جمهور مفسران بر آنند که این سوره بنی اسراییل همه مکی است مگر قتاده که میگوید ازین سورت هشت آیت در مدنیات شمرند و إن کادوا لیفتنونک تا آخر هشت آیتست و آخر این هشت آیت و قل رب أدخلنی مدخل صدق میان مکه و مدینه فرود آمد و در همه سورت دو آیت منسوخ است یکی و قضی ربک ألا تعبدوا إلا إیاه تا آنجا که گفت و قل رب ارحمهما کما ربیانی صغیرا نسخ الدعاء لاهل الشرک و بقی ما بقی علی عموم الآیة آیت دوم و ما أرسلناک علیهم وکیلا بآیت سیف منسوخ است و بعداد کوفیان این سورت صد و یازده آیتست و هزار و پانصد و سی و سه کلمه و شش هزار و چهار صد و شصت حرف
روی ابی بن کعب قال قال رسول الله ص من قرأ سورة بنی اسراییل فرق قلبه عند ذکر الوالدین اعطی فی الجنة قنطارین من الاجر و القنطار الف اوقیة و مایتا اوقیة و الاوقیة منها خیر من الدنیا و ما فیها
قوله سبحان مصدر کالغفران و المعنی اسبح الله تسبیحا و سیل النبی ص عن معنی سبحان الله فقال براءة الله من السوء و التقدیر
قولوا سبحان الذی أسری ای انه منزه عن صفات النقص أسری بعبده ای ذهب به لیلا و السری و الاسراء الذهاب فی اللیل فان قیل اذا کان الاسراء باللیل فما فایدة قوله لیلا فالجواب ان المراد فی بعض اللیل لا فی کله علی تقلیل الوقت و قیل الفایدة من ذکره التوکید و زیادة البیان کقول القایل اخذ بیده و قال بلسانه من المسجد الحرام اینجا دو قولست مفسران را یکی آنست که مسجد حرام جمله شهر مکه است که رسول خدای ص آن شب در خانه ام هانی بود خواهر علی بن ابی طالب ع قالت ام هانی ما اسری رسول الله ص الا من بیتی و کان فی بیتی نایما عند تلک اللیلة فصلی العشاء الآخرة ثم نام او نمنا فلما کان قبیل الفجر اهبنا هو فلما صلی الصبح و صلینا معه قال یا ام هانی لقد صلیت معکم العشاء الآخرة کما رأیت بهذا الوادی ثم جیت بیت المقدس فصلیت فیه ثم صلیت صلاة الغداة معکم کما ترین
قول دیگر آنست که مسجد حرام خانه کعبه است و رسول را ص از مسجد ببردند چنانک در خبر است بروایت انس قال قال النبی ص بینا انا عند البیت بین النایم و الیقظان اذ سمعت قایلا یقول قم یا محمد فقمت فاذا جبرییل معه میکاییل و ذکر الحدیث إلی المسجد الأقصی مسجد اقصی مسجد بیت المقدس است و در خبر است که بعد از بناء کعبه بچهل سال آن را بنا کردند و قیل له الاقصی لبعد المسافة بینه و بین المسجد الحرام می گوید ببردند او را از مسجد نزدیک تر بمسجد دورتر یعنی که مسجد حرام به مصطفی ص و یاران و اهل مکه نزدیک تر است و بیت المقدس دورتر و گفته اند که مسجد اقصی سلیمان بن داود ع بناء آن فرمود عفاریت جن را در اطراف عالم در بر و بحر منتشر کرد تا زر و سیم فراوان و انواع جواهر و یواقیت رنگارنگ از معادن و اماکن خویش جمع کردند وانگه دیوارهای مسجد از رخام سپید و زرد و سبز بساختند و ستونهای آن از بلوار و سقفهای آن الواح جواهر و بجای خشت پخته خشتهای فیروزج در زمین افکنده و در دیوار آن نگینهای جواهر رنگارنگ و لؤلؤ نشانده چون شب در آمدی از روشنایی آن جواهر گویی هزاران مشعله و شمع افروخته اند و از اعجوبها که سلیمان ع ساخت در آن مسجد دیواری بود سبز رنگ آن را صیقل داده هر پارسا مردی نیکوکار که در آن نگرستی خیال روی وی سپید و زیبا نمودی و هر فاجری بد مرد که در آن نگرستی روی خود سیاه و ناخوش دیدی بدین سبب بسی بد مردان از بد مردی باز گشتند و توبه کردند و نیز در زاویه ای از زوایای مسجد عصایی ساخته بود که هر فرزند پیغامبر که بود اگر دست فرا وی بردی هیچ گزندش نرسیدی و دیگران هر کس که دست بدو بردی دستش بسوختی
سلیمان ع چون از بناء آن فارغ گشت بدرگاه رب العزه دست تضرع برداشت گفت اللهم انی اسیلک لمن دخل هذا المسجد خصالا ان لا یدخله احد یصلی فیه رکعتین مخلصا فیهما الا خرج من ذنوبه کهییته یوم ولدته امة و لا یدخله مستتیب الا تبت علیه و لا خایف الا آمنته و لا سقیم الا شفیته و لا مجدب الا اخصبته و اغثته آن گه قربان کرد گفت بار خدایا اگر آن دعا اجابت کردی قربان من پذیرفته گردان و در آن روزگار نشان قبول قربان آن بود که آتشی سپید از آسمان فرود آمدی و آن را برگرفتی همان ساعت آتش فرود آمد و قربان بر گرفت سلیمان ع بدانست که دعاء وی مستجابست خدای را عز و جل شکر کرد پس مسجد بر آن صفت همی بود تا بروزگار بخت نصر که بر بنی اسراییل مستولی شد و از ایشان خلقی بکشت و مسجد را خراب کرد و آن زر و سیم و جواهر که در مسجد بکار شده بود همه نقل کرد با زمین بابل و مسجد هم چنان خراب ماند تا بروزگار عمر خطاب که مسلمانان را فرمود تا باز کردند چنانک امروزست
الذی بارکنا حوله جای دیگر گفت و نجیناه و لوطا إلی الأرض التی بارکنا فیها آن زمین که در آن برکت کردند زمین مقدسه است و انما سمیت المقدسة لکثرة ما قدس بالوحی طهارت و قدس وی و برکت در وی آنست که منازل و مقابر انبیاء است و مهبط وحی حق جل جلاله و جای تعبد عابدان و مسکن صالحان
و قیل بارکنا حوله بالمیاه و الاشجار و الثمار و جعلنا فیه السعة فی الرزق و الرخص فی السعر فلا یحتاج الی جلب المیرة و یقال ان کل ماء عذب فی الارض یخرج من اصل الصخرة التی فی بیت المقدس یهبط من السماء الیها ثم یتفرق فی الارض فذلک قوله بارکنا فیها و عن عبادة بن الصامت قال قال رسول الله ص صخرة بیت المقدس علی نخلة من نخیل الجنة و تلک النخلة علی نهر من انهار الجنة علی ذلک النهر آسیة بنت مزاحم و مریم بنت عمران تنظمان حلی اهل الجنة الی یوم القیامة
و قیل تقدیره بارکنا ما حوله من قری الشام و کفورها لنریه من آیاتنا یعنی به محمدا ص من آیاتنا الدالة علی توحید الله و صدق نبوته برؤیته السماوات و ما فیها من العجایب و الآیات و مشاهدته بیت المقدس و ما رأی من الانبیاء و مقاماتهم و مواضع عباداتهم إنه هو السمیع لدعایه البصیر باعماله و قیل سمع مقالة الکفار و ابصر مطالبتهم بالآیات و قیل یسمع ما تقولون فی الاسراء و یبصر ما تعملون و یحتمل ان السمیع بمعنی المسمع و البصیر بمعنی المبصر ای اسمع النبی کلامه و ابصره الآیات وارد شده
اگر کسی گوید در معراج مصطفی ص فایده چیست و در تحت وی چه حکمتست که اقتضاء آن کرد جواب آنست که رسول خدای ص کافران را و دشمنان دین را می دید در دنیا با راحت و نعمت و مؤمنانرا می دید در بلا و شدت و گاه گاه از آن غمگین می گشت و بر وی دشخوار می آمد رب العالمین او را بآسمان برد و ملکوت بر وی عرضه کرد و عاقبت فریقین بوی نمود مؤمنانرا نعیم بهشت و کافران را عذاب دوزخ پس از آن رسول خدا ص بلا و مشقت مؤمنان در جنب نعیم بهشت که ایشان را ساخته اند اندک دید و نعمت کافران در جنب عذاب دوزخ اندک شمرد دل وی بیارامید و ساکن گشت دیگر جواب آنست که تا رسالت که گزارد از مشاهده و نظر گزارد نه از سماع و خبر فلیس الخبر کالمعاینه چون صفت کند نعیم بهشت را و عذاب دوزخ را گوید دیدم نگوید شنیدم آن در حجت بلیغ تر بود و در دل جای گیرتر و قوی تر
و روا باشد که حکمت معراج آن بود که تا شرف و عزت مصطفی ص پیدا کند و کمال محبت و امانت وی بخلق نماید عادت ملوک چنانست که چون یکی را از چاکران خویش خواهند که بر کشند و او را مرتبتی و منزلتی دهند که دیگران را نباشد خبایا و کنوز خویش بوی نمایند کنوز سرای فنا به مصطفی ص نمودند چنانک گفتزویت لی الارض فاریت مشارقها و مغاربها
چون کنوز سرای فنا بدید بعالم بقاش بردند و کنوز عالم بقا بوی نمودند هم سرای رحمت بوی نمودند هم سرای عذاب هم گنج فضل و عدل هم گنج رضا و سخط و بوی نمودند که رضاء ما را علت نیست و سخط ما را علت نیست رضای ما موجب موافقتست نه موافقت موجب رضا و سخط ما موجب مخالفتست نه مخالفت موجب سخط و این نمودن اسرار و کنوز دلیل محبت بود و کمال امانت تا محبت متأکد نگشت اسرار با وی نگفتند و تا امانت وی بکمال نبود خبایا بوی ننمودند
اگر کسی گوید که چه حکمت داشت که نخست او را به بیت المقدس بردند آن گه بآسمان جواب آنست که بیت المقدس قبله پیغامبران بود و منازل و مشاهد و هجرت گاه ایشان رب العالمین خواست سید ص آن را ببیند و برکات آثار انبیاء بوی رسد و در هجرت بزمین قدس با انبیاء برابر بود دیگر جواب آنست که تا بر کافران حجت تمامتر و قوی تر بود که ایشان بیت المقدس دیده بودند و شناخته و بعرف و عادت دانسته که کس را قوت و قدرت آن نباشد که بیک شب مسافتی بدان دوری باز برد و باز گردد چون نشانهای آن بقعه از وی پرسیدند و راست گفت صدق وی در آن پیدا شد و حجت قوی گشت اگر انکار کنند جز مکابره محض نبود و اگر او را هم از مکه بآسمان بردی ایشان را جای انکار و جحود بودی گفتندی ما آسمانها ندیده ایم ندانیم راست می گوید یا دروغ و حجت بر ایشان لازم و ثابت نبودی
اما قومی در معراج خلاف کرده اند و گفته که آن در خواب بوده نه در بیداری و این خلاف اخبار صحاح است و خلاف مذهب اهل سنت و جماعت و بدانک اعتقاد درست و مذهب راست آنست که مصطفی ص را به بیداری و هشیاری شخص مبارک وی را بردند بشب از مسجد حرام بمسجد اقصی و از مسجد اقصی به آسمان دنیا و از آسمان دنیا بسدره منتهی و از سدره منتهی تا آنجا که رب العزه گفت فکان قاب قوسین أو أدنی و اخبار صحاح بدین ناطقست چنانک ایراد کنیم و شرح دهیم و اگر معراج بخواب بودی مصطفی ص را در آن هیچ معجزه نبودی و حجت بر منکران لازم و ثابت نشدی و کافران خود انکار نکردندی که در خواب هر کسی مثل آن بیند چنانک کسی که در خواب بیند که بر آسمان می شود و بهشت می بیند یا قیامت و رستاخیز بیند این چنین خواب مدفوع نیست و آن کس که حکایت کند بر وی انکار نیست پس وجه دلیل آنست که کافران انکار کردند و گفتند راهی بدان دوری یعنی از مکه تا بیت المقدس بچهل روز روند و بچهل روز باز گردند تو می گویی بیک شب رفتم و باز آمدم این ممکن نیست و نتواند بود و اگر گفتی بخواب چنان دیدم ایشان انکار نکردندی و بر ایشان حجت نبودی دیگر دلیل آنست که رب العزه خود را بستود درین آیت و بر خود ثنا گفت بآنک بنده خویش را از مکه به بیت المقدس برد اگر حمل آن نه بر صفتی کنند که خارج عادت بود و نه بر وجهی که قدرت حق جل جلاله بدان متفرد بود آن مدح را معنی نباشد و آن تنزیه را جای نبود و بی فایده ماند و جل کلام الحق ان یحمل علی ما لا فایدة فیه
معراج رسول ص
اکنون قصه معراج گوییم از اخبار صحاح روایت انس بن مالک و ابو سعید خدری و شداد اوس و ابو هریره و ابن عباس و عایشه رضی الله عنهم دخل حدیث بعضهم فی بعض این بزرگان صحابه روایت می کنند که رسول خدا را ص بمعراج بردند شب دوشنبه سیزدهم ربیع الاول پیش از هجرت بیک سال بروایتی دیگر نوزده روز از ماه رمضان گذشته پیش از هجرت بهژده ماه و او را از خانه ام هانی بنت ابی طالب بردند و بروایتی دیگر از حجر کعبه رسول خدای ص گفت جبرییل ع آمد و مرا از خواب بیدار کرد و بر گرفت و فرا سقایه زمزم برد و آنجا بنشاند شکم مرا بشکافت تا بسینه و بدست خویش باطن من بشست بآب زمزم و با وی میکاییل بود بدست وی طشتی زرین و در آن طشت توری زرین پر از ایمان و حکمت جبرییل آن همه در شکم من نهاد و سینه من از آن بیا کند وانگه آن شکافته فراهم گرفت و بحال خویش باز شد و مرا از آن هیچ رنج نبود آن گه مرا فرمود تا وضو کردم آن گه گفت انطلق یا محمد خیز تا رویم گفتم تا کجا گفت الی ربک و رب کل شی ء تا بدرگاه خداوند خویش خداوند جهان و جهانیان آن گه دست من بگرفت و از مسجد بیرون برد و براق را دیدم میان صفا و مروه ایستاده دابه ای از دراز گوش مه و از استر کم رویش چون روی مردم گوش چون گوش فیل عرف چون عرف اسب پای چون پای اشتر ذنب چون ذنب گاو چشم چون ستاره زهره پشت وی از یاقوت سرخ شکم وی از زمرد سبز سینه وی از مروارید سپید دو پر داشت بانواع جواهر مکلل بر پشت وی رحلی از زر و حریر بهشت جبرییل گفت یا محمد ارکبه برنشین و هی دابة ابرهیم ع کان یزور علیها البیت الحرام گفتا چون دست بر پشت وی نهادم خویشتن را از زیر دست من بجهانید جبرییل عرف وی بگرفت خشخشه مروارید و یاقوت بگوش من رسید آن گه جبرییل گفت أ تفعل هذا بمحمد اسکن فو الله ما رکبک احد من الانبیاء اکرم علی الله منه ای براق بیارام و ساکن باش محمد را ص نمی دانی بآن خدایی که یکتاست که هرگز بر تو هیچ پیغامبر ننشست بر خدا گرامی تر از روی براق چون این بشنید از شرم عرق بگشاد و سر در پیش افکند و از تواضع شکم خویش بر زمین نهاد جبرییل رکاب من گرفت تا بر نشستم و میکاییل جامه بر من راست کرد فرا راه بودم از راست جبرییل با من می آمد و از چپ میکاییل و از پیش اسرافیل زمام براق بدست گرفته گام می نهاد براق بر اندازه مد البصر و روش او بر مراد و همت من اگر خواستم که برود می رفت یا بپرد می پرید یا بایستد می ایستاد براه دراز سوی راست ندانی شنیدم که یا محمد علی رسلک اسیلک آرام گیر تا از تو سؤال کنم سه بار گفت و من او را اجابت نکردم و بر گذشتم از سوی چپ هم چنان ندا شنیدم سه بار که یا محمد علی رسلک اسیلک
و من هم چنان بر گذشتم و خویشتن را با وی ندادم چون فراتر شدم پیر زنی را دیدم که بر وی زینت بسیار بود و می گفت یا محمد الی
سوی من آی من التفات نکردم و برفتم پس گفتم یا جبرییل آن منادی اول که از سوی راست ندا کرد که بود گفت داعیه یهود بود اگر از تو اجابت یافتی امت تو جهودان بودندی و او که از سوی چپ ندا کرد داعیه ترسایان بود اگر تو اجابت کردی امت تو ترسایان بودندی و آن پیر زن که او را با زینت و بهجت دیدی دنیا بود اگر ترا بوی میل بودی امت تو دنیا بر آخرت اختیار کردندی گفتا بنخلستانی رسیدم جبرییل مرا گفت فرود آی و نماز کن نماز کردم آن گه گفت این زمین یثرب است بعد از آن بصحرایی رسیدم هم چنان فرمود تا فرود آمدم و نماز کردم گفت دانی که این چه جایست گفتم الله اعلم گفت این مدین است و آن طور سینا و شجره موسی بعد از آن بزمینی فراخ رسیدم و در آن زمین کوشکها دیدم مرا گفت اینجا نماز کن نماز کردم آن گه گفت این موضع را بیت لحم گویند جای ولادت عیسی ع گفتا و در آن راه تشنگی بر من افتاد فریشته ای را دیدم سه اناء در دست وی در یکی عسل و در یکی دیگر شیر و در سیم خمر مرا گفت آنچ خواهی بیاشام شیر بیاشامیدم و اندکی عسل و خمر نخوردم جبرییل گفت اصبت الفطرة انت و امتک اما انک لو شربت الخمر لغوت امتک و لم تجتمع علی الفطرة ابدا پس از آن زمینی دیدم تاریک و تنگ و ناخوش از آنجا بگذشتم زمینی دیگر دیدم فراخ و روشن و خوش گفتم ای جبرییل آن چه بود و این چیست گفت آن زمین دوزخ بود و این زمین بهشت پس از آن رفتم تا به بیت المقدس فریشتگان را دیدم فراوان که از آسمان فرو می آیند و مرا بنواخت و کرامت حق بشارت می دهند و می گویند السلام علیک یا اول یا آخر یا حاشر گفتم ای جبرییل این چه تحیتست که ایشان می گویند گفت انک اول من تنشق عنه الارض و عن امته و اول شافع و اول مشفع و انک آخر الانبیاء و ان الحشر بک و بامتک یعنی حشر یوم القیامة پس بایشان در گذشتیم تا بدر مسجد رسیدیم جبرییل مرا از براق فرود آورد و زمام براق بحلقه در مسجد استوار کرد چون در مسجد رفتم انبیاء را دیدم فراوان
و فی حدیث ابی العالیه قال ارواح الانبیاء الذین بعثهم الله قبلی من لدن ادریس و نوح الی عیسی قد جمعهم الله عز و جل فسلموا علی و حیونی بمثل تحیة الملایکة قلت یا جبرییل من هؤلاء قال اخوانک الانبیاء
پیغامبران مرا همان تحیت گفتند که فریشتگان گفتند و تقریب و ترحیب کردند و مرا و امت مرا ببهشت بشارت دادند و آن ساعت این آیت بمن فرود آمد و سیل من أرسلنا من قبلک من رسلنا أ جعلنا من دون الرحمن آلهة یعبدون این آیت مقدسی گویند لانها نزلت ببیت المقدس
پس جبرییل مرا فرا پیش کرد پیغامبران و فریشتگان صفها بر کشیده و دو رکعت نماز کردم پس پیغامبران بهر یکی ثنایی گفتند خدای را عز و جل ابراهیم گفت الحمد لله الذی اتخذنی خلیلا و اعطانی ملکا عظیما و جعلنی امة قانتا یؤتم بی و انقذنی من النار و جعلها علی بردا و سلاما موسی گفت الحمد لله الذی کلمنی تکلیما و جعل هلاک فرعون علی یدی و جعل من امتی قوما یهدون بالحق و به یعدلون داود گفت الحمد لله الذی جعل لی ملکا عظیما و علمنی الزبور و الان لی الحدید و سخر لی الجبال یسبحن و الطیر سلیمان گفت الحمد لله الذی سخر لی الریاح و جنود الشیاطین یعملون لی ما شیت من محاریب و تماثیل و علمنی منطق الطیر و جعل ملکی ملکا طیبا لیس علی فیه حساب عیسی گفت الحمد لله الذی جعلنی کلمة منه و علمنی الکتاب و الحکمة و التوریة و الانجیل و جعلنی اخلق من الطین کهییة الطیر فانفخ فیه فیکون طیرا باذن الله پس رسول خدا محمد عربی ص نیز ثنا گفت الحمد لله الذی ارسلنی رحمة للعالمین و کافة للناس بشیرا و نذیرا و انزل علی القرآن فیه تبیان کل شی ء و جعل امتی خیر امة اخرجت للناس و جعل امتی وسطا و شرح لی صدری و وضع عنی و زری و رفع لی ذکری و جعلنی فاتحا و خاتما فقال ابراهیم بهذا فضلکم محمد
پس جبرییل دست من بگرفت و می برد تا بر صخره ای جبرییل آواز داد میکاییل را خواند میکاییل آواز داد جمعی فریشتگان را خواند بنامهای ایشان تا معراج از فردوس بآسمان دنیا آوردند و از آسمان دنیا به بیت المقدس فرو گذاشتند و معراج شبه نردبانی بود یکسر بصخره داشت و یکسر بآسمان دنیا یک جانب وی از یاقوت سرخ و دیگر جانب از زبرجد سبز و درجه های آن یکی از زر یکی از سیم یکی از یاقوت یکی از زمرد یکی از مروارید جبرییل مرا بر درجه اول نشاند هزار فریشته را دیدم بر آن درجه که خدای را عز و جل تسبیح و تکبیر می گفتند و چون مرا دیدند ترحیب و تقریب کردند و امت مرا ببهشت بشارت دادند از آن درجه بر درجه دوم نشاند دو هزار فریشته را دیدم هم بر آن صفت بسوم درجه سه هزار دیدم همچنین تا پنجاه و پنج درجه باز گذاشتم بهر درجه که رسیدم فریشتگان را اضعاف درجه اول دیدم تا بآسمان دنیا رسیدم اهل آسمان آواز دادند که من هذا قال جبرییل قالوا و من معک قال معی محمد قالوا او قد بعث قال نعم قالوا مرحبا به و اهلا فنعم المجی ء جاء
گفتا فریشتگان از رسیدن ما شادی کردند و یکدیگر را بشارت می دادند و ما را سلام و تحیت می گفتند فریشته ای عظیم را دیدم نام وی اسماعیل بر دیگران موکل و همه را زیر دست وی کرده با این فریشته هفتاد هزار فریشته دیگر بود و با هر یک از آن هفتاد هزار صد هزار دیگر بود همه پاسبانی آسمان دنیا می کردند و ایشان را فراوان دیدم جبرییل گفت و ما یعلم جنود ربک إلا هو
پس مردی را دیدم سخت زیبا و نیکو خلقت گفتم ای جبرییل این کیست گفت پدرت آدم بر وی سلام کردم سلام را جواب داد و گفت مرحبا بالابن الصالح و بالنبی الصالح فنعم المجی ء جاء و ارواح ذریت او دیدم که برو عرضه می کردند چون روح مؤمن دیدی گفتی روح طیب و ریح طیبة اجعلوا کتابه فی علیین و چون روح کافر دیدی گفتی روح خبیث و ریح خبیثة اجعلوا کتابه فی سجین
گفتا در آسمان دنیا نظر کردم قومی را دیدم که لبها داشتند چون لب شتر یکی را بر ایشان گماشته تا بدهره آتشین آن لبهای ایشان می برید و سنگ آتشین در دهن ایشان می نهاد و از زیر بیرون می آمد گفتم ای جبرییل اینان کیانند
قومی دیگر را دیدم که از پوست و گوشت ایشان می گرفتند و در دهنهای ایشان می نهادند و می گفتند کلوا کما اکلتم گفتم ای جبرییل که اند ایشان گفت ایشان که مردمان را غیبت کنند و از پس پشت ایشان بدی گویند قومی دیگر را دیدم بنزدیک ایشان مایده ای نیکو آراسته بر آن مایده گوشت بریانی پاکیزه خوش بوی نهاده و گرد بر گرد آن مردارها افکنده و ایشان روی از آن مایده بگردانیده و در آن مردار افتاده و می خورند گفتم که اند اینان گفت زانیان اند که حلال دارند و قصد حرام کنند
قومی دیگر را دیدم که با شکمهای بزرگ بودند شکمهاشان از بزرگی چون خانه ها و انگه در ممر آل فرعون افتاده که ایشان را بامداد و شبانگاه چون بدوزخ برند باینان برگذرند و ایشان را بپای فرو گیرند و بکوبند گفتم اینان که اند گفت ربا خواران زنان را دیدم جماعتی بپستان آویخته و جماعتی از ایشان سرنگون بپای آویخته گفتم اینان که اند گفت ایشان که زنا کنند و فرزند خود را کشند
قومی دیگر را دیدم که زبانیه در ایشان آویخته با دهره های آتشین و دهن ایشان می باز برند تا بسر دوش پس بدیگر جانب می روند و هم چنان می برند تا بدوش چپ و آن بریده با هم میشود و باز دیگر باره می برند گفتم اینان که اند گفت سخن چینان تا مردم را بهم درافکنند
قومی دیگر را دیدم که بناخن گیر آتشین لبهای ایشان می گرفتند باز با هم می شد و دیگر باره می گرفتند گفتم ای جبرییل اینان که اند گفت گویندگان امت تو که آنچ خود نکنند گویند کتاب خدا خوانند و بدان عمل نکنند
و بروایت ابن عباس مصطفی ص گفت در آسمان دنیا خروسی سپید دیدم سخت سپید زیر پرهای وی پرهایی سبز بود سخت سبز و شاخ گردن وی فرو آویخته برنگ زمرد سبز دو پای وی در تخوم زمین هفتم و سر وی زیر عرش عظیم و گردن وی زیر عرش دو تا در آمده دو پر داشت چون از هم باز کردی خافقین بپوشیدی لختی از شب گذشته آن دو پر از هم باز کرد و بهم باز زد و آواز تسبیح برآورد گفت سبحان الملک القدوس سبحان الله الکبیر المتعال لا اله الا هو الحی القیوم چون وی بآواز آمد همه خروسهای زمین بآواز آمدند و پرها بهم باز زدند چون وی ساکن گشت و خاموش شد همه خروسها ساکن گشتند و خاموش شدند و بعد از آن چون لختی دیگر از شب بگذشت دیگر باره پرها بهم باز زد و این تسبیح گفت سبحان الله العلی العظیم سبحان الله العزیز القهار سبحان الله ذی العرش الرفیع هم چنان خروسهای زمین بموافقت وی بآواز آمدند مصطفی ص گفت فلم ازل منذ رأیت ذلک الدیک مشتاقا الیه ان اراه ثانیة
رسول ص گفت و از آسمان دنیا جبرییل مرا بر پر خویش گرفت و بآسمان دوم برد و مسافت آسمان اول تا آسمان دوم بیک قول پانصد ساله راه جبرییل آواز داد تا آسمانیان در آسمان دوم بگشایند گفتند من هذا قال جبرییل قیل و من معک قال محمد قال و قد ارسل الیه قال نعم قیل مرحبا به فنعم المجی ء جاء
گفتا دو جوان دیدم در آسمان دوم جبرییل گفت یکی یحیی است و دیگر عیسی هر دو پسر خاله یکدیگر بر ایشان سلام کن سلام کردم و جواب شنیدم و گفتند مرحبا بالاخ الصالح و النبی الصالح پس مرا بآسمان سوم برد هم بر آن صفت و یوسف را دیدم و قد اعطی شطر الحسن سلام کردم و جواب شنیدم و گفت مرحبا بالاخ الصالح و النبی الصالح پس مرا بآسمان چهارم برد ادریس را دیدم و همان گفت و مصطفی ص این آیت بر خواند و رفعناه مکانا علیا پس بر آسمان پنجم برد هارون را دیدم سلام کردم و جواب شنیدم و هم چنان تقریب و ترحیب
و بروایت محمد بن اسحاق مصطفی ص گفت در آسمان پنجم فریشتگان را دیدم یک نیمه ایشان از برف بود و یک نیمه از آتش و همی گفتند اللهم کما الفت بین الثلج و النار فکذلک الف بین عبادک المؤمنین
پس از آن جبرییل مرا بآسمان ششم برد موسی را دیدم سلام کردم و جواب شنیدم چون بوی بر گذشتم موسی بگریست گفتند ای موسی ترا چه گریانید گفت ابکی لان غلاما بعث بعدی یدخل الجنة من امته اکثر ممن یدخلها من امتی
گفتا در آسمان ششم خانه ای دیدم که آن را بیت العزه می گفتند جای دبیران و نویسندگان ایشان که قرآن از جبرییل بتلقین می گرفتند و می نبشتند و رب العزه ایشان را می گوید بأیدی سفرة کرام بررة پس از آن مرا بآسمان هفتم برد و از بسیاری فریشته که در آسمان هفتم دیدم یک قدم جای ندیدم که نه فریشته ای بر وی ایستاده یا در رکوع و یا در سجود و ابراهیم خلیل را دیدم بر وی سلام کردم جواب داد و گفت مرحبا بالابن الصالح و النبی الصالح و قال لی مر امتک فلیکثروا من غراس الجنة فان تربتها طیبة و ارضها واسعة فقلت له و ما غراس الجنة قال لا حول و لا قوة الا بالله پس مصطفی ص این آیت بر خواند إن أولی الناس بإبراهیم للذین اتبعوه و هذا النبی و در آسمان هفتم بیت المعمور دیدم رفتم در آنجا و نماز کردم و در پیش وی دریایی بود فریشتگان جوق جوق در آن دریا می شدند و بیرون می آمدند و خویشتن را می افشاندند و از هر قطره ای رب العزه فریشته ای می آفرید که بیت المعمور را طواف می کرد
بروایتی دیگر جبرییل گفت هذا البیت المعمور یدخله کل یوم سبعون الف ملک اذا خرجوا منه لم یعودوا فیه ابدا و در آسمان هفتم فریشته ای را دیدم بر کرسی نشسته و مانند طشتی در پیش نهاده و در دست وی لوحی بود نبشته از نور در آن می نگرید و هیچ براست و چپ نمی نگرید همچون کسی اندیشناک اندوهگین گفتم این کیست ای جبرییل گفت ملک الموت یا محمد چنانک می بینی پیوسته در کارست که دایم در قبض ارواح است مصطفی ص گفت ای جبرییل هر که می میرد در وی نگرد گفت آری گفت پس از مرگ بزرگ کاریست و صعب داهیه ای جبرییل گفت ای محمد آنچ بعد از مرگ بود بزرگتر است و صعب تر پس جبرییل فرا پیش وی شد و گفت هذا محمد نبی الرحمة و رسول العرب پس بر وی سلام کردم و جواب شنیدم و از وی نواخت و کرامت دیدم گفت ای محمد ترا بشارت باد که همه خیر و نیکی در امت تو می بینم رسول ص گفتالحمد لله المنان بالنعم آن گه گفتم این چه لوح است که داری و در آن می نگری گفت آجال خلایق در آن نبشته و تفصیل داده که در آن می نگرم هر کرا اجل رسیده قبض روح وی میکنم رسول گفت سبحان الله چون توانی قبض ارواح خلایق زمین و ازین مقام خویش حرکت نمی کنی گفت آری این طشت که در پیش من می بینی بر مثال دنیا است و جمله خلایق زمین در پیش دیده من اند همه را می بینم و دست من بهمه می رسد چنانک خواستم قبض ارواح میکنم
مصطفی ص گفت از آسمان هفتم بر گذشتم تا به سدرة المنتهی رسیدم درختی عظیم دیدم نبقها مثل قلال هجر احلی من العسل و الین من الزبد و ورقها مثل آذان الفیلة چهار جوی دیدم از اصل این درخت روان دو ظاهر و دو باطن جبرییل گفت آن دو نهر که ظاهراند نیل است و فرات و آن دو نهر باطن هر دو در بهشت روانند و نوری عظیم دیدم که بر آن درخت می درخشد و پروانه ای زرین زنده و فریشتگان بی شمار که عدد ایشان جز الله نداند آن گه جبرییل مرا گفت ای محمد تو فرا پیش باش من گفتم لا بل که تو در پیش باش جبرییل گفت تو نزد خدای عز و جل از من گرامی تر بتقدم تو سزاوارتری آن گه من فرا پیش بودم و جبرییل بر اثر من می آمد تا باول پرده رسیدیم از پرده های درگاه عزت جبرییل پرده بجنبانید گفت منم جبرییل و محمد با من از درون پرده فریشته ای آواز داد که الله اکبر آن گه دست خویش از زیر پرده بیرون کرد و مرا در درون پرده گرفت و جبرییل بر در بماند گفتم ای جبرییل چرا ماندی گفت یا محمد و ما منا الا له مقام معلوم این مقام معلوم منست و منتهی علوم خلایق است دانش خلایق تا اینجا بیش نرسد چون اینجا رسد برنگذرد
گفتا بیک طرفة العین آن فریشته مرا ازین پرده بآن پرده دیگر برد مسافت پانصد ساله راه هم چنان آواز داد که منم پرده دار نخستین و محمد با من فریشته ای از درون پرده دوم آواز داد که الله اکبر و دست از زیر پرده بیرون کرد و مرا در درون گرفت و مرا بیک طرفة العین بپرده سوم رسانید پانصد ساله راه و هم برین نسق مرا می بردند تا هفتاد پرده باز بریدم پهنای هر پرده ای پانصد ساله راه و میان دو پرده پانصد ساله راه گفته اند که آن پرده ها از نور و ظلمت است و آب و برف و گفته اند مرواریدست و پروانه زر بعضی از آن و بیک قول جبرییل با وی بود تا این پرده ها باز گذاشت آن گه رفرفی سبز دیدم که از بالا فرو گذاشته نور روشنایی وی بر نور آفتاب غلبه کرده جبرییل مرا بر گرفت و بر آن رفرف نشاند قال فلم یزل یرفعنی و یخفضنی حتی انتهیت الی عرش ربی عز و جل فبینا انظر الی العرش و الی اللوح المحفوظ و الی حملة العرش و العجایب
مصطفی ص چون بدین مقام رسید اقبال درگاه عزت دید نواخت ثم دنا فتدلی بر وی آشکارا گشت دید آنچ دید و شنید آنچ شنید نفس مصطفی ص مقام قربت دید ضمیر او حالت مکاشفت یافت دل او سلوت مشاهدت دید جان او حلاوت معاینت چشید سر او بدولت مواصلت رسید در نگرست عالمی از هیبت و عظمت و سیاست الوهیت دید از خود بی خود گشت متحیر ماند سر در پیش افکند نه عبارت را زبان ماند نه فکرت را دل و جان سر گشته و حیران تا خود چه آید از جناب جبروت و درگاه عزت فرمان رب العزه تدارک دل وی کرد و او را دریافت بنظر رحمت و بنواخت بلطف و کرامت گفت آمن الرسول بما أنزل إلیه من ربه رسول من ایمان آورد بکتاب من و براستی رسانید پیغام من مصطفی ص چون آن لطف و نداء حق شنید و آن نواخت و کرامت دید همگی وی بجای باز آمد در خود مستقیم گشت تنش بدل پیوست دل بجان پیوست سر بضمیر پیوست بستاخ گشت زبان در کار آمد امتش با یاد آمد گفت و المؤمنون کل آمن بالله و ملایکته و کتبه و رسله لا نفرق بین أحد من رسله کما فرقت الیهود و النصاری
و فی روایة اخری قال رأیت ربی عز و جل بعینی فقربنی الی سند العرش و تدلت لی قطرة من العرش فوقعت علی لسانی فما ذاق الذایقون شییا قط احلی منها فانبأنی الله عز و جل بها نبأ الاولین و الآخرین و اطلق الله لسانی بعد ما کل من هیبة الرحمن فقلت التحیات لله و الصلوات و الطیبات فقال لی ربی عز و جل السلام علیک ایها النبی و رحمة الله و برکاته فقلت السلام علینا و علی عباد الله الصالحین ثم قال لی ربی یا محمد قلت لبیک قال فیم یختصم الملأ الاعلی قلت لا ادری فوضع یده بین کتفی فوجدت بردها بین ثدیی فعلمت فی مقالته ذلک ما سألنی عنه و ذکر الحدیث و روی انه قال عز و جل یا محمد هل تعلم فیم اختصم الملأ الاعلی فقلت انت اعلم یا رب بذلک و بکل شی ء و انت علام الغیوب قال اختلفوا فی الدرجات و الحسنات فهل تدری یا محمد ما الدرجات و ما الحسنات
قلت انت اعلم یا رب بذلک و بکل شی ء و انت علام الغیوب قال الدرجات اسباغ الوضوء فی المکروهات و المشی علی الاقدام الی الجماعات و انتظار الصلوات بعد الصلوات و الحسنات افشاء السلام و اطعام و التهجد باللیل و الناس نیام ثم قال یا محمد من یعمل بهن یعش بخیر و یخرج من خطییته کیوم ولدته امه
باقی آنچ در آن حضرت رفت با مصطفی ص از آنچ ناقلان نقل کرده اند در سوره النجم گوییم انشاء الله
مصطفی ص گفت پس از آنک رازها رفت و نواختها و کرامتها دیدم فرمان داد جبار کاینات که یا محمد ارجع الی قومک فبلغهم عنی بزمین باز گرد و آنچ گفتنی است بگوی و پیغام که رسیدنیست برسان قال فحملنی الرفرف الاخضر الذی کنت علیه یخفضنی و یرفعنی حتی اهوی بی الی سدرة المنتهی گفتا چون بسدره منتهی باز آمدم جبرییل گفت ای محمد نوشت باد این نواخت و کرامت و این عز و مرتبت که از حضرت ذی الجلال یافتی هرگز هیچ ملک مقرب و هیچ پیغامبر مرسل باین منزلت نرسید که تو رسیدی و این ندید که تو دیدی خدای تعالی را سپاس داری کن و شاکر باش که الله تعالی شاکران را دوست دارد قال فحمدت الله تعالی علی ذلک آن گه از آن عجایب قدرت که در علیین دیده بودم از آن بحر مسجور و نار و نور غیر آن لختی با جبرییل میگفتم جبرییل گفت
تلک سرادقات عرش رب العزه التی احاطت بعرشه و هی سترة للخلایق من نور الحجاب و نور العرش لولا ذلک لاحرق نور العرش و نور الحجب من تحت العرش من خلق الله و ما لم تره اکثر و اعجب قلت سبحان الله العظیم ما اکثر عجایب خلقه
گفتم ای جبرییل آن فریشتگان که در آن دریاهای عظیم دیدم صفها فراوان بر کشیده کأنهم بنیان مرصوص ایشان که بودند جبرییل گفت ایشان روحانیان بودند که رب العزه ایشان را می گوید یوم یقوم الروح و الملایکة صفا ای جبرییل جمعی عظیم را دیدم در بحر اعلی بالای همه صفها صف بر کشیده و گرد عرس مجید در آمده ایشان که بودند جبرییل گفت ایشان کروبیانند اشراف فریشتگان و مهینان ایشان ای محمد کار و بار ایشان از آن عظیم تر است که من بوصف ایشان رسم یا اسرار ایشان دانم
و فی بعض الاخبار ان الله عز و جل خلق من نور العرش مایة الف صف من الملایکة یطوفون حول العرش کما امر ابن آدم بطواف بیته الحرام قال و حول العرش اربعة ابحر بحر من لؤلؤ یتلألأ و بحر من ثلج یلمع لمعانا و بحر من ماء یفور و بحر من نار تتلظی
پس آن گه جبرییل دست من بگرفت و بدر بهشت برد تا بهشت بمن نماید و درجات و منازل مؤمنان ببینم و مآل و مرجع ایشان گفتا بر در بهشت نبشته دیدم الصدقة بعشر امثالها و القرض بثمانیة عشر
صدقه یکی ده است و قرض یکی هژده ای جبرییل چونست که قرض بر صدقه فضل دارد گفت از بهر آنک سایل هر وقتی صدقه خواهد اگر حاجت دارد یا نه اما آن کس که قرض خواهد جز بوقت حاجت و ضرورت نخواهد پس در بهشت شدم غرفه ها و قصرها دیدم از در و یاقوت و زبرجد دیوار آن خشتی زرین و خشتی سیمین خاک آن زعفران و زمین آن مشک اذفر درختها دیدم شاخ آن زرین و برگ آن حریر و ساق آن مروارید و بیخ آن سیم جویها دیدم یکی آب شیر یکی عسل یکی می دیگر نهری عظیم دیدم آب آن سپیدتر از شیر شیرین تر از عسل خوش بوی تر از مشک سنگ ریزه آن در و یاقوت جبرییل گفت ای محمد این آن کوثر است و تسنیم که رب العزه ترا داده و بآن گرامی کرده و منبع آن زیر عرش مجید است در هر قصری و غرفه ای و خانه ای از خانه های بهشتیان شاخی از آن می رود تا شراب و عسل و شیر و می از آن آمیغ کنند و ذلک قوله عینا یشرب بها عباد الله یفجرونها تفجیرا کنیزکی را دیدم سخت زیبا و آراسته و با جمال گفتم این آن کیست گفتند آن زید حارثه قصری دیدم از مروارید سپید ظاهر آن از باطن پیدا و باطن آن از ظاهر پیدا گفتم آن کیست جبرییل گفت آن عمر خطاب پس گفت ای عمر اگر نه غیرت تو بودی من در آن قصر رفتمی عمر گفت أ علیک اغار یا رسول الله
گفتا از بهشت بدر آمدم و خواستم که به دوزخ نظری کنم تا خود چونست فریشته ای را دیدم ازین کریه المنظری شدید البطشی خشمگینی ترش رویی از او بسهمیدم گفتم ای جبرییل این کیست که از دیدن وی چنین بترسیدم و از وی رعبی در دل من افتاد جبرییل گفت این عجبی نیست که ما همه فریشتگان پیوسته ازو همچنین در رعب و ترس باشیم این مالک است خازن دوزخ که شادی و خرمی در وی نیافریده اند و هرگز تبسم نکرده است جبرییل گفت یا مالک هذا محمد رسول العرب این پیغامبر آخر الزمانست رسول عرب آن گه بمن نگرست و مرا ثنا و تحیت گفت و ببهشت بشارت داد گفتم یا مالک صفت دوزخ با من بگو گفت هزار سال تافته اند تا سرخ گشت پس هزار سال دیگر تافته اند تا سپید گشت پس هزار سال دیگر تافته اند تا سیاه گشت اکنون سیاهست تاریک همچون کوه کوه آتش خود را بر هم می زند و یکدیگر را می خورد تکاد تمیز من الغیظ ای محمد اگر یک حلقه از آن سلسلهای آتشین بر کوه های دنیا نهند همه کوه ها از زخم تف آن همچون ارزیر گداخته گردد و بتخوم زمین سفلی فرو شود گفتم یا مالک طرفی از آن بمن نمای تا ببینم گوشه ای از آن رها کرد شاخی از شاخه های آتش بیرون آمد سیاه و صعب از تف و دود آن همه آفاق تاریک گشت و از آن پر شد هولی عظیم و کاری فظیع دیدم چنانک از وصف آن درمانم و مرا از دیدن آن غشی رسید تا جبرییل مرا در خود گرفت و مالک را فرمود تا آن را بحال خود باز برد
بروایتی دیگر مصطفی ص گفت ثم عرضت علی النار حتی نظرت الی اغلالها و سلاسلها و حیاتها و عقاربها و غساقها و یحمومها و رأیت عمی ابا طالب فی ضحضاح من النار علیه نعلان من النار یغلی منها دماغه و لولا مکانی لکان فی الدرک الاسفل قال اهل اللغة فی ضحضاح من النار ای فی شی ء قلیل من النار و اصل الضحضاح الماء الی الکعبین
مصطفی ص از آنجا باز گشت جبرییل او را بر پر خود گرفته و از آسمانها فرو می آمد تا به موسی کلیم باز رسید موسی گفت ما ذا فرض الله علیک و علی امتک
الله تعالی ترا چه فرمود و بر امت تو چه فرض کرد گفت پنجاه نماز در شبانروزی موسی گفت ای محمد من مردم را دیده ام و شناخته و آزموده و امت تو ضعیف اند طاقت پنجاه نماز ندارند باز گرد و از خداوند خویش تخفیف خواه قال فرجعت الی ربی و فی بعض الاخبار فرجعت فاتیت سدرة المنتهی فخررت ساجدا قلت یا رب فرضت علی و علی امتی خمسین صلاة و لن استطیع ان اقوم بها انا و لا امتی چون مصطفی ص بازگشت و تخفیف خواست ده نماز از وی فرو نهادند باز آمد و با موسی ع باز گفت موسی دیگر باره همان سخن گفت که امت تو طاقت این ندارند باز گرد و نیز تخفیف خواه مصطفی ص باز گشت و ده دیگر از وی فرو نهادند به موسی باز آمد و موسی دیگر بار او را باز فرستاد همچنین موسی می گفت و مصطفی ص باز می گشت و تخفیف می خواست تا پنجاه نماز به پنج باز آوردند بعد از آن که پنج بار باز گشت و نماز بپنج باز آورد موسی ع هنوز می گفت که باز گرد و زیادت تخفیف خواه تا مصطفی ص گفت پس ازین شرم دارم که باز روم بدین پنج رضا دادم و تسلیم کردم آن گه چون به موسی درگذشتم منادیی از پس ندا کرد که امضیت امری و خففت عن عبادی و انی یوم خلقت السماوات و الارض فرضت علیک و علی امتک خمسین صلاة و لا یبدل القول لدی فخمسة بخمسین الحسنة بعشر امثالها
آورده اند از شافعی که گفت هر بار که مصطفی ص از نزدیک موسی ع بحضرت عزت باز گشت خدای را دید جل جلاله و خبر درستست که عکرمه فرا عبد الله عباس گفت که سبحان الله نظر محمد الی ربه محمد در خداوند خویش نگرست گفت نعم جعل الکلام لموسی ع و الخلة لإبراهیم ع و النظر لمحمد ص گفتند یا بن عباس عایشه صدیقه می گوید که ندید ابن عباس گفت رسول خدا احکام حیض و نفاس زنان را گفتی ما را از ایشان باید آموخت و احکام اصول دین ما را گفتی ایشان را از ما باید آموخت
و در بعضی روایات مصطفی ص گفت چون باز گشتم بآسمان دنیا رسیدم در زیر آسمان نگه کردم غباری و دخانی دیدم و آوازی و شغبی فراوان گفتم ای جبرییل این چیست گفت این شیاطین اند که در پیش دیده فرزند آدم ایستاده اند و راه تفکر و اندیشه بایشان بر بسته اند تا در ملکوت آسمان و زمین تفکر نکنند و لولا ذلک لرأوا العجایب پس آن گه جبرییل مرا پیش قوم موسی برد ایشان که رب العزه می گوید و من قوم موسی أمة یهدون بالحق و با ایشان سخن گفتم و ایشان را قصه ایست مشهور و در سوره الاعراف شرح آن داده ایم
بعد از آن به بیت المقدس باز آمدند و براق هم چنان بر در مسجد ایستاده رسول خدا بر نشست و جبرییل با وی تا او را به مکه باز آورد و بر جامه خواب خود نشاند و هنوز از شب ساعتها مانده بود جبرییل گفت ای محمد قوم خود را خبر ده از آنچ دیدی از آیات کبری و عجایب قدرت حق جل جلاله گفت ای جبرییل ایشان مرا دروغ زن گیرند و استوار ندارند گفت ترا چه زیان از تکذیب ایشان ابو بکر صدیق ترا استوار دارد و تصدیق کند
ابن عباس و عایشه صدیقه روایت کنند از مصطفی ص که گفت من دانستم که ایشان مرا دروغ زن گیرند در آنچ گویم ازین جهت پاره ای دلتنگ بودم و غمگین نشسته بو جهل فراز آمد بر طریق استهزاء گفت یا محمد امروز از نو چه آورده ای و چه می گویی گفتم امشب مرا به بیت المقدس برده بودند بو جهل شگفت بماند گفت تو امشب به بیت المقدس رفته ای و بامداد بنزدیک ما باز آمده ای گفتم آری چنین است بو جهل گفت تو این سخن که با من گفتی با قوم خود بگویی گفتم گویم بو جهل بر گشت و جمعی را از صنادید قریش فراهم آورد و رسول خدای همان سخن با ایشان باز گفت ایشان همه بانگ بر آوردند که این دروغ زن نگر که چه میگوید در قدرت آدمی چون باشد که بیک شب از مکه به بیت المقدس رود و باز آید یکی از آن جمله برفت و ابو بکر صدیق را خبر داد که صاحب تو چنین می گوید ابو بکر گفت لین قال لقد صدق اگر گفت راست گفت ابو بکر را آن روز صدیق نام نهادند پس یکی از ایشان که ببیت المقدس سفر کرده بود و آن بقعت شناخته گفت توانی که مسجد بیت المقدس را صفت کنی اگر دیده ای رسول خدا ص و صف مسجد همی کرد و آنچ دیده بود همی گفت بعضی از آن بر وی بپوشید که ندیده بود رب العالمین جبرییل را فرمود تا آن ساعت مسجد اقصی را به مکه آورد و آنجا که سرای عقیل است بنهاد رسول ص در آن می نگرست و از هر چه می پرسیدند نشان میداد بعاقبت گفتند اما النعت فو الله لقد اصاب پس گفتند یا محمد از کاروان ما که از شام می آید چه خبر داری
قال یقدمها جمل اورق علیه کذا و فیها فلان و فلان و تقدم یوم کذا مع طلوع الشمس فخرجوا فی ذلک الیوم فقال قایل منهم هذه الشمس قد شرقت فقال آخر و هذه الإبل قد اقبلت یقدمها جمل اورق و فیها فلان و فلان کما قال محمد فلم یؤمنوا و لم یفلحوا و قالوا ما سمعنا بمثل هذا قطإن هذا إلا سحر مبین