۱۰ - النوبة الثالثة
رشیدالدین میبدیقوله تعالی ارجعوا إلی أبیکم الآیة چون یعقوب در فراقج یوسف بی سر و سامان شد و درمانده درد بی درمان شد خواست که از یاد آن عزیز جرح خویش را مرهم سازد و با پیوندی از آن یوسف عاشقی بازد بنیامین را که با او از یک مشرب آب خورده بود و در یک کنار پرورده یادگار یوسف ساخت و غمگسار خویش کرد و عاشق را پیوسته دل به کسی گراید که او را با معشوق پیوندی بود یا بوجهی مشاکلتی دارد نبینی مجنون بنی عامر که بصحرا بیرون شد و آهویی را صید کرد و چشم و گردن وی بلیلی ماننده کرد دست بگردن وی فرو می آورد و چشم وی می بوسید و می گفت فعیناک عیناها و جیدک جیدها
چون یعقوب دل در بنیامین بست و پاره ای در وی آرام آمد دیگر باره در حق وی دهره زهر از نیام دهر بر کشیدند از پدر جدا کردند تا نام دزدی بر وی افکندند بر بلاء وی بلا افزودند و بر جراحت نمک ریختند و سوخته را باز بسوختند چنانک آتش خرقه سوخته خواهد تا بیفزود درد فراق دلسوخته ای خواهد تا با وی در سازد
هر درد که زین دلم قدم بر گیرد
دردی دیگر بجاش در بر گیرد
زان با هر درد صحبت از سر گیرد
کآتش چون رسد بسوخته در گیرد
