۲ - النوبة الثالثة
رشیدالدین میبدیقوله و اذکر فی الکتاب مریم
الآیات الی آخر القصة این قصه مریم و داستان ولادت عیسی دل دادن شکستگانست و سبب آسایش غمگنان و اشارت بنواختن غریبان و مرهم نهادن بر دل سوختگان و امید دادن درماندگان هر چند که اول همه بلا نمودند و محنت بآخر همه ولا دیدند و آثار محبت اول که بآن خلوتگاه باز رفته بود و پرده بروی خود فرو گذاشته تا کس او را نبیند جبرییل آمد بصورت جوانی ظریف زیبا برابر بایستاد مریم بترسید که تنها بود مرد اجنبی دید و جای خالی و راه گریز نه تدبیر و حیلت همان دانست که به پناه الله تعالی باز شد و او را بحق ترسانید و گفت أعوذ بالرحمن منک إن کنت تقیا
ای مرد که قصد من ضعیفه داری آن خداوند که رحمن نام اوست و رحمت او بهمه عالم و بهمه کس رسیده دانم که مرا در زینهار خود بدارد و از قصد تو ایمن کند جبرییل گفت مترس من نه آنم که تو پنداشتی من رسول خدایم بکاری آمده ام مریم پنداشت که فریشته مرگ است است و بقبض روح وی آمده گفت عمرم بسر آمده و اجل در رسیده که بقبض روح آمده ای گفت نه که آمده ام تا ترا بشارت دهم بفرزندی نیکو پاک هنری مریم را این سخن عجب آمد گفت أنی یکون لی غلام و لم یمسسنی بشر از کجا مرا فرزندی بود و هرگز هیچ بشری بمن نرسیده و هیچ صحبت نرفته جبرییل گفت باری بدان که آفرینش فرزند نه بمدت و صحبت است که بقدرت و مشیت است مریم گفت هرگز که دید که نباتی بی تخم از زمین برآمد جبرییل گفت اول نباتی که بر آمد بی تخم بقدرت الله تعالی آمد پس جبرییل روح عیسی در وی دمید از آن بار گرفت چون وقت زادن آمد در آن بیابان تنها و غریب و بیکس و بی نوا و بی کام گرسنه و هیچ طعام نه تشنه و هیچ قطره آب نه و یک رفیق سازگار نه درد زه خاسته و زادن بعیسی نزدیک گشته رب العزة میگوید فأجاءها المخاض إلی جذع النخلة از بی طاقتی و رنجوری پشت بآن درخت خرما بن بازنهاد بر غریبی و تنهایی و بی کامی خود می نالید و می گریید که اکنون پیش مردم چه عذر آرم و چه گویم که این کودک از کجا آوردم و از کجا بار گرفتم و کودک را بچه شویم و او را چه پوشم
