بخش ۳۲ - ۹ - النوبة الثانیة
رشیدالدین میبدیقوله تعالی إن الذین آمنوا سدی گفت این آیت بشان اصحاب سلمان فرود آمد و سلمان مردی بود از جندیسابور بموصل افتاد میان احبار ترسایان و روزگاری دراز با ایشان عبادت کرد فراوان و بر دین عیسی بود از اول پس به مدینه افتاد و او را به بندگی بفروختند زنی از جهینه او را بخرید و از بهر وی شبانی میکرد و سلمان از علماء ترسایان شنیده بود که درین روزگار پیغامبری بیرون خواهد آمد که صفت وی آنست که مهر نبوت میان دو کتف دارد و صدقات نستاند و از هدیه ها خورد روزی سلمان در صحراء مدینه گوسپندان بچرا داشت کسی او را گفت که امروز مردی به مدینه در آمده است و میگوید که من پیغامبرم و سلمان روزگاری بود تا درین انتظار بود گوسپندان را فرو گذاشت و به مدینه در شد بنزدیک مصطفی ع و بوی می نگریست و در وی تأمل میکرد مصطفی بفراست نبوی بدانست که حال وی چیست جامه خویش از پشت فرو گذاشت تا مهر نبوت بر سلمان آشکارا شد پس سلمان برفت و طعامی خرید و پیش رسول آورد رسول فرمود این چیست
سلمان گفت این صدقه مصطفی گفت لا حاجة لی اخرجها فلیأکل المسلمون مرا باین صدقه حاجت نیست رو بر مسلمانان بر تا ایشان بخورند پس دیگر بار سلمان رفت و طعامی دیگر آورد مصطفی گفت این چیست سلمان گفت هدیة مصطفی فرمود اکنون بنشین تا بیکدیگر بخوریم و سلمان رض حدیث آن قوم خویش که بر دین عیسی بودند درگرفت و از عبادت فراوان ایشان و مجاهدت و ریاضت بسیار که میکردند لختی باز گفت و عبادت ایشان آن بود که از روز یکشنبه تا بیکشنبه دیگر هفته روزه میداشتند روزه وصال که افطار ایشان جز در روز یکشنبه نبودی و سخن گفتن با یکدیگر جز درین روز نبودی یک هفته هر یکی در غاری نشسته و خورد و خواب و سخن بر خود حرام کرده و زبان با ذکر و دل با فکر پرداخته و یک لحظه از عمر خویش با کار دنیوی و آسایش تن نداده سلمان وصف الحال ایشان میکرد مصطفی ع گفت یا سلمان هم من اهل النار
