قوله تعالی و إلهکم إله واحد الآیة ابو صالح روایت کرد از ابن عباس که این آیت و سورة الاخلاص بیکبار فرو آمدند
آن گه که مشرکان قریش از مصطفی درخواستند تا خدای را عز و جل صفت کند و نسبت وی گوید گفتند یا محمد انسب لنا ربک فانزل الله عز و جل سورة الاخلاص و هذه الآیة
کافران را عجب آمد چون این شنیدند که ایشان سیصد و شصت بت در کعبه نهاده بودند و ایشان را معبودان خود ساخته گفتند این سیصد و شصت معبود کار این یک شهر راست می نتوانند داشت چگونه است اینک محمد میگوید که معبود همه جهان و جهانیان خود یکی است پس گفتند نهمار دروغی که اینست و شگفت کاری رب العالمین جای دیگر جواب ایشان داد و گفت پیغامبر من این نه آیین نو است که تو آوردی یا خود تو گفتی که خدا یکی است که پیغامبران گذشته همین گفتند و باین آمدند و رفتند و پیغام گزاردند که معبود جهانیان یکی است یگانه و یکتا و ذلک فی قوله تعالی و ما أرسلنا من قبلک من رسول إلا نوحی إلیه أنه لا إله إلا أنا فاعبدون اهل تفسیر در اشتقاق اسم اله و در تفسیر آن وجوه فراوان گفته اند و ما از آن دو وجه اختیار کرده ایم یکی آنست که الآله من یوله الیه فی الحوایج ای یفزع الیه فی النوایب
آله آنست که بندگان و رهیکان نیازها بدو بردارند و حاجتها از وی خواهند و در بلاها و شدتها پشت با وی دهند و در وی گریزند و الله بفضل خود شغل همه کفایت کند و کار همه راست گذارد و دعاء همه بنیوشد قال بعضهم لو رجعت الیه فی اول الشداید لا مدک الله بفنون الفواید لکنک رجعت الی اشکالک فزدت فی اشغالک اگر بنده هم از اول که وی را نکبت رسد بهمگی بوی باز گردد و داروی درد خویش از جای خود طلب کند بمراد رسد و شفا یابد لکن بامثال و اشکال خویش گراید و از منبع عجز قوت طلبد لا جرم در شغل خود بیفزاید و دردش مضاعف شود
حکایت کنند که یکی کنیزکی داشت و بفروخت دلش در بند وی بماند پشیمان شد شرم داشت که سر خود بر خلق گشاید حاجت خود بر کف خویش نبشت و بر آسمان داشت گفت بار خدایا کریما فریاد رسا تو خود دانی که در دلم چیست هنوز این سخن تمام ناگفته که مشتری کنیزک با کنیزک هر دو بدر سرای آمده و میگوید رأیت فی منامی ان البایع ولی من اولیاءنا تعلق قلبه بها فان رددتها علیه بلا ثمن ادخلناک الجنة قال و انی آثرت الجنة علیها
قول دیگر آنست که آله از لاه گرفته اند عرب گوید لاهت الشمس اذا علت آفتاب را الاهه گویند از آنک بالا گیرد و به قال الشاعر و اعجلنا الالاهة أن تغیبا پس معنی آله آن باشد که او خداوندی است بر مکان عالی و قدر او متعالی و فراوانی از آیات و اخبار که اشارت بعلو و فوقیت الله دارد برین قول دلیل است و معطل اینجا لعمری که خوار و ذلیل است
لا إله إلا هو مصطفی علیه السلام گفت لا اله الا الله کلید بهشت است و بنده هر گه که این کلمه بگوید درهای بهشت در درون وی گشایند تا هر لختی نو کرامتی و دیگر راحتی بجان وی میرسد مصطفی ازینجا گفت من احب ان یرتفع فی ریاض الجنة فلیکثر ذکر الله
گفت هر که خواهد تا امروز نقدی بهشت خداوند عز و جل بچشم دل به بیند و فردا بچشم سر و در مرغزار آن بخرامد و بدیدار آن برآساید ایدون باید که ذکر خداوند بر زبان خویش بسیار راند و معلوم است که سر همه ذکرها کلمه لا اله الا الله است و مصطفی ع کسی را دید که میگفت
اشهد ان لا اله الا الله فقال خرج من النار
گفت از آتش رستگاری یافت و هر که از آتش برست لا بد به بهشت پیوست چون رسیدن به بهشت و رستن از آتش در کلمه لا اله الا الله بست پس این کلمه چون عوضی است آن را و بهشت را چون بهایی مصطفی ع ازینجا گفت ثمن الجنة لا اله الا الله
و از فضایل این کلمت یکی آنست که مصطفی ع گفت ما شی ء الا بینه و بین الله حجاب الا قول لا اله الا الله کما ان شفتیک لا یحجبها شی ء کذلک لا یحجبها شی ء حتی تنتهی الی ربها فیقول لها اسکنی فتقول یا رب کیف اسکن و لم تغفر لقایلی فیقول و عزتی و جلالی ما اجریتک علی لسان عبدی و انا ارید ان اعذبه
و عن انس بن مالک قال قال رسول الله ان ربی یقول نوری هدای و لا اله الا هو کلمتی و انا هو فمن قالها ادخلته حصنی و من ادخلته حصنی فقد امن و روی موقوفا علی انس و زاد فیه و القرآن کلامی و منی خرج
الرحمن الرحیم اسمان رقیقان احدهما ارق من الآخر این هر دو نام بخشایش و مهربانی و رحمت راست و رحمن بلیغ تر است و تمامتر که همه انواع رحمت در ضمن آنست چون رأفت و شفقت و حنان و لطف و عطف ازینجاست که نام خاص خداوند است و مطلق او را سزاست و کس را درین نام با وی انبازی نیست ابن عباس گفت در تفسیر هل تعلم له سمیا لیس احد یسمی الرحمن غیره جل و علا و خبر درست است از مصطفی حکایت از خداوند که گفت انا الرحمن خلقت الرحم و شققت لها اسما من اسمی
این خبر دلیل است که فعل خداوند عز و جل از نام وی مشتق است نه اسم از فعل مشتق چنانک خالق و باعث و امثال آن اسم بر فعل سابق است نه فعل بر اسم خالق نام شد که بیافرید خلق را بلکه گویند از آن بیافرید که خالق بود و مخلوق را خلاف اینست که اسم وی از فعل مشتق است تا رحمت نکند او را رحیم نگویند عن اسماء بنت یزید عن النبی صلی الله علیه و آله و سلم قال فی هاتین الآیتین اسم الله الاعظم و الهکم اله واحد لا اله الا هو الرحمن الرحیم الم الله لا إله إلا هو الحی القیوم إن فی خلق السماوات و الأرض الآیة ابن عباس گفت چون این آیت از آسمان فرود آمد که و إلهکم إله واحد کافران گفتند ان محمدا یقول و الهکم اله واحد فلیأتنا بآیة ان کان من الصادقین محمد میگوید خدا یکی است اگر چنانست که میگوید تا نشانی نماید ما را و حجتی آرد که بر راستی وی دلالت کند پس رب العالمین این آیت فرو فرستاد که إن فی خلق السماوات و الأرض
هر چه درین آیت گفت همه نشانهای کردگاری و یکتایی خداوندست عز و جل در هر چیزی نشانیست و در هر نشانی از لطف وی برهانیست در کرد وی قدرت پیدا و در نظام آن حکمت پیدا و در لطافت آن علم پیدا و در قوام آن کمال و کفایت پیدا اول در آسمان نگر که چون برداشت و بی ستون بر هواء قدرت بداشت رفع سمکها فسویها سمکی بدان بزرگی بر هواء بدان نازکی ازین عجبتر هوایی بدان لطیفی چون بردارد باری بدان کثیفی ازین طرفه تر آن میغ گرانست که معلق بر باد بزانست میغ بی چشم میگرید باد بی پر میپرد رعد بی جان می نالد اینست لطافت و حکمت اینست زیبایی صنعت و کمال قدرت آسمانی بباران گریان بر وی چرخ گردان باد از وی خیزان هزاران چراغ در وی درخشان همه بر پی یکدیگر پویان و بی زبان خالق را تسبیح گویان و إن من شی ء إلا یسبح بحمده گاه پوشیده بخلالی از میغ گاه سبز و درخشان چون روی تیغ دو چراغ دیگر در وی فروزان یکی سوزان یکی گدازان عمر نوردان و هنگام سازان گیتی را شمار و روزگار را طومار یکی شب آرای یکی روز افروز یکی شتابنده چون هزیمتی یکی گران رو چون نو آموز دیگر آیت زمین است که هر کس را در آن وطن و هر چیز را در آن سکن زنده را مادر و مرده را چادر بار زنده میکشد و عوراء مرده می پوشد شادروانی از گرد کرده و بر روی آب بداشته هر دو دشمن یکدیگر آن گه هر دو دل بر هم نهاده و تن فراهم داده نه گرد را از آب زیانی نه آب را از گرد نقصانی
زمین بر روی آب همچون کشتی بر روی دریا و کشتی را از حشو ناگزیرست تا گران گردد و موج که زیر آن خیزد آن را به نگرداند همچنین کوه های بلند در زمین او کند چنانک گفت و جعلنا فیها رواسی شامخات تا زمین بوی گران شد و بر آب آرام گرفت هر که در عالم بنا کرد از آب نگه داشت بنا را بآرامش پیوند کرد که جنبش بنا اساس را منتقض گرداند و آب چون بر پی رود بنا را تباه کند صانع قدیم حکیم پس عالم بر آب نهاد و سقف وی گردان آفرید تا بدانی که صنع وی بصنع کس نماند آیت دیگر تاریکی شب است و روشنایی روز این تاریکی از آن روشنایی پدید کرد و آن روشنایی ازین تاریکی برآورد و هر دو بر پی یکدیگر داشت چنانک گفت جعل اللیل و النهار خلفة آن گه شب تاریک را بماه منور کرد و روز روشن را بچراغ خورشید مطهر و معطر تا آنچه در شب بر بنده فایت شود بروز بجای آرد و آنچه در روز فایت شود بشب بجای آرد و خدای را عز و جل در آن بستاید و از وی آزادی کند اینست که الله گفت لمن أراد أن یذکر أو أراد شکورا
آیت دیگر کشتی است بر روی دریا و الفلک التی تجری فی البحر بما ینفع الناس دریا از بهر آدمی نرم شده و منفعت خلق را رام کرده تا کشتی بروی آسان رود و بآب فرو نشود و ملاح هدایت یافته تا باد راست از کژ بشناخته و ستاره را آفریده تا وی را راهبر و دلیل شده اگر نه رحمت خداوند بودی و مهربانی وی بر بندگان و ساختن کار و اسباب معیشت لختی چون فراهم نهاده و در هم بسته در آن موجهای چون کوه کوه چون برفتی یا خود چون بماندی لکن برحمت خود آن دریاها مسخر کرد و بساخت آدمیان را و زیر کشتی روان ساخت تا بفرمان خالق هر جا که آدمی بخواهد کشتی میرود و منفعت میگیرد اینست که رب العزة منت نهاد بر بندگان و گفت الله الذی سخر لکم البحر لتجری الفلک فیه بأمره
آیت دیگر بارانست که از آسمان فرود آید تا زمین مرده بدان زنده شود و نبات بر آرد چنانک الله گفت و ما أنزل الله من السماء من ماء فأحیا به الأرض بعد موتها قطره های باران در میغ تعبیه کند و آن میغ گران بار بر هواء قدرت بدارد آن گه بادی گرم فرستد تا میغ از هم برگشاید و قطرات از آن بریزد چنانک الله گفت و أنزلنا من المعصرات ماء ثجاجا و با هر قطره فریشته تا چنانک فرمان بود بجای خود می رساند چون باران بزمین رسد آن زمین مرده زنده شود بجنبد و شکافته گردد و از آن انواع نبات و اصناف درختان برآید نبات رنگارنگ و درختان گوناگون رنگهای نیکو و طعمهای شیرین و بویهای خوش بار لختی حلوا بار لختی روغن بار لختی دارو و لختی ترش لختی شیرین لختی خوردن را لختی پیرایه را لختی هم میوه و هم روغن لختی هم میوه و هم جامه لختی غذاء آدمیان لختی غذاء ستوران لختی غذاء مرغان عاقل چون در نگرد داند که این ساخته را سازنده ایست و آراسته را آراینده و رسته را رویاننده هر یکی بر هستی الله گواه و او را به یگانگی وی نشان نه گواهی دهنده را خرد نه نشان دهنده را زبان و لقد قالوا
و فی کل شی ء له آیة
تدل علی انه واحد
در صنع آله بی عدد برهانست
در برگ گلی هزارگون دستانست
آیت دیگر جانورانند ازین چهارپایان و مرغان و حشرات زمین و ددان بیابان یقول تعالی و تقدس و بث فیها من کل دابة هر یکی برنگی و شکلی دیگر بر صفتی و صورتی دیگر هر یکی را الهام داده که غذاء خویش چون بدست آرد و بچه خویش را چون نگه دارد و آشیان خویش چون کند و جفت خویش چون شناسد و از دشمن چون پرهیزد و آفریدگار خود را چون ستاید اگر وی را عقل و زبان بودی از فضل و عنایت آفریدگار خویش چندان شکر کردی که آدمی در تعجب بمانید هر چند که سر تا پای وی بزبان حال این شکر میکند و تسبیح میگوید و لکن لا تفقهون تسبیحهم پس باید که این جانوران را بچشم حقارت ننگری و آن را خوار نداری و بدانی که خدای را عز و جل در آفرینش آن حکمتهاست و تعبیه ها که آدمی از دریافت آن عاجز آید
گرچه خوبی تو سوی زشت بخواری منگر
کاندرین ملک چو طاوس بکارست مگس
آیت دیگر فرو گشادن بادهاست و گردانیدن آن از هر سوی چنانک گفت عز و علا و تصریف الریاح بلفظ جمع قراءت مدنی و شامی و بصری و عاصم است و بلفظ واحد قراءت باقی و جمع اشارت بباد رحمت است که راحت خلق را فرو گشاید چنانک گفت و من آیاته أن یرسل الریاح مبشرات و قال تعالی و أرسلنا الریاح لواقح و بلفظ واحد اشارت بباد عذابست که عقوبت قومی را فرو گشایند چنانک جای دیگر گفت و فی عاد إذ أرسلنا علیهم الریح العقیم جای دیگر گفت فأهلکوا بریح صرصر عاتیة عبد الله عمر گفت بادها هشت اند چهار رحمت را و چهار عذاب را اما آنچه رحمت است ناشرات و مبشرات و لواقح و ذاریات و آنچه عذاب است صرصر و عقیم اند در بر و عاصف و قاصف در بحر و مصطفی ع هر گه که باد برآمدی گفتی اللهم اجعلها ریاحا و لا تجعلها ریحا قال مجاهد هاجت الریح علی عهد ابن عباس فجعل بعضهم یسب الریح فقال لا تسبوا الریح و لکن قولوا اللهم اجعلها رحمة و لا تجعلها عذابا
و قال صلی الله علیه و آله و سلم الریح من روح الله تاتی بالرحمة و تأتی بالعذاب فلا تسبوها و اسیلوا الله خیرها و استعیذوا بالله من شرها
و روی انه صلی الله علیه و آله و سلم قال و الریح مسجن فی الارض الثانیة فلما اراد الله ان یهلک عادا قال یعنی الخازن ای رب أ ارسل علیهم من الریح قدر منخر الثور فقال الجبار عز و جل اذا تکفأ الارض و من علیها و لکن ارسل علیهم من الریح قدر خاتم فهی التی قال الله عز و جل ما تذر من شی ء أتت علیه إلا جعلته کالرمیم
و امیر المؤمنین علی گفت علیه السلام بادها چهاراند شمال و جنوب و صبا و دبور گفتا و حد شمال از حد قطب است تا بمغرب آفتاب در روز استواء یعنی آن روز که با شب یکسان باشد و حد دبور ازین مغرب است که گفتم تا بمطلع سهیل و حد جنوب از مطلع سهیل است تا بمشرق استواء و حد صبا ازین مشرق است تا بحد قطب رب العالمین جل جلاله نصرت مصطفی ع در باد صبا بست و هلاک عاد در باد دبور و تلقیح اشجار و برکات نبات در جنوب و در شمال قال النبی صلی الله علیه و آله و سلم نصرت بالصبا و اهلکت عاد بالدبور
و قال العوام بن حوشب تخرج الجنوب من الجنة فتمر علی جهنم فغمها منها و برکاتها من الجنة و تخرج الشمال من جهنم فتمر علی الجنة فروحها من الجنة و شرها من النار
آیت دیگر میغ است با بار گران در هواء لطیف روان چنانک گفت و السحاب المسخر بین السماء و الأرض گهی از دریا برخیزد این میغ و آب برگیرد و گاه بر سبیل بخار از کوه ها پدید آید و گاه از نفس هوا پدید آید و قطره های باران در آن تعبیه و بخطی مستقیم بر هر یکی نوشته و تقدیر کرده که کجا فرو آید و کدام حیوان تشنه است تا از آن آب خورد و کدام نبات خشک است تا تر شود و کدام میوه بر سر درخت خشک میشود تا آب به بیخ آن رسد و بباطن وی در شود از راه عروق که هر یکی بباریکی چون موسی است تا آب بآن میوه رسید و تر و تازه گردد و باشد که قطره از آن بدریا افتد و رب العزة در قعر دریا حیوانی آفریده که صدف پوست ویست وی را الهام دهد تا وقت باران بکناره دریا آید و پیوست از هم باز کند و آن قطره باران در در وی افتد پس پوست فراهم کند و بقعر دریا باز شود و آن قطره در درون خویش میدارد چنانک نطفه در رحم و آن را می پرورد و از قوت آن جوهر صدف که بر صفت مروارید آفریده است بوی سرایت میکند مدتی دراز تا مروارید شود پاکا خداوندا که از قطرات باران که در آن میغ تعبیه است چندین نعمت بر خلق ریزد و چندین کرم و رحمت نماید تا بدانی که وی خداوند قادر بر کمال است و بر بندگان با فضل و افضال است و به قال عکرمة رحمه الله ما انزل الله عز و جل من السماء قطرة الا انبتت بها فی الارض عشبة و فی البحر لؤلؤة و صح فی الخبر
ان النبی صلی الله علیه و آله و سلم قال بینما رجل بفلاة اذ سمع رعدا فی سحاب فسمع فیه کلاما اسق حدیقة فلان باسمه فجاء ذلک السحاب الی جرة فافرغ فیها من الماء ثم جاء الی ذناب شرج فانتهی الی شرجة فاستوعب الماء و مشی الرجل مع السحابة حتی انتهی الی رجل قایم فی حدیقة یسقیها فقال یا عبد الله ما اسمک قال و لم تسیل قال انی سمعت فی سحاب هذا ماؤه اسق حدیقة فلان باسمک فما تصنع فیها اذا صرمتها قال اما اذا قلت ذلک فانی أجعلها ثلاثة اثلاث اجعل ثلثا لی و لاهلی و ارد ثلثا فیها و اجعل ثلثا فی المساکین و السایلین و ابن السبیل ثم قال تعالی لآیات لقوم یعقلون گفت در آنچه نمودیم از صنایع حکمت و لطایف نعمت و عجایب قدرت و شواهد فطرت نشانهاست بر کردگاری و یکتایی خداوند و دلیلها بر توانایی و دانایی او گروهی را که خرد دارند و حق دریابند و با مولی گرایند و دل با وی راست دارند و نظر وی پیش چشم خویش دارند