قوله تعالی و من أحسن دینا ای احکم دینا ممن اخلص عمله لله و فوض امره الیه و هو محسن ای موحد لله محسن الی خلقه و اتبع دین الله الذی بعث به محمدا میگوید کیست دیندار و پسندیده تر از آن کس که عمل خود از شرک و ریا پاک کند و کار خود بالله باز گذارد و الله را کارساز و کار ران خود داند و آن گه با خلق خدا نیکوکار بود و مهربان بر پی آن دین ایستد که محمد را بآن دین فرستاد و آن دین ابراهیم است و ملت وی ملت ابراهیم در ملت محمد داخل است هر که بملت محمد اقرار دهد اتباع ملت ابراهیم کرد
ابن عباس گفت اقرار دادن به کعبه و نماز کردن بآن و طواف کردن گرد آن و سعی میان صفا و مروه و رمی جمرات و حلق رأس و جمله مناسک از دین ابراهیم است هر که نماز سوی کعبه کرد و باین صفات اقرار داد اتباع ملت ابراهیم کرد و این در شأن ابو بکر فرو آمد بقول بعضی مفسران
حنیفا حال عن ابراهیم او عن الضمیر فی و اتبع و معناه مایلا عن جمیع الأدیان
و اتخذ الله إبراهیم خلیلا ابن عباس گفت ابراهیم مهماندار بود خانه بر سر راه داشتی تا هر کسی که بر وی گذشتی وی را مهمان کردی پس یک سال مردمان را قحط رسید از ابراهیم طعام طلب کردند و ابراهیم را عادت بود که هر سال بار از مصر آوردی از نزدیک دوستی که در مصر داشت غلامان را و شتران را فرستاد نزدیک وی بار خواست و بار نبود آن سال که ایشان را هم قحط رسیده بود شتران را تهی باز گردانیدند تا بهامونی رسیدند که پر از ریگ بود آن چاکران ابراهیم با خود گفتند اگر اشترانرا باز گردانیم بی بار نه خوب بود و دشمن را شماتت بود درایستادند و غرارها پر از ریگ کردند چون بر ابراهیم رسیدند قصه با ابراهیم بگفتند و ابراهیم دلتنگ شد که مردم را امیدوار کرده بود و دل بر آن نهاده که اکنون طعام رسد و ساره در آن حال خفته بود و ازین قصه خبر نداشت پس ابراهیم در خواب شد از دلتنگی و ساره بیدار گشت و پرسید که غلامان ما رسیدند از مصر و بار آوردند گفتند آری رسیدند ساره سر آن بار بگشاد آرد سفید نیکو دید خبازان را بفرمود تا در پختن ایستادند چون ابراهیم ع بیدار گشت بوی طعام بوی رسید گفت یا سارة من این هذا الطعام از کجا آمد این طعام گفت این آنست که از نزدیک خلیل تو آن دوست مصری آوردند ابراهیم فضل و کرامت خدای بر خود بدانست و گفت این از نزدیک خلیل من الله است نه از نزدیک خلیل مصری ابن عباس گفت آن روز رب العزة ابراهیم را دوست خوانده و او را خلیل خود خواند و گفته اند آن روز که فریشتگان در پیش ابراهیم شدند بر صورتهای غلامان نیکو روی ابراهیم پنداشت که ایشان مهمانان اند گوساله فربه بریان کرد و نزدیک ایشان آورد آن گه گفت بخورید بدو شرط یکی آنکه چون دست بطعام برید گویید بسم الله و چون از طعام فارغ شوید گویید الحمد لله جبرییل گفت یا ابراهیم سزاواری که الله ترا دوست خود گیرد و خلیل خود خواند
گفت آن روز رب العزة او را خلیل خود خواند و گفته اند ملک الموت بصورت جوانی در سرای خلیل شد و خلیل او را نشناخت گفت بدستوری که درین سرای آمدی
ملک الموت گفت بدستوری خداوند سرای پس ابراهیم او را بشناخت آن گه ملک الموت گفت یا ابراهیم خدای بنده ای را از بندگان خود بدوست گرفت
ابراهیم گفت آن کدام بنده است تا من او را خدمت کنم تا زنده باشم
ملک الموت گفت آن بنده تویی یا ابراهیم گفت بچه خصلت مرا دوست گرفت
و خلیل خواند گفت بأنک تعطی و لا تأخذ
روی عبد الله بن عمر قال قال رسول الله ص یا جبرییل لم اتخذ الله ابراهیم خلیلا قال لاطعامه الطعام یا محمد و روی ابو هریرة قال قال رسول الله ص اتخذ الله ابراهیم خلیلا و موسی نجیا و اتخذنی حبیبا ثم قال و عزتی لاؤثرن حبیبی علی خلیلی و نجیی و قال ص لو کنت متخذا خلیلا لاتخذت أبا بکر خلیلا و ان صاحبکم خلیل الله یعنی نفسه
اما خلیل از روی لغت آن دوست است که در دوستی وی هیچ خلل نبود
ابراهیم خلیل است یعنی که الله او را برگزیده و دوست داشت دوستی تمام که در آن هیچ خلل نه و روا باشد که معنی خلیل فقیر بود زیرا که خلت حاجت و فاقت باشد یقال سد خلته ای حاجته قال زهیر یمدح هزن بن سنان
و ان اتاه خلیل یوم مسغبة
یقول لا غایب مالی و لا حرم
خلیل ای فقیر و ابراهیم خلیل الله لأنه فقیر الی الله محتاج الیه لا حاجة له الی غیره
ترسایی از شیخ ابو بکر وراق ترمدی سؤال کرد گفت چرا جایز است خدای را جل جلاله ابراهیم را دوست گیرد و جایز نمیدارید که عیسی را فرزند گیرد
ابو بکر وراق جواب داد که فرزند اقتضاء جنسیت کند و خدای را جنس نیست و دوستی اقتضاء جنسیت نکند نه بینی که کسی اسبی دوست دارد یا جوهری دوست دارد یا جامه یا بنایی وزین هیچ چیز بفرزندی نگیرد تا بدانی که فرزند اقتضاء تجانس کند و لا جنس له جل جلاله ترسا چون این سخن بشنید مسلمان گشت و بدین اسلام در آمد
و لله ما فی السماوات و ما فی الأرض یختار منها ما یشاء و من یشاء و کان الله بکل شی ء محیطا احاط علمه بجمیع الأشیاء
و یستفتونک فی النساء الآیة سبب نزول این آیت آن بود که عرب در زمان جاهلیت نه زنان را از میراث چیزی میدادند و نه کودکان را بلکه مردان را میدادند مهینان ایشان را رب العزة درین آیت نصیب زنان و نصیب کودکان از میراث بایشان الحاق کرد و بداد فرمود و نیز دختران یتیم میبودند با مال و بصورت زشت که اولیاء ایشان از بهر زشتی صورت نمی خواستند که ایشان را بزنی کنند و ایشان را بکسی نمیدادند و در خانه میداشتند از بهر مال که داشتند بامید آنکه مگر بمیرند و مال ایشان بمیراث بر گیرند
سدی گفت این در شأن جابر عبد الله فرو آمد که دختر عمی داشت یتیمه و نابینا بود و بصورت زشت جابر گفت یا رسول الله بآن صفت که وی است میراث گیرد رسول خدا گفت نعم گیرد پس میراث که وی را بود بوی داد آن گه او را در خانه میداشت و بزنی بکس نمیداد از بیم آنکه شوهر و فرزندان وی مال بمیراث برند و خود بزنی نمیکرد که جمال نداشت و گوش بر آن نهاده که تا بمیرد و آنچه هست از مال وی بمیراث برگیرد رب العالمین این آیت فرستاد و یستفتونک فی النساء ای یستعرفونک و الفتیا و الفتوی لغتان و هو تعریفک الأمر افتانی ای عرفنی میگوید از تو فتوی میپرسند و فتوی میخواهند در کار زنان قل الله یفتیکم فیهن و ما یتلی علیکم
موضع ما رفع است المعنی الله یفتیکم فیهن
و ما یتلی علیکم فی الکتاب ایضا یفتیکم فیهن میگوید الله فتوی میکند و قرآن فتوی میکند و آن آنست که در اول سورة گفت و آتوا الیتامی أموالهم
ما کتب لهن یعنی فرض لهن من المیراث و ترغبون أن تنکحوهن یعنی و ترغبون عن أن تنکحوهن لدمامتهن
و المستضعفین من الولدان این در موضع خفض است عطف علی قوله فیهن یعنی قل الله یفتیکم فیهن و فی المستضعفین من الولدان و قیل عطف علی قوله فی یتامی النساء المعنی فی یتامی النساء و فی المستضعفین من الولدان الذین لا تورثونهم
و أن تقوموا ای و یفتیکم ان تقوموا للیتامی بالقسط ای بالعدل فی میراثهم و مالهم و نکاحهم قیل نزلت فی ام کحة و بناتها علی ما سبق شرحه فی صدر السورة
قال ابن عباس و عایشة ما کتب لهن یعنی الصداق و المعنی لا تؤتونهن صداقهن و ترغبون فی نکاحهن لجمالهن و ما لهن و قیل فی المستضعفین هم العبید و الاماء ای أحسنوا الیهم لا تکلفوهم ما لا یطیقون
و ما تفعلوا من خیر مما امرتم به من قسمة المواریث فإن الله کان به علیما فیجزیکم به
و روایت کنند از براء عازب که آخرتر آیتی که از آسمان فرود آمد این آیت بود و آخرتر سوره ای سورة براءة
و إن امرأة خافت من بعلها نشوزا أو إعراضا الآیة سعید جبیر گفت مردی زنی داشت و آن زن پیر گشته بود و از آن مرد فرزندان داشت مرد خواست که وی را طلاق دهد و زنی دیگر از آن نیکوتر بخواهد آن پیر زن گفت مرا طلاق مده و با فرزندان بگذار و قسمت کن مرا اگر خواهی باختیار خویش در کم و بیش و اگر خواهی قسمت مکن از بهر من که روا بود اندی که در نکاح تو بمانم مرد گفت چنین کنم پیش رسول خدا شد و این حال بگفت
رسول خدا جواب داد که الله سخن تو شنید و اگر خواهد اجابت کند پس رب العالمین بجواب ایشان این آیت فرستاد گویند این مرد رافع بن خدیج الانصاری بود و زن وی خویلة بنت محمد بن مسلمة الانصاری
و إن امرأة خافت ای علمت و رأت من بعلها نشوزا یعنی یبغضها و یترک مضاجعتها و مباشرتها و یعرض بوجهه عنها و یقل مجالستها و محادثتها
میگوید اگر زنی از شوهر خویش میشناسد و میداند و می بیند که وی را دشمن میدارد و مباشرت و صحبت وی می بگذارد و روی از وی میگرداند و با وی ننشیند و حدیث نکند بر ایشان تنگی نباشد که با یکدیگر صلح کنند در قسمت و در نفقه و این چنان باشد که مرد زن را گوید تو پیر گشتی و روزگار جوانیت بسر رسید و من میخواهم که دیگر زنی خواهم و روزگار قسمت وی بیفزایم در روز و در شب تازگی و جوانی وی را اگر تو بدین خشنودی و رضا میدهی بر جای خود و بر حال خود در نکاح من میباش و اگر نه ترا بخشنودی گسیل کنم پس اگر زن بدین حال و بدین صفت رضا دهد نیکوکار بود و پسندیده و وی را بر آن اجبار نکنند و اگر نه که بدون حق خویش رضا ندهد واجب آید بر شوهر که حق وی از مقام و نفقه تمام بدهد یا بنیکویی و احسان وی را روان کند و وی را برنج و کراهیت ندارد و مرد اگر وی را دارد و حق وی با کراهیت صحبت تمام بدهد محسن باشد و ستوده حق و الله وی را جزا دهد بر فعل خیر اینست که الله گفت و ما تفعلوا من خیر فإن الله کان به علیما ای یعلمه و یجازیه علیه اما بر مباشرت وی را اجبار نکنند که آن علی الخصوص حق مرد است چون فرو گذارد بر آن اجبار نرود بخلاف مقام و نفقه که حق زنست
و آنچه رب العزة گفت و الصلح خیر آنست که پیر زن را میدارد بعد از تخییر در نفقه و مقام بچیزی معلوم صلح کنند و رسول خدا ص با سوده بنت زمعه همین کرد زنی بود روزگار بوی برآمده و پیر گشته و رسول خواست که وی را طلاق دهد سوده گفت مرا در جمله زنان خود بگذار تا فردا در قیامت چون مرا حشر کنند با زنان تو حشر کنند و من نوبت خویش روز و شب در کار عایشه کردم
رسول خدا آن از وی بپذیرفت و چنان کرد
قراء کوفه أن یصلحا خوانند بضم یا و کسر لام بی الف و هو من الاصلاح
و در حال تنازع و تشاجر اصلاح استعمال کنند چنان که تصالح استعمال کنند تقول اصلحت بین المنازعین قال الله تعالی إلا من أمر بصدقة أو معروف أو إصلاح بین الناس و صلحا روا بود که نصب علی المصدر باشد لأن الصلح اسم للمصدر من اصلحت کالعطاء من اعطیت و روا بود که نصب او بر مفعول به حمل کنی چنان که گویی اصلحت ثوبا باقی ان یصالحا خوانند بفتح یا و لام و تشدید صاد و بألف و أصل آن ان یتصالحا است تا در صاد مدغم کردند لتقاربهما فی المخرج و درین باب تصالح معروف تر است
و أحضرت الأنفس الشح گفته اند که شح زن آنست که شوی خودش دریغ آید از زنی دیگر از مهر او و شح مرد آنست که خویشتنش دریغ آید از زن خویشتن از پیری یا از زشتی بمهر زنی دیگر و قیل و أحضرت الأنفس الشح یعنی الغالب علی نفس المرأة الشح غالب آن بود که زن بخیل باشد و بر مال حریص چون شوهر وی را ببعضی مال خشنود گرداند وی نصیب خود از شوهر بتواند گذاشت
پس گفت و إن تحسنوا و تتقوا یعنی اگر نیکویی کنید و مفارقت نجویید و از میل و جور بپرهیزید الله تعالی آگاهست از احسان و جور شما خبر دارد و جزاء آن چنان که خود خواهد دهد
و لن تستطیعوا أن تعدلوا بین النساء ای لن تقدروا ان تسووا بینهن فی الحب و لو حرصتم علی العدل معنی آنست که شما اگر چه کوشید و حریص باشید بر آنکه میان زنان خویش عدل و راستی نگه دارید در دوستی و مهر نتوانید که در استطاعت شما نبود که دلها در دوستی راست دارید اما این یکی توانید که میل نکنید در نفقه و در قسمت چون دو زن دارید یا بیشتر همه را در نفقه و در قسمت یکسان دارید و جوان را بر پیر افزونی منهید که اگر افزونی نهید آن دیگر را همچون زندانی محبوس فرو گذارید آویخته میان دو حال نه بی شوی و نه با شوی
حسین فضل گفت عدل بر دو ضربست یکی آنست که در استطاعت بنده آید و یکی نه اما آنچه در استطاعت آید آنست که بنده را فرمودند آنجا که گفت رب العزة إن الله یأمر بالعدل جای دیگر گفت قل أمر ربی بالقسط و این عدل نقیض جور است که هر دو در توان بنده آید اما آنچه در استطاعت و توان بنده نیاید راست داشتن دل است در مهر و دوستی با همه زنان و این بنده را نفرموده اند از آنکه در توان وی نیست مصطفی ص قسمت کرد میان زنان و عدل و راستی در آن نگه داشت آن گه گفت اللهم هذه قسمتی فیما املک فلا تأخذنی فیما لا املک و روی انه قال اللهم هذه قسمتی فیما املک و أنت اعلم فیما لا املک
و از عمر خطاب روایت کنند که گفت اللهم اما قلبی فلا املک و اما ما سوی ذلک فارجو ان اعدل و عن ابی هریرة قال قال رسول الله ص من کانت له امرأتان یمیل الی احدیهما عن الأخری جاء یوم القیامة و أحد شقیه ساقط
و قال انس بن مالک اذا تزوج البکر اقام عندها سبعا و اذا تزوج الثیب اقام عندها ثلاثا
کسی که بکری بزنی کند وی را رسد که در قسمت وی را هفت شبان روز بر زنان دیگر افزونی نهد و اگر ثیب باشد سه شبانروز آن گه بقسمت و عدل میان ایشان باز شود
و زنان ذمیات و آزادگان مسلمانان در قسمت یکسان اند و آزاد زن را دو شب است و کنیزک را یک شب و إن تصلحوا یعنی بالعدل فی القسمة بینهن و تتقوا الجور فإن الله کان غفورا رحیما لما ملت الی التی تحبها بقلبک بعد العدل فی القسمة
و إن یتفرقا یغن الله کلا من سعته چون حدیث صلح رفته بود و ذکر اجتماع بر سبیل جواز از پس آن در فراق سخن گفت و رخصت داد تا اگر آن پیر زن بصلح سر در نیارد و جز تسویت طلب نکند از یکدیگر بطلاق جدا شوند و رب العزة ایشان را وعده داد که از فضل خویش هر دو را بی نیاز کند و روزی دهد آن زن را از شوی دیگر و این مرد را از زنی دیگر
گویند مردی پیش مصطفی ص آمد و عزب بود و از تنگی روزی و معیشت شکایت کرد مصطفی او را گفت که زنی بخواه تا روزیت فراخ شود یعنی بحکم این آیت که الله گفت إن یکونوا فقراء یغنهم الله من فضله دیگری آمد که زن داشت و از تنگی معیشت و روزی شکایت کرد مصطفی ص گفت او را که زن طلاق ده تا روزیت فراخ شود یعنی بحکم این آیت که الله گفت و إن یتفرقا یغن الله کلا من سعته
و کان الله واسعا یعنی لجمیع خلقه فی الرزق و الفضل حکیما فیما حکم و وعظ
و لله ما فی السماوات و ما فی الأرض الآیة میگوید خدایراست هر چه در آسمان اند از فریشتگان و هر چه در زمین اند از خلقان و لقد وصینا الذین أوتوا الکتاب من قبلکم امتهای گذشته اند و کتابداران پیشینه از تورات و انجیل و هر چه بود از کتب و إیاکم خطاب امت محمد است یعنی ایشان را که پیش از شما کتاب دادند ایشان را و شما را ای امت محمد اندرز کردیم ایشان را در کتب ایشان و شما را در کتاب شما یعنی قرآن أن اتقوا الله یعنی وحدوا الله که خدای را یگانه دانید و بمعبودی یگانه شناسید و إن تکفروا و اگر نکنید و توحید بپوشید و جحود آرید فإن لله ما فی السماوات و ما فی الأرض و کان الله غنیا حمیدا بحقیقت دانید که هر چه در هفت آسمان و هفت زمین است همه ملک و ملک اوست همه رهی و بنده وی است همه ساخته و صنع وی است و آن گه از طاعت همه بی نیاز است وز ستایش همه پاک ستوده خود است و بی نیاز بجلال خود
و لله ما فی السماوات و ما فی الأرض و کفی بالله وکیلا ای دافعا و مجیرا حافظا علی خلقه شهیدا
إن یشأ یذهبکم أیها الناس الآیة این خطاب مشرکان و منافقان است
میگوید اگر الله خواهد مرگ بر شما گمارد و همه را نیست گرداند و باز قومی دیگر آرد از شما مطیع تر و بهتر یعنی مسلمانان و امت احمد و همین کرد رب العالمین جل جلاله که در عهد رسول خدا جهان همه کفر و معصیت داشت پس علم اسلام آشکارا گشت و کفر با طی ادبار خود شد و جهان همه از نور اسلام روشن گشت
قال ابو هریرة لما نزلت هذه الآیة ضرب رسول الله ص ظهر سلمان فقال هم قوم هذا یعنی عجم فارس
من کان یرید ثواب الدنیا فعند الله ثواب الدنیا و الآخرة میگوید هر که بفرایض اعمال دنیا خواهد الله تعالی آنچه خواهد از دنیا بوی دهد یا آنچه خواهد از وی دفع کند در دنیا اما در آخرت وی را هیچ ثواب نبود و هر که بفرایض اعمال ثواب آخرت خواهد رب العالمین آنچه وی را بکار آید از دنیا بوی دهد و آنچه بنده خواهد از جلب منفعت و دفع مضرت از وی باز نگیرد و آن گه وی را در آخرت نصیب بود بهشت جاودان و نعمت بیکران رب العالمین بر نیت آخر هم دنیا دهد و هم عقبی اما بر نیت دنیا آخرت ندهد رسول خدا گفت المؤمن نیته خیر من عمله و عمل المنافق خیر من نیته و کل یعمل علی نیته
قیل هذه الآیة وعید للمنافقین و قیل حض علی الجهاد و ثواب الدنیا هو الغنیمة بالجهاد
یا أیها الذین آمنوا کونوا قوامین بالقسط مفسران گفتند این آیت در شأن مردی آمد که بنزدیک وی گواهی بود بر پدر وی و میترسید که اگر آن گواهی بدهد اجحافی باشد بمال وی و درویشی وی بیفزاید و گویند که در شأن ابو بکر صدیق فرو آمد که کسی را بر پدر وی ابو قحافه حقی بود و وی گواه بود میگوید ای شما که مؤمنان اید کونوا قوامین بالقسط ای قوالین بالعدل فی الشهادة در گواهی دادن گویندگان بعدل باشید راستی نگه دارید گواهی که دهید خدای را دهید از بهر صاحب حق و باز مگیرید اگر چه آن گواهی بر نفس شما باشد یا بر پدر و مادر یا بر خویش و پیوند و بدان منگرید که آن کس که بر وی گواهی میدهید توانگرست یا درویش توانگر را از بهر توانگری محابا مکنید و بر درویش از بهر درویشی نبخشایید کار هر دو بالله فرو گذارید که الله بدیشان از شما سزاوارتر و آنچه الله ایشان را خواهد نیکوتر
فلا تتبعوا الهوی أن تعدلوا شما بر پی دل خواست خود مروید تا جور کنید و از حق بگردید و ان تلوا بیک واو و ضم لام قراءت شامی و حمزه است از ولی یلی ولایة یقال و لیت الشی ء اذا تولیته و اقبلت علیه فولایة الشی ء اقبال علیه و هو خلاف الاعراض عنه و المعنی ان تقبلوا او تعرضوا باقی قراء إن تلووا خوانند بدو واو و سکون لام من لوی یلوی لیا و هو من لی القاضی و اعراضه لأحد الخصمین علی الآخر او من لی الشهادة و هو تحریفها او من لی الغریم و هو مدافعته و مماطلته یقال لویته حقه ای دافعته چون از مدافعت بود معنی آن باشد که و ان تدافعوا فی اقامة الشهادة او تعرضوا عنها فتکتموها
میگوید اگر در گواهی دادن مدافعت کنید و روزگار در پیش افکنید یا خود انکار کنید و پنهان دارید و از آن اعراض کنید معنی دیگر و ان تلوا و اگر بپیچانید گواهی و سخن أو تعرضوا یعنی عن الله و تقوموا بالشهادة یا روگردانید از پیچ و گواهی بدهید هر چون که کنید الله بدان دانا است و آگاه یجازی المحسن باحسانه و المسی ء باساءته
ابن عباس گفت این آیت در شأن قاضیان آمد که پیچ در روی خویش آرند و از یک خصم اعراض کنند مصطفی ص چون این آیت فرو آمد گفت من کان یؤمن بالله و الیوم الآخر فلیقم شهادته علی من کانت و من کان یؤمن بالله و الیوم الآخر فلا یجحد حقا هو علیه و لیؤده عفوا و لا یلجیه الی سلطان و خصومته لیقتطع بها حقه و انما رجل خاصم الی فقضیت له علی اخیه بحق لیس هو له علیه فلا یأخذه و انما أقطع له قطعة من جهنم
و قیل لعمار بن یاسر ای الناس احکم قال الذی یحکم للناس کما یحکم لنفسه و قال ابن عباس رض انما ابتلی سلیمان بن داود بما ابتلی به لأنه تقدم الیه خصمان فهوی أن یکون الحق لاحدیهما و قال عبد الله بن عمر جاء خصمان الی عمر فجلسنا الیه و فی قلبه علی احد الخصمین شی ء فأقامهما ثم جلسا مرة اخری فأقامهما ثم جلسا الیه الثالثة ففصل بینهما و قال انهما جلسا الی و فی قلبی علی احد الخصمین شی ء فکرهت ان افضل الحکم علی ذلک فأقمتهما ثم جلسا الثانیة و قد ذهب بعض ما فی قلبی فأقمتهما ثم جلسا الثالثة و لا ابالی لأی الخصمین کان فقضیت
و لو علی أنفسکم اگر کسی گوید شهادت بر خویشتن چونست جواب آنست که حق دیگری بر خود واجب شناسد و بدان اقرار دهد ابن عباس گفت امروا ان یقولوا الحق و لو علی انفسهم