قوله تعالی الطلاق مرتان الآیة ندب الی تفریق الطلاق لیلا یتنازع الی اتمام الفراق تفریق طلاق از آن مندوب است که حقیقت فراق مکروه است هر چند که طلاق در شرع مباح است خدای دشمن دارد که سبب فراق است و بریدن اسباب الفت و وصال است رسول خدا گفت ابغض المباحات الی الطلاق
و عزت قرآن ثنا میکند بر قومی که پیوندها نبرند و فراق نجویند و گفت و الذین یصلون ما أمر الله به أن یوصل و یخشون ربهم و در ملکوت اعلی فریشتگانی آفریده یک نیمه ایشان برف است و یک نیمه آتش و بقدرت خود این هر دو ضد در هم ساخته و بر جای بداشته و تسبیح ایشان اینست که سبحان من یؤلف بین النار و الثلج الف یا رب بین قلوب المؤمنین من عبادک پیر صوفیان گفت در بیابان میرفتم شخصی را دیدم منکر آبی در پیش وی ایستاده و از آن آب نبات بر آمده گفتم تو کیستی گفت من ابو مره ام گفتم این چه آبست گفت اشک چشم من است و این سبزیها و نبات از آب چشم من بر آمده گفتم چرا می گریی گفت ابکی فی ایام الفراق لایام الوصال مهجوران را دندنه وصال در ایام فراق روح دل باشد بگذار تا بر خود بگریم که از من زارتر بجهان کس نیست
گفتم چو دلم با تو قرین خواهد بود
مستوجب شکر و آفرین خواهد بود
بالله که گمان نبردم ای جان جهان
کامید مرا فذلک این خواهد بود
حسن بن علی علیهما السلام زنی داشت طلاق داد او را پس چهل هزار درم مهر آن زن بود بوی فرستاد تا دلش خوش شود زن آن مال پیش نهاد و گریستن در گرفت گفت متاع قلیل من حبیب مفارق
مرا خواسته جهان چه بکارست که کنارم تهی از یارست و دوست از من بیزار است
کسی کش مار نیشی بر جگر زد
ورا تریاق سازد نی طبرزد
گویند این سخن با حسن بن علی افتاد در وی اثر کرد و او را مراجعت کرد
در آثار بیارند که امیر المؤمنین علی علیه السلام روزی بزیارت بیرون رفت بر سر گور فاطمه میگریست میگفت
مالی وقفت علی القبور مسلما
اکل التراب محاسنی فنسیتکم
قبر الحبیب فلم یرد جوابی
فعلیکم منی السلام تقطعت
فهتف هاتف
و أنارهین جنادل و تراب
قال الحبیب و کیف لی بجوابکم
و حجبت عن اهلی و عن اصحابی
منی و منکم وصلة الاحباب
گفت چه بودست و دوست را چه رسیدست که سلام میکنم و می پرسم و جواب نمیدهد هاتفی آواز داد که دوستت میگوید چون جواب دهم که مهر مرگ بر دهنم نهاده در میان سنگ و خاک تنها بمانده و از خویش و پیوند باز مانده از من بتو درود باد آن نظام دوستی و پیوستگی امروز میان ما از هم فرو ریختست و قلاده آن از هم بگسستست
علی ع از سر آن رنجوری برخاست و میرفت و این بیت میگفت
لکل اجتماع من خلیلین فرقة
و کل الذی دون الفراق قلیل
و ان افتقادی واحدا بعد واحد
دلیل علی ان لا یدوم خلیل
چون درد فراق در جهان چیست بگو
عاجز ز فراق ناشده کیست بگو
گویند مرا که در فراقش مگری
آن کیست که از فراق نگریست بگو
مالک دینار برادری داشت نام وی ملکان از دنیا بیرون شد مالک بر سر خاک وی نشست و میگفت یا ملکان لا تقر عینی حتی اعلم این صرت و لا اعلم ذلک ما دمت حیا آن گه بسیار بگریست او را گفتند ای مالک بمرگ وی چندین می بگریی گفت نه بآن می گریم که از دنیا بیرون شد یا بآنک امروز از وی بازماندم بآن میگریم که اگر فردا برستخیز از وی باز مانم و او را نه بینم این خود تحسر فوات دیدار مخلوق است ایا تحسر فوات دیدار خالق خود کرا بود و چون بود گویند که فزع اکبر در قیامت داغ حسرت فرقت بود که بر سر دو راه بر جان قومی نهند و ایشان را از دوستان و برادران باز برند این آسان ترست و درد آن کمتر صعب تر آنست که اگر داغ فرقت الله بر جان ما نهند و از راه سعادت بگردانند
این همه آسان و خواراست آه اگر گوید که رو
کز تو بیزاریم ما و بار تو عصیان شده
گویند فردا در انجمن قیامت یکی را بیارند ازین شوریده روزگاری بد عهدی فرمان در آید که او را بدوزخ برید که داغ مهجوری دارد چون بکناره دوزخ رسد دست فراز کند و دیده خود بر کشد بیندازد گویند این چیست که کردی گوید
ما را ز برای یار بد دیده بکار
اکنون چکنم بدیده بی دیدن یار
لما تیقنت انی لست ابصرکم
غمضت عینی فلم انظر الی احد
روز و شب و گاه و بی گه آن ماه سما
یک دم زدن از برم نمی بود جدا
پرسید کسی نشان ما زو عمدا
گفتا چه کسست او ز کجا ما ز کجا
پیر بزرگ بسیار گفتی دل رفت و دوست رفت ندانم که از پس دوست روم یا از پس دل
حشاشة نفس ودعت یوم ودعوا
فلم ادر ای الظاعنین اشیع
فردا برود هر دو گرامی بدرست
بدرود کرا کنم ندانم ز نخست
گفتا بسرم ندا آمد که از پس دوست شو که عاشق را دل از بهر یافت وصال دوست باید چون دوست نبود دل را چه کند