیاته و یسوق الیهم من تنبیهاته و یطلعهم علیه من تخفیفاته و تحذیراته حتی اذا اطلعوا بتعریفه علی غوایل الذنوب استشعروا الخوف بتخویفه فرجعوا الی التوبة فرجع الیهم فضل الله بالقبول
تواب اوست که اسباب توبه بندگان را میسر گرداند و بنده را بر توبه دارد آن گه بفضل و رحمت خود آن توبه وی قبول کند تواب اوست که باز پذیرد باز آیندگان را و نیکو نیوشد عذر خواهان را و بنوازد صلح جویان را آن گه نام رحیم در تواب پیوست که آنچه کرد از نواخت بنده و پذیرفتن توبه برحمت و فضل خود کرد نه باستحقاق بنده که بنده را بر خداوند حقی نیست
روی عن قتاده ان الیوم الذی تاب الله فیه علی آدم کان یوم عاشوراء
و منه قول النبی ان نوحا هبط من السفینة علی الجودی فی یوم عاشوراء فصام نوح و امر من معه بالصیام شکر الله عز و جل قال و فی یوم عاشوراء تاب الله عز و جل علی آدم و علی اهل مدینة یونس و فیه فلق البحر لبنی اسراییل و فیه ولد ابراهیم و عیسی علیهما السلام
و عن عایشه قال لما اراد الله تعالی ان یتوب علی آدم ع طاف سبعا بالبیت و البیت یومیذ لیس بمبنی هی ربوة حمراء ثم قام و صلی رکعتین ثم قال اللهم انک تعلم سریرتی و علانیتی فاقبل معذرتی و تعلم حاجتی فاعطنی سؤلی و تعلم ما فی نفسی فاغفر لی ذنوبی اللهم انی اسألک ایمانا ثابتا یباشر قلبی و یقینا صادقا حتی اعلم انه لا یصیبنی الا ما کتبت لی و الرضا بما قسمت لی فاوحی الله تعالی الیه انی قد غفرت لک و لن یأتینی احد من ذریتک فیدعونی بمثل الذی دعوتنی به الا غفرت له و کشفت غمومه و همومه و نزعت الفقر من بین عینیه و انجزت له من وراء کل ناجز و جاءته الدنیا و هی راغمة و ان کانت لا یریدها
و قد روی ذلک مرفوعا ایضا الی النبی صلی الله علیه و آله و سلم
قلنا اهبطوا منها جمیعا این هبوط از بهشت است تا بآسمان و در آیت اول گفت و قلنا اهبطوا بعضکم لبعض عدو آن هبوط از آسمان است تا بزمین تا معلوم شود که هر دو یکسان نیست و در قرآن تکرار بی فایده نیست قلنا اهبطوا منها جمیعا گفتیم فرو روید همگان بهم آدم و حوا و ابلیس و مار فإما یأتینکم ما صلت است و نون مبالغت صلت سخن فان یأتکم است میگوید اگر بشما آید یعنی چون بشما آید چنانک فارسی گویان گویند اگر یک بار باد سرد بر خیزد خود بینی یعنی چون باد سرد برخیزد خود بینی هدی پیغامی و بیانی و نشانی پیغام کتابست و بیان حلال و حرام نشان معجزه قتاده گفت هدی یعنی محمد صلی الله علیه و آله و سلم
فمن تبع هدای لفظ عام است و معنی خاص ای من تبع هدای من بنی آدم دون ابلیس فانه خارج منه لانه آیس من رحمة الله عز و جل قال الله تعلم و إن علیک لعنتی إلی یوم الدین و قال لأملأن جهنم منک و ممن تبعک منهم أجمعین فمن تبع هدای میگوید هر کس که پی برد بپیغام و نشان من و برایستد بر پی راهنمونی من بر زبان فرستاده من
فلا خوف علیهم و لا هم یحزنون فلا خوف منصوب بی تنوین قراءة یعقوب است میگوید بیمی نیست و ریشان و هیچ اندوهگن نباشند فردا در قیامت چنانک جای دیگر گفت لا خوف علیکم الیوم و لا أنتم تحزنون هر چه اصناف خیر و عافیت است و ضروب نعمت در تحت این دو کلمه است از بهر آنک تا از هر چه آفات است نرهد بی بیم نشود و تا بهر چه لذات است نرسد اندوه فوت از وی زایل نشود اگر کسی گوید چونست که الله تعالی اینجا نفی خوف از دوستان خود کرد و بگردانید خوف ازیشان از کمال نعمت شمرد و جای دیگر ایشان را در خوف بستود و گفت یخشون ربهم و یخافون سوء الحساب جواب آنست که این لا خوف هر چند در لفظ خبر است اما بمعنی نهی است ای لا تخافوا و لا تحزنوا جواب دیگر آن است که آن خوف که ایشان را بستود در دنیا است اما در عقبی ایشان را همه ام و راحت است چنانک در خبر است من خاف الله فی الدنیا آمنه الله فی الآخرة و علی ذلک قال الله عز و جل حکایة عنهم و قالوا الحمد لله الذی أذهب عنا الحزن و قال تعالی لا یحزنهم الفزع الأکبر
و الذین کفروا و کذبوا بآیاتنا الکفر ضربان احدهما کفران النعمة و الثانی تکذیب بالله عز و جل کفر بر دو قسم است یکی کفران نعمت چنانک در قصه سلیمان پیغامبر گفت لیبلونی أ أشکر أم أکفر دیگر سرباز زدن از توحید چنانک کفر کافران پس یکی از اقرار به یگانگی الله سر باز زد چنانک بت پرستان اند و یکی از اقرار به نبوت محمد ع سر باز زد چنانک ترسایان و جهودان اند و یکی از فرمان الله سرباز زد چنانک ابلیس است پس رب العالمین درین آیت همه فراهم گرفت و گفت و الذین کفروا ای ستروا نعم الله عنهم و کذبوا بآیاتنا و آیات الله حججه و ادلته علی وحدانیته و ما جاءت به الرسل من الاعلام و الشواهد علی ذلک میگوید ایشان که نعمت خداوند خود را ناسپاس آمدند و منت و افضال او بر خود بپوشیدند و سخنان و نشان او دروغ شمردند و رساننده را استوار نداشتند و فرمان نبردند
أولیک أصحاب النار هم فیها خالدون اهل آتش ایشان اند که جاوید در آنند ایشان را هرگز از آن رهایی نه و زان بیرون آمدن نه و این در قرآن نه جای است جز زانک گفت فی جهنم خالدون و فی العذاب هم خالدون این نهایت قصه آدم است و ازینجا قصه بنی اسراییل در گرفت و سخن در آن رود ان شاء الله تعالی