۲ - النوبة الثالثة
رشیدالدین میبدیقوله قال رب اشرح لی صدری فرمان آمد از جبار کاینات بموسی کلیم ع که یا موسی اذهب إلی فرعون إنه طغی برو بر آن مرد طاغی شوخ گردنکش که بر معاصی دلیر گشته چگویم خداوندا فرمان چیست فقل هل لک إلی أن تزکی ای موسی هر چند که او کافروار بامامی زند تو او را که دعوت کنی بلطف دعوت کن و برفق سخن گوی
ای موسی تو رسول منی فرستاده منی خلق من گیر من رفیق و لطیفم رفق و لطف دوست دارم برفق با وی گو هل لک إلی أن تزکی افتدت که با ما صلح کنی مسلمان شوی و از راه جنگ و مخالفت بر خیزی ای موسی با وی بگوی چهار صد سال در کفر بسر آوردی اگر مسلمان شوی و ما را به یگانگی یاد کنی چهار صد سال دیگر عمرت دهم درین جهان بجوانی و تندرستی و شادی و پیروزی و در آن جهان بهشت جاودانی و سعادت ابدی با مصطفی ص همین گفت چون کفره قریش را دعوت می کرد او را برفق فرمود گفت و جادلهم بالتی هی أحسن ای محمد با ایشان بلطف سخن گوی اگر با تو مجادلت کنند تو پاسخ ایشان بنیکویی کن بگو إنما أعظکم بواحدة من شما را پند می دهم بیک چیز أن تقوموا لله مثنی و فرادی که خیزید خدای را یگانه و دو گانه پس با خود بیندیشید و با یکدیگر باز گویید من که رسول خدایم دیوانه و پوشیده خرد نیم شما را بملک ابد و نعیم سرمد می خوانم لطیفا سخنا که اینست ولی چه سود که بایسته نبودند در ازل کار نه آن دارد که از کسی عمل آید و از کسی کسل کار آن دارد که تا خود شایسته که آمد در ازل تلخ را چه سود کش آب خوش در کنارست و خار را چه حاصل از آن کش بوی گل در جوارست یکی از بزرگان دین گفته اذا کان هذا رفقه مع الکفار فکیف رفقه بالابرار فرعون که چندین سال میگفت أنا ربکم الأعلی با وی خطاب می کند بدین لطیفی مؤمنی که هفتاد سال در سجود می گوید سبحان ربی الاعلی گویی که در گور با وی خود چه خطاب کند و بر وی چه نواخت نهد موسی ع چون دل بر آن نهاد که بر فرعون شود از الله تعالی تمکین خواست و تهیه اسباب اداء رسالت گفت رب اشرح لی صدری از بهر موسی چنین گفت باز از بهر مصطفی ص گفت أ لم نشرح لک صدرک باز مؤمنان امت را گفت فمن یرد الله أن یهدیه یشرح صدره للإسلام موسی بخواست پس از آنکه بخواست او را بداد مصطفی ص را ناخواسته بداد اما منت بر وی نهاد باز مؤمنان امت را بی خواست و بی منت این نعمت در کنار نهاد نه از آن که ایشان را بر پیغامبر فضلی و شرفی است لکن ضعیفانند و گناهکاران و مفلسان و ضعیفان را بیشتر نوازند و عاصیان را بیشتر خوانند نبینی پدری که فرزندان دارد و یکی از ایشان ناخلف بود آن ناخلف را بیشتر خواند و به نگرد پیوسته دلش با وی می گراید و از حوادث روزگار بر وی می ترسد خدای را عز و جل بر روی زمین چندین صدیقان و زاهدان و عارفانند و هر شب در سه یک باز پسین که بخودی خود بندگان را تعهد کند همه عاصیان و مفلسان را خواند که هل من سایل هل من تایب هل من مستغفر میگوید جل جلاله نعم المولی انا نیک خداوندی که منم نیک یاری و مهربانی که منم ان عصیتنی سترتک و ان سألتنی أعطیتک و ان استغفرتنی غفرت لک و ان دعوتنی لبیتک و ان اعرضت عنی نادیتک
