۱۱ - النوبة الثانیة
رشیدالدین میبدیقوله تعالی اذهبوا بقمیصی هذا چون برادران یوسف را بشناختند و بهم بنشستند یوسف گفت ما حال ابی بعدی حال پدرم چیست پس از فرقت من کارش بچه رسید گفتند غمگین است و رنجور در بیت الاحزان نشسته و از بس که بگریسته بینایی وی برفته یوسف زاری کرد و جزع نمود وحی آمد از حق جل جلاله لا تجزع و انفذ الیه القمیص فانه اذا شمه عاد بصیرا ای یوسف زاری مکن پیراهن بوی فرست که چون بوی پیراهن بمشام وی رسد بینایی باز آید قال الحسن لو لا ان الله اعلم یوسف ذلک لم یعلم انه یرجع بصره الیه
یوسف بفرمان حق پیراهن از سر بر کشید و بایشان داد گفت اذهبوا بقمیصی هذا
ضحاک و سدی و مجاهد و جماعتی مفسران گفتند آن پیراهن از حریر بهشت بود و هو الذی البس الله ابراهیم یوم طرح فی النار فکساه اسحاق ثم کساه یعقوب ثم جعله یعقوب فی تعویذ و علقه من جید یوسف و لم یعلم اخوته بذلک و کان قمیصا لا یمسه ذو عاهة الا صح یهودا گفت پیراهن بمن دهید تا من برم که آن پیراهن بخون آلوده ازین پیش من بردم و اندوه بر دل وی من نهادم تا امروز ببشارت من روم و سبب شادی من باشم فألقوه علی وجه أبی ای علی عین ابی یأت بصیرا یرجع الی حال الصحة و البصر و قیل معناه یأتنی بصیرا لأنه کان دعاه و أتونی بأهلکم أجمعین نسایکم و اولادکم و عبیدکم و امایکم
