۵ - النوبة الاولى
رشیدالدین میبدیقوله تعالی قال رب گفت خداوند من السجن أحب إلی زندان دوسترست بمن مما یدعوننی إلیه از آنچ ایشان می خوانند مرا با آن و إلا تصرف عنی کیدهن و اگر بنگر دانی از من این کوشیدن ایشان ببدی أصب إلیهن بایشان گرایم و أکن من الجاهلین ۳۳ و آن گه کار نادانان را کننده باشم
فاستجاب له ربه پاسخ کرد او را خداوند او فصرف عنه کیدهن بگردانید ازو آن کوشش بد ایشان إنه هو السمیع العلیم ۳۴ که اوست آن شنوای دانا
ثم بدا لهم پس آن گه ایشان را در دل افتاد من بعد ما رأوا الآیات پس آن نشانها که دیده بودند لیسجننه که او را در زندان کنند ناچاره حتی حین ۳۵ تا یک چندی
و دخل معه السجن و با یوسف در زندان شد فتیان دو غلام قال أحدهما یکی گفت از ایشان یوسف را إنی أرانی من خویشتن را در خواب دیدم أعصر خمرا که شیره انگور می گرفتم و قال الآخر و غلام دیگر گفت إنی أرانی من بخواب دیدم خویشتن را أحمل فوق رأسی خبزا که برداشته بودمی زبر سر خویش نان تأکل الطیر منه میخورد مرغ از آن نبینا بتأویله ما را خبر کن بسر انجام آن و تعبیر کن خواب ما را إنا نراک من المحسنین ۳۶ که ما ترا از دانایان می بینیم
قال لا یأتیکما طعام یوسف گفت ناید بشما هیچ خوردنی ترزقانه که شما را روزی دهند آن را إلا نبأتکما بتأویله مگر که من خبر کنم شما را که سرانجام آن در تعبیر چیست قبل أن یأتیکما پیش از آنک سرانجام شما را آشکار شود و بشما آید ذلکما مما علمنی ربی این که شما را می گویم از آنست که به من آموخت خداوند من إنی ترکت ملة قوم من دست بداشته ام کیش گروهی لا یؤمنون بالله که بنه می گروند بخدای و هم بالآخرة هم کافرون ۳۷ و بروز پسین کافرند
