قوله تعالی و إذ نجیناکم من آل فرعون کریم است و مهربان لطیف است و نگاهبان خداوند جهان و جهانیان فریاد رس نومیدان ذخیره منقطعان چاره بیچارگان نوازنده رنجوران رهاننده بندوران در نگر بحال پیغمبران و رسولان که هر یکی را ازیشان رنجی دیگر بود و اندوهی دیگر منت نهاد بریشان و جهانیان را گفت باز برنده اندوهان و رهاننده ایشان منم آنک نوح پیغمبر در دست قوم خویش گرفتار شده و درمانده و شخص عزیز وی نشانه زخم ایشان شده رب العالمین گفت و نجیناه و أهله من الکرب العظیم آخر او را از دست ایشان رهانیدیم و اندوهان وی را پایان پدید کردیم و در حق لوط پیغامبر گفت و نجیناه من القریة التی کانت تعمل الخبایث و در حق ایوب پیغامبر گفت فکشفنا ما به من ضر و در حق یونس گفت و نجیناه من الغم او را از غم برهانیدیم و از ظلمتها بیرون آوردیم و درد وی را مرهم پدید کردیم در حق موسی و بنی اسراییل همین میگوید و منت می نهد و إذ نجیناکم من آل فرعون در عذاب و رنج فرعون بودند کارهای دشوار و بار گران بریشان می نهاد و فرزندان ایشان را میکشت آخر آن محنت ایشان را پایان پدید کردیم و آن رنج ازیشان برداشتیم و آن غم و آن هم از دل ایشان برگرفتیم
تبارک الله سبحانه ما کل هم هو بالسرمد
آخر بسوی سعادت آید را هم
بخش ۲۷ - ۷ - النوبة الثالثة - رشیدالدین میبدی | ناهید
بیرون جهد از محاق روزی ما هم
و إذ فرقنا بکم البحر الآیة بیان ثمره سفر موسی است موسی را دو سفر بود یکی سفر طرب دیگر سفر هرب بیان سفر طرب آنست که گفت و لما جاء موسی لمیقاتنا باین سفر مناجات حق یافت و قربت خداوند جل جلاله و سفر هرب آنست که گفت و أوحینا إلی موسی أن أسر بعبادی باین سفر هلاک دشمن و رستگاری ازیشان یافت چنانک گفت و إذ فرقنا بکم البحر فأنجیناکم و چنانک موسی را دو سفر بود نیز مصطفی را دو سفر بود یکی سفر ناز دیگر نیاز سفر نیاز از مکه بود تا مدینه بود از دست کفار و کید اشرار و سفر ناز از خانه ام هانی بود تا بمسجد اقصی و از مسجد اقصی تا بآسمان دنیا و از آسمان دنیا تا بسدره منتهی از سدره منتهی تا بقاب قوسین او ادنی فرقست میان سفر کلیم و سفر حبیب کلیم بطور رفت تا وی را گفتید و قربناه نجیا حبیب بحضرت رفت تا از بهر وی گفت دنا فتدلی از قربناه تا دنا راه دورست و او که این بصر ندارد معذور است
و إذ واعدنا موسی أربعین لیلة موسی از میان امت خویش چهل روز بیرون شد امت وی گوساله پرست شدند و اینک امت محمد پانصد و اند سال گذشت تا مصطفی ع از میان ایشان بیرون شده و دین و شریعت او هر روزه تازه تر و مومنان بر راه راست و سنت او هر روز پاینده تر بنگر پس از پانصد سال رکن دولت شرع او عامر عود ناضر شاخ مثمر شرف مستعلی حکم مستولی نیست این مگر عز سماوی و فر خدایی و لطف ازلی و مهر سرمدی در هر دل از سنت وی چراغی و در هر جان از مهر وی داغی بر هر زبان از ذکر وی نوایی در هر سر از عشق وی لوایی من اشد امتی لی حبا ناس یکونون بعدی یود احدهم باهله و ماله نه از گزاف مصطفی ایشان را برادران خواند و خود را ازیشان شمرد و ایشان را از خود فقال صلی الله علیه و آله و سلم این اخوانی الذین انا منهم و هم منی ادخل الجنة و یدخلون معی
لطیفة اخری یتعلق بهذه الآیة موسی ع که بمیعاد حق پیوست و آن سفر در پیش درگرفت هارون را خلیفه خود ساخت و امت را بوی سپرد گفت اخلفنی فی قومی لا جرم در فتنه افتادند و سامری ایشان را از راه حق برگردانید و مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم بآخر عهد که طلعت مبارک وی را مرکب مرگ فرستادند و الهیت بنعت عزت آن طلعت را از مرکب مرگ در ربود و در کنف احدیت گرفت بلال مؤذن در سر بوی بگفت
هلا استخلفت علینا قال الله خلیفتی فیکم
امت خود باحدیت سپرد احدیت ایشان را در قباب حفظ بداشت لا جرم اگر متمردان عالم و شیاطین الانس و الجن گرد آیند تا یک بنده مؤمن را از راه حق برگردانند نتوانند و از آن درمانند و عاجز آیند
ثم عفونا عنکم اگر ایشان را قدری و خطری بودی آن چنان جرم عظیم را بدین آسانی و زودی عفو نیامدی سرعة العفو علی عظیم الجرم یدل علی حقارة قدر المعفو عنه با نزدیکان و عظیم قدران مضایقه بیش رود زنان رسول را صلی الله علیه و آله و سلم میگوید
من یأت منکن بفاحشة مبینة یضاعف لها العذاب ضعفین
این نه از مذلت و اهانت ایشان بود بلکه این از تعزز و کرامت ایشان بود بنی اسراییل را چنان گفت که بی قدر و بی خطر بودند و این امت را گفت و من یعمل مثقال ذرة شرا یره فهذا العظم قدر هم و ذلک لقلة خطرهم
و إذ آتینا موسی الکتاب و الفرقان موسویان را فرقان بظاهر داد و محمدیان را فرقان در باطن نهاد فزون از ظاهر و فرقان باطن نور دل دوستانست که حق از باطل بدان نور جدا کنند و الیه الاشارة بقوله تعالی إن تتقوا الله یجعل لکم فرقانا و زینجا بود که مصطفی ع وابصة را گفت استفت قلبک و گفت اتقوا فراسة المؤمن فانه ینظر بنور الله و کسی را که این فرقان در باطن وی پدید آید شرب و همت او از غبار اغیار پاک گردانند مذهب ارادت او از خاشاک رسوم صیانت کنند ببساط روزگار او را از کدورات بشریت فشانده دارند دیده وقت او از دست حدثان نگه دارند تا آنچه دیگران را خبر است او را عیان گردد آنچه علم الیقین است عین الیقین شود که در مملکت حادثه در وجود نیاید که نه دل وی را از آن خبر دهند مصطفی ع را پرسیدند که این را نشانی هست فقال اذا دخل النور القلب انشرح الصدر نشانش آنست که سینه گشاده شود بنور الهی چون سینه گشاده شود همت عالی گردد غمگین آسوده شود پراکندگی بجمع بدل گردد بساط بقا بگسترد فرش فنا در نوردد زاویه غمان را در ببندد باغ وصال را در بگشاید بزبان حال از سر ناز و دلال گوید
در کوی امید منزلی دارم خوش
در قصه عشق مشکلی دارم خوش
تفصیل دلم چه پرسی ای جان جهان
در جمله همی دان که دلی دارم خوش
و إذ قال موسی لقومه یا قوم إنکم ظلمتم أنفسکم باتخاذکم العجل موسی گفت قوم خویش را نگر تا باین عبادت گوساله که شما کردید گمان نبرید که جلال صمدیت را از آن زیانی است یا پادشاهی و خداوندی وی را نقصانی است بل که زیان کاری و بد روزی شمار است اگر بد افتادی هست شما راست که از چنو خداوندی باز ماندید و رنه او چون شما بندگان فراوان دارد سهل عبد الله گفت الله با موسی سخن گفت بر کوه طور و از عزت کلام بار خدا آن کوه چون عقیق شد موسی را نظر با خود آمد که چون من کیست که خدای جهان و جهانیان با من سخن میگوید بی واسطه و قدم گاه من عقیق گشته الله تعالی از وی در نگذاشت گفت یا موسی یکی براست و چپ خویش نگاه کن تا چه بینی موسی باز نگریست هزار کوه دید از عقیق بر مثال کوه طور بر هر کوهی مردی بصورت موسی چون او گلیمی پوشیده و کلاهی بر سر و عصایی در دست و با خداوند عالم سخن میگوید زبان حال موسی گوید
پنداشتمت که تو مرا یک تنه ای
کی دانستم که آشنای همه ای
درویشی را دیدند که با خدای رازی داشت و میگفت اللهم ارض بی محبا فان لم ترض بی محبا فارض بی عبدا فان لم ترض بی عبدا فارض بی کلبا گفت خداوندا مرا بدوستی به پسند اگر اهل دوستی نیم به بندگیم به پسند ور اهل بندگی نیم بسگیم بپسند تا سگ درگاه تو باشم
گرمی ندهی بصدر حشمت بارم
باری چو سگان برون در میدارم
فاقتلوا أنفسکم ذلکم خیر لکم عند باریکم از روی باطن این خطاب با جوانمردان طریقت است که نفس خود را بشمشیر مجاهدت سر بر گیرند تا بمارسند و الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا و نگر تا نگویی که این قتل نفس از روی مجاهدت آسان تراست از آن قتل که در بنی اسراییل رفت که آن قتل ایشان خود یک بار بود و از آن پس همه آسانی و آرام بود و این جوانمردان را هر ساعتی و لحظه قتلی است
لیس من مات فاستراح بمیت
انما المیت میت الاحیاء
و عجب آنست که هر چند آسیب دهره بلا بیش بینند ایشان هر روز عاشق تراند و بر فتنه خویش چون پروانه شمع هر روز فتنه تراند
نور دلی ار چه جفت نارم داری
تاج سری ار چه خاکسارم داری
چون دیده عزیزی ار چه خوارم داری
شادم بتو گرچه سوگوارم داری
چنانستی که هر ساعت بجان این عزیزان از درگاه عزت برید حضرت بنعت الهام پیغام می آرد که ای جوانمرد آغاز این کار قتل است و آخر ناز ظاهر دوستی خطر است و باطن راز من احبنی قتلته و من قتلته فانادیته
گر کشته دست را دیت دینار است
مر کشته عشق را دیت دیدار است
و إذ قلتم یا موسی لن نؤمن لک حتی نری الله جهرة مطالعه ذات بر کمال و تعرض رؤیت ذی الجلال چون نه بنعمت هیبت و شرط مراقبت رود ترک حرمت بود و ترک حرمت موجب صاعقه باشد لا محالة از آن بگرفت ایشان را صاعقه که بزبان جهل و ترک حرمت دیدار خواستند و موسی هر چند بزبان هیبت و نعت حرمت بر دوام مراقبت دیدار خواست اما بتصریح خواست نه بتعریض لا جرم جوابش بتصریح دادند که لن ترانی و بهر درگاه ملوک شرط ادب و مقتضای حرمت آنست که سؤال بتعریض کنند چنانک مصطفی ع تقاضای رؤیت کرد بر سبیل تعریض و شمه از آرزوی دل خویش باز نمود باشارت جبرییل را دید و گفت هل رأیت ربک جبریل چون این سخن بشنید از هیبت و عزت آن معنی بر خود بگداخت پس چون بحضرت عزت باز رفت الله گفت یا جبرییل تو مقصود آن دوست ما در نیافتی بآنچه گفت وی را تقاضای دیدار بود که میکرد یا جبریل رو و او را بیار که ما نیز بوی مشتاقیم و انی الی لقایهم لاشد شوقا