۶ - النوبة الثالثة
رشیدالدین میبدیقوله و من أعرض عن ذکری فإن له معیشة ضنکا الایة
قال جعفر الصادق ع فی هذه الایة لو عرفونی ما اعرضوا عنی و من اعرض عنی رددته الی الاقبال علی ما یلیق به من الاجناس و الالوان
هر که او را شناسد در همه حال او را یاد کند و ز همه یادها جز یاد او اعراض کند هر که او را داند پیوسته ذاکر او بود و بر اداء فرایض و نوافل مواظب بود و قدم خود را بگذارد حقوق او مطالب بود و هر که در همه عمر یک طرفة العین روی از ذکر حق بگرداند و بذکر خلق آرد مخدره معرفت روی از وی بپوشد که هرگز از آن جمال بهره نیابد هذا لمن اعرض عن ذکره فی جمیع عمره طرفة عین فکیف حال من لم یقبل علی ذکر الحق فی جمیع عمره طرفة عین
خطاب آمد از جبار کاینات با آن مهتر عالم نقطه دایره حادثات که ای سید من نپسندم که در دو کون اعتماد تو جز بر ما بود یا بر زبان تو جز ذکر ما و در دل تو جز مهر ما بود همه را بر تو بیرون آریم و همه را خصمان تو کنیم تا در دو کون جز از مات یاد نیاید اول خویشان و تبار و نزدیکان وی را بر وی بیرون آورد تا چون از نزدیکان جفا بیند بر دوران خود دل ننهد میخواست جل جلاله تا روی دل وی از خلق بگرداند و سر وی از کل عالم باز بندد و بخود پیوندد فان الاتصال بالحق علی قدر الانفصال عن الخلق واسطی گوید هر که بدو نگرد بخود ننگرد هر که یاد او کند یاد خود فراموش کند یاد خود و یاد خلق تخم غمانست یاد یاد حقست دیگر همه تاوانست اگر نه در ازل ترا یاد کردی ترا زهره یاد کرد او کی بودی اگر نه این توقیع رفیع از حضرت عزت روان گشتی که فاذکرونی أذکرکم که یارستی ذکر وی بخواب اندر بدیدن یا نام وی بخاطر بگذرانیدن خلقی بودند در مهامه حیرت و در ظلمات فکرت همی لطف ربانی و مدد یزدانی سفری کرد بعالم خاک یتیم بو طالب در یتیم هر طالب گردانید آن سید کونین چون در آمد سفره بیفکند و صلا آواز در داد خواجگان قریش چون بو جهل و بو لهب و امثال ایشان اجابت نکردند گفتند خواجگان و مهتران ننگ دارند که بدعوت گدایان حاضر آیند آن صلا گفتن مهتر کونین در اقطار عالم طوافی کرد هر کجا سوخته ای بود اجابت کرد بلال حبشی صلای مهتر بشنید روی براه آورد صهیب در روم بشنید سرگردان در تک و پوی افتاد سلمان از فارس عاشق وار روی بحضرت نهاد چون در رسیدند بر سفره نشستند و آن دولت دست در هم زد و آفتاب سعادت در آسمان ارادت بکمال رسید آن صنادید و گردنکشان در نگرستند بی دولتی خود در جنب دولت ایشان بدیدند حسد بردند خواستند که ایشان را از آن سفره بر انگیزانند گفتند ای محمد ایشان را بران تا ما با تو همسایگی کنیم ما را عار می آید که با گدایان نشینیم مهتر از غایت حرص که بر اسلام داشت خواست که آن کار پیش گیرد از حضرت عزت خطاب آمد که گرد آزار دل سوختگان مگرد که کریمان را عادت نبود که گدایان را از سفره بر انگیزانند و لا تطرد الذین یدعون ربهم ای محمد این درویشان را مران که زندگانی ایشان بذکر ماست و لا تطع من أغفلنا قلبه عن ذکرنا و آن خواجگان را فرمان مبر که دل ایشان از ذکر ما خالیست
