قوله تعالی لیس علیک هداهم جل الله العظیم و تعالی الواحد الصمد القدیم لا اله الا هو رب العرش الکریم بزرگ است و بزرگوار خداوند کردگار جبار کامگار رسنده بهر چیز و دانا بهر کار پاک از انباز و بی نیاز از یار خود بی یار و همه عالم را یار دارنده هر کس سازنده هر چیز کننده هر هست چنان که سزاوار نه در پادشاهی او را وزیر نه در کاردانی او را مشیر نه در کردگاری او را نظیر خود پادشاهست و خود داور گشاینده هر در آغاز کننده هر سر دل که گشاید خود گشاید بچشمها حق خود آراید راه که نماید خود نماید خطاب آمد بآن مهتر کاینات نقطه دایره حادثات زین زمین و سماوات که ای مهتر کلاه دولت بر فرق نبوت تو نهادیم و عالمیان را متابعت تو فرمودیم و کارها همه در پی تو بستیم و آیین هر دو سرای در کوی تو پیوستیم مقام محمود جای تو لواء معقود نشان شرف تو حوض مورود وعده گاه نواخت تو این همه ترا دادیم و دریغ نداشتیم اما هدایت بندگان و تعریف ایشان نه کار تو است از تو برداشتیم لیس علیک هداهم تو ایشان را خواننده ای و من ره نماینده تو ایشان را بیم دهنده ای و من سزای ایشان بایشان رساننده این هدایت و ضلالت بندگان و این سعادت و شقاوت ایشان کار الهیت ماست کس را با ما در آن مشارکت نه و ما را در آن حاجت بمشاورت نه اگر بمراد تو بودی تا از عم قرشی پسر نیامدی به بلال حبشی نرسیدی این بلال نواخته ما و درویشی و بی حسبی وی را زیان نه و این دیگر رانده ما و حسب و نسب قریش او را سود نه آن مهتر عالم و سید ولد آدم صلی الله علیه و آله و سلم بر بالین عم خود نشسته بود و میگفت یا عم چه باشد اگر کلمه ی بگویی بحق تا فردا مرا حجتی بود بنزدیک الله و عم میگفت با محمد من صدق تو میدانم لکن در دل خود ازین حدیث نفرتی می بینم چه سود دارد که بزبان بگویم و دل از آن بی خبر بود آری عروس معرفت نه هر جای نقاب تعزز فرو گشاید که نه هر کس را کفو خودشناسد نه هر جای سرای و مسکن اوست نه هر کویی مخیم جلال اوست نه هر سری شایسته وصال اوست
نه هر طللی نشانه تیر بود
نه هر بازی سزای نخجیر بود
للفقراء الذین أحصروا فی سبیل الله الایة وصف الحال درویشان صحابه است و بیان سیرت ایشان و تا بقیامت مرهم دل سوختگان و شکستگان اول صفت ایشان اینست که أحصروا فی سبیل الله ای وقفوا علی حکم الله فاحصروا نفوسهم علی طاعته و قلوبهم علی معرفته و ارواحهم علی محبته و اسرارهم علی رؤیته
بحکم الله فرو آمدند و بدان رضا دادند و استقبال فرمان کردند نفس را بر طاعت داشته و دل با معرفت پرداخته و روح با محبت آرام گرفته و سر در انتظار رویت مانده بحکم آن که رب العزة گفت لا یستطیعون ضربا فی الأرض چندان شغل افتاد ایشان را بحق که نه با خلق پرداختند و نه با خود نه در طلب روزی گام زدند نه دل بر کسب و تجارت نهادند همانست که گفت جل جلاله لا تلهیهم تجارة و لا بیع عن ذکر الله جوانمردانی که یاد الله ایشان را شعار و مهر الله ایشان را دثار بر درگاه خدمت ایشان را آرام و قرار همت شان منزه از اغیار جمال فردوس اند و زین دار القرار لختی مهاجر لختی انصار یحسبهم الجاهل أغنیاء من التعفف گویی بی نیازانند و در شمار توانگرانند که با اختلال حال و ضرورت افتقار که دارند هرگز سؤال نکنند نه از خلق و نه از حق سؤال ناکردن از خلق عین توکل است و توکل مرتبت دار ایشان و سؤال ناکردن از حق حقیقت رضاست و میدان رضا منزلگاه ایشان همین بود حال خلیل که او را گفتند از حق سؤال کن گفت حسبی من سؤالی علمه بحالی و عبد الله مبارک را دیدند که میگریست گفتند چه رسید مهتر دین را گفت امروز از خدای عز و جل آمرزش خواستم پس با خود افتادم که این چه فضولی است که من کردم او خداوندست و من بنده هر چه خواهد کند با بنده و آنچه باید دهد نه در خواست تا بیدارش کنند یا از کار غافل تا آگاهی دهند
جنید قدس الله روحه گفت وقتی بر زبانم برفت که اللهم اسقنی ندایی شنیدم که تدخل بینی و بینک یا جنید این صفت قومی است که بعالم تحقیق رسیده اند و از جام وصال شربتی چشیده و از مشغله خلق و نفس باز رسته اما آن کس که وی را این حال نیست و باین مقام نرسیده راه وی آنست که دست در دعا زند و رستگاری خود از حق بخواهد که سؤال او را مباح است و دعا در حق وی عین عبادت
تعرفهم بسیماهم نه هر دیده ایشان را بیند نه هر سری ایشان را شناسد کسی ایشان را بیند و شناسد که هم بصر نبوت دارد و هم بصیرت حقیقت بصر نبوت از نور احدیت است و بصیرت حقیقت از برق ازلیت مرتعش گفت سیماء ایشان غیرت ایشان است بر فقر خود و ملازمت ایشان با اضطرار و انکسار خود گوهر درویشی بحقیقت بشناختند و سر آن بدانستند و بجان و دل باز گرفتند و یک ذره از آن بدنیا و عقبی بنفروختند
استاد بو علی درویشی را دید لاینی در دوش گرفته پاره پاره بر هم نهاده و بر هم بسته بر سبیل مطایبت گفت ای درویش این بچند خریدی درویش گفت این بکل دنیا خریدم و یک رشته از آن بنعیم عقبی میخواهند و نمی دهم آری روشنایی گوهر فقر جز بنور نبوت و روشنایی ولایت نتوان دید مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم بنور نبوت جمال فقر بدید و سر آن بشناخت فقر را بر دنیا و عقبی اختیار کرد دنیا را گفت عرض علی ربی ان یجعل لی بطحاء مکة ذهبا فقلت لا یا رب و لکن اشبع یوما و اجوع یوما
و از نعیم عقبی دل برداشت و چشم بر آن نه گماشت تا رب العزة وی را در آن بستود گفت ما زاغ البصر و ما طغی و اگر شرف فقر خود آن بودی که مصطفی را صحبت فقراء فرمودند گفتند و لا تعد عیناک عنهم خود تمام بودی و اینجا تعبیه ایست که آن را سر الاسرار گویند جز خاطر صدیقان بدان راه نبرد و حقیقت آن سر ازین خبر معلوم شود که من سره ان یجلس مع الله فلیجلس مع اهل التصوف
شیخ الاسلام انصاری قدس الله روحه گفت در هر کس چیزی پیداست در عالم دین پیداست در عارف نور مولی پیداست در محب فناء کون پیداست در صوفی پیداست آنچه پیداست باین زبان نشان دادن از آن ناید راست
سیاره عشق را منازل ماییم
ز اشکال جهان نقطه مشکل ماییم
چون قصه عاشقان بیدل خوانند
سر قصه عاشقان بیدل ماییم
و ما تنفقوا من خیر فإن الله به علیم اینجا چنین گفت و در آخر آیت اول گفت و ما تنفقوا من خیر یوف إلیکم و أنتم لا تظلمون ارباب حقایق میان دو آیت لطیفه نیکو دیده اند گفتند بنده که در راه خدا هزینه کند آن انفاق وی را دو وجه است یکی آنک نظر بمقصود خود دارد و در تحصیل ثواب خود کوشد از دوزخ ترسد و طمع ببهشت میدارد انفاق وی و ثواب وی آنست که الله گفت و ما تنفقوا من خیر یوف إلیکم و أنتم لا تظلمون وجه دیگر آنست که در آن انفاق نظر بدرویش دارد و آسایش وی جوید و بحق وی کوشد و حظ خود در آن نبیند این حال عارف است چون زحمت ثواب خویش درین انفاق از میان برگرفت لا جرم رب العزة نیز تعرض ثواب نکرد و باین نواخت عظیم او را گرامی کرد و گفت و ما تنفقوا من خیر فإن الله به علیم من که خداوندم خود دانم که این بنده را چه باید داد و چه باید ساخت و الیه الاشارة
بقوله اعددت لعبادی الصالحین مالا عین رأت و لا اذن سمعت و لا خطر علی قلب بشر
الذین ینفقون أموالهم باللیل و النهار الایة ما دام لهم مال لم یفتروا ساعة من انفاقه لیلا و نهارا فاذا نفذ المال لم یفتروا من شهوده لحظة لیلا و نهارا این چنانست که گویند
مال و زر و چیز رایگان باید باخت
چون کار بجان رسید جان باید باخت
مال در راه دین بر وفق شریعت خرج کردن کار مؤمنانست جان در مشاهده جلال و جمال مولی از روی حقیقت بذل کردن کار جوانمردانست جهد بندگی از بندگان اینست سزای خدا و کرم الهی در حق بندگان چیست إن الذین آمنوا و عملوا الصالحات الی قوله لهم أجرهم عند ربهم و لا خوف علیهم و لا هم یحزنون ای ان الذین کانوا لنا یکفیهم ما یجدون منا فانا لا نضیع اجر من احسن عملا من التجأ الی سدة کرمنا آویناه الی ظل نعمنا من وقع علیه غبرة طریقنا لم تقع علیه قترة فراقنا من خطا خطوة الینا وجد منحة لدینا
ای هر که بما پیوست از شبیخون قطیعت بازرست ای هر که دل در کرم ما بست رخت از حجره غمان بربست ای هر که ما را دید جانش بخندید بما رسید او که در خود برسید و او که در خود برسید چه گویم که چه دید و چه شنید
پیر طریقت گفت الهی این همه نواخت از تو بهره ماست که در هر نفسی چندین سوز و نور عنایت تو پیداست چون تو مولی کراست و چون تو دوست کجاست و بآن صفت که تویی خود جز زین نه رواست این همه نشانست آیین فرد است این خود پیغام است و خلعت برجاست خلعت آنست که گفت لهم أجرهم عند ربهم و لا خوف علیهم و لا هم یحزنون باش تا فردا که آن اجر کریم و نواخت عظیم که از بهر تو نزدیک خود دارد بیرون دهد آنت نعمت بیکران و پیروزی جاویدان در مجمع روح و ریحان و میقات وصل جانان
کی خندد اندر وی من بخت من از میدان تو
کی خیمه از صحراء جانم بر کند هجران تو
عجب کاریست کار این درویش جبرییل با ششصد پر طاوسی نتوانست که یک قدم با آن مهتر عالم صلی الله علیه و آله و سلم از ورای سدره بر دارد و این درویش گدا دست از دامن وی بندارد تا با وی پای بر عرش مجید ننهد اما میدان که این بستاخی نه امروزینه است که این دیرینه است در عهد ازل که بنیاد دوستی می نهاد ارواح درویشان در مجلس انس بر بساط انبساط یک جرعه شراب یحبهم و یحبونه نوش کردند و بدان بستاخ شدند مقربان ملأ اعلی گفتند اینت عالی همت قومی که ایشانند ما باری ازین شراب هرگز جرعه نچشیدیم و نه شمه یافتیم و های و هوی ارواح این گدایان در عیوق افتاده که
اول تو حدیث عشق کردی آغاز
اندر خور خویش کار ما را می ساز
ما کی گنجیم در سرا پرده راز
لافیست بد سنت ما و منشور نیاز
بخش ۱۶۸ - ۵۲ - النوبة الثالثة - رشیدالدین میبدی | ناهید