قوله و لسلیمان الریح ای و سخرنا لسلیمان الریح و بقراءت ابو بکر از عاصم الریح برفع خواند و الوجه ان الریح مبتداء و لسلیمان خبره و قد حذف المضاف من المبتدا و التقدیر و لسلیمان تسخیر الریح فلما حذف التسخیر الذی هو المضاف اقیمت الریح التی هی المضاف الیها مقامه فصارت مرفوعة بالابتداء و المعنی و تسخیر الریح لسلیمان باقی قراء و حفص از عاصم الریح خوانند بنصب علی تقدیر فعل محذوف و المعنی و سخرنا لسلیمان الریح
غدوها شهر غدوها الی انتصاف النهار مسیرة شهر ای سیرها من لدن طلوع الشمس الی زوالها مسیر دواب الناس فی شهر و رواحها من انتصاف النهار الی اللیل مسیرة شهر فی یوم واحد مسیرة شهرین قال وهب ذکر لی ان منزلا بناحیة دجلة مکتوب فیه کتبه بعض اصحاب سلیمان نحن نزلناه و ما بنیناه و مبنیا وجدناه غدونا من اصطخر فقلناه و نحن رایحون منه ان شاء الله فبایتون بالشام و قال الحسن کان یغدوا من دمشق فیقیل باصطخر و بینهما مسیرة شهر ثم یروح من اصطخر فیبیت بکابل و بینهما مسیرة شهر للراکب المسرع
گفته اند سیر سلیمان بر مرکب باد اندر بسیط زمین چنان بود که هر روز بامداد تا بنماز پیشین وقت قیلوله مسافت یک ماهه راه بریده بود و گفته اند سفر وی از زمین عراق بود تا به مرو و از انجا تا به بلخ و از انجا در بلاد ترک شدی و بلاد ترک باز بریدی تا بزمین صین آن گه سوی راست از جانب مطلع آفتاب برگشتی بر ساحل دریا تا بزمین قندهار و ز انجا تا به مکران و کرمان و زانجا تا به اصطخر پارس و اصطخر پارس نزول گاه وی بود یک چند آنجا مقام کردی و زانجا بامداد برفتی و شبانگاه به شام بودی بمدینه تدمر و مستقر و مسکن وی تدمر بود کان سلیمان امر الشیاطین قبل شخوصه من الشام الی العراق فبنوها له بالصفاح و العمد و الرخام الأبیض و الاصفر و قد وجد هذه الأبیات منقورة فی صخرة بارض الشام انشأها بعض اصحاب سلیمان علیه السلام
و نحن و لا حول سوی حول ربنا
نروح الی الاوطان من ارض تدمر
اذا نحن رحنا کان ریث رواحنا
مسیرة شهر و الغدو لآخر
اناس شروا لله طوعا نفوسهم
بنصر ابن داود النبی المطهر
متی یرکب الریح المطیعة ارسلت
مبادرة عن شهرها لم تقصر
تظلهم طیر صفوف علیهم
متی رفرفت من فوقهم لم تبتر
و أسلنا له عین القطر و هو النحاس و قیل الصفر اسیلة له ثلاثة ایام بالیمن کما یسیل الماء یعمل به ما یشاء کالعمل بالطین و لم یعمل بالنحاس قبل ذلک فکل ما فی الدنیا من النحاس من تلک العین و قیل کان ینبع من معدنه فیسیل کالماء من غیر معالجة کما الین لابیه الحدید و من الجن یعنی و سخر ناله الجن من یعمل بالسخرة بین یدیه من البنیان بإذن ربه و من یزغ ای یمل و یعدل منهم عن أمرنا الذی امرنا به من طاعة سلیمان نذقه من عذاب السعیر فی الآخرة و قیل فی الدنیا و ذلک ان الله تعالی و کل بهم ملکا بیده سوط من نار فمن زاغ عن امر سلیمان ضربه ضربة احرقته
قال شهر بن حوشب اشعرت ان سلیمان لم یکن یحسن منطق الطیر و ابوه حی کان لداود ثلاثة من النعیم و لسلیمان ثلاثة لداود یا جبال أوبی معه و الطیر و ألنا له الحدید و لسلیمان الشیاطین و الریح و عین القطر و هو النحاس المذاب او الصفر المذاب جرت من صنعاء الیمن فلما مات داود ورث سلیمان ملکه و نعیمه قال الله تعالی و ورث سلیمان داود و قال یا أیها الناس علمنا منطق الطیر
قوله یعملون له ما یشاء من محاریب ای مساجد و مساکن و قیل المحاریب ابنیة دون القصور و تماثیل هی صور الانبیاء و الملایکة کانت الجن تعملها فی مساجدهم تنشطهم علی الرغبة فی العبادة و قیل کانوا یعملون تماثیل الملایکة و النبیین و الصالحین علی صورة القایمین و الراکعین و الساجدین من نحاس و صفر و شبه و زجاج و رخام فی المساجد لکی اذا رآهم الناس مصورین عبدوا عبادتهم و لم یکن یومیذ محرما محظورا کان اتخاذ الصور مباحا فی شریعتهم کما ان عیسی کان یتخذ صورا من الطین فینفخ فیها فتکون طیرا
پریان از بهر سلیمان مسجدها میکردند و بناهای عالی میساختند چنان که سلیمان می فرمود و از آن یکی شارستان بیت المقدس است و مسجد اقصی و قصه بنا نهادن آن بر قول اصحاب سیر آنست که رب العالمین در نژاد ابراهیم علیه السلام برکت کرد تا از نسل وی چندان بهم آمدند که کس طاقت شمردن ایشان نداشت خصوصا در روزگار داود علیه السلام داود خواست که عدد بنی اسراییل بداند ایشان که در زمین فلسطین مسکن داشتند روزگاری دراز می شمردند و بسر نرسیدند و از دریافت و دانست عدد ایشان نومید گشتند پس وحی آمد به داود از درگاه عزت جل جلاله که این کثرت ایشان از آنست که ابراهیم ع چون بوفای عهد ما باز آمد و آن خواب که او را نمودیم بذبح فرزند تصدیق کرد و ذلک قوله قد صدقت الرؤیا من او را وعده دادم که در نسل و نژاد وی برکت کنم اکنون که ترا کثرت ایشان عجب آمد و ایشان فراوانی از خویشتن دیدند و خود بین گشتند من که خداوندم بجلال و عزت خود سوگند یاد کردم که عدد ایشان با کم کنم در بلایی و نکبتی که بر ایشان گمارم اکنون ایشان مخیرند ای داود میان سه بلیت ازین سه آن یکی که اختیار کنند بر ایشان گمارم یا قحط و نیاز و گرسنگی بر ایشان گمارم سه سال یا دشمن بر ایشان مسلط کنم سه ماه یا طاعون و وبا بر ایشان فروگشایم سه روز داود بنی اسراییل را جمع کرد و ایشان را درین سه خصلت مخیر کرد از هر سه بلیت طاعون اختیار کردند گفتند این یکی آسان تر است و از فضیحت دورتر پس همه جهاز مرگ بساختند غسل کردند و حنوط بر خود ریختند و کفن در پوشیدند و بصحرا بیرون شدند با اهل و عیال خرد و بزرگ در ان صعید بیت المقدس پیش از بنا نهادن آن و داود بر صخره بسجود در افتاده و دعا و تضرع میکند رب العالمین طاعون بر ایشان فرو گشاد یک شبانروز چندان هلاک شدند که بعد از آن بدو ماه ایشان را دفن نتوانستند کرد چون یک شبانروز از طاعون بگذشت رب العالمین تضرع ایشان بپسندید و دعای داود اجابت کرد و آن طاعون ازیشان برداشت پس بشکر آن رب العزة در آن مقام بر ایشان رحمت کرد داود بفرمود تا آنجا مسجدی سازند که پیوسته آنجا ذکر الله رود و دعا و تضرع پس ایشان در کار ایستادند و نخست مدینه بیت المقدس بنا نهادند داود بر دوش خود سنگ می کشید و خیار بنی اسراییل هم چنان سنگ می کشیدند تا یک قامت بنا بر آوردند پس وحی آمد به داود که این شارستان را بیت المقدس نام نهادیم جایی پاک است و خانه ای پاک قدمگاه پیغمبران و هجرت گاه و نزول گاه پاکان و نیکان و تو مردی خونریز بدست تو این بنا تمام برنیاید لکن ترا پسری آید نام او سلیمان املکه بعدک و اسلمه من سفک الدماء و اقضی اتمامه علی یده یکون صیته و ذکره لک باقیا فصلوا فیه زمانا گفته اند داود را آن روز صد سال و بیست و هفت سال بود چون سال وی بصد و چهل رسید از دنیا بیرون شد و سلیمان بجای وی بنشست و جن و شیاطین را فرمود تا آن بنای شارستان تمام کردند و آن را دوازده ربض ساختند هر ربضی سبطی را از اسباط بنی اسراییل و کانوا اثنی عشر سبطا چون از نهاد شارستان فارغ گشتند آن گه مسجد اقصی را بنا نهادند و بالواح زر و سیم و جواهر پرداختند و شرح این قصه بتمامی در سوره بنی اسراییل یاد کردیم
قال سعید بن المسیب لما فرغ سلیمان من بناء بیت المقدس تغلقت ابوابه فعالجها سلیمان فلم تتفتح حتی قال فی دعایهم بصلوات ای داود الا فتحت الأبواب فتفتحت ففرغ له سلیمان علیه السلام عشرة آلاف من قراء بنی اسراییل خمسة آلاف باللیل و خمسة آلاف بالنهار فلا تأتی ساعة من لیل و لا نهار الا و الله یعبد فیها و یقال من التماثیل التی عملوها انهم عملوا لسلیمان اسدین اسفل کرسیه و نسرین فوق کرسیه و کان کرسیه عظیما فاذا اراد ان یصعد الکرسی بسط الاسد ذراعه و کان یصعد علیه و اذا قعد علیه اظله النسران باجنحتها فلما مات سلیمان جاء افریدون و قیل بخت نصر لیصعد الکرسی و لم یدر کیف یصعد فلما دنا منه ضرب الاسد علی ساقه فکسر ساقه فلم یجسر احد بعده ان یدنوا من ذلک الکرسی
و قوله و جفان کالجواب الجفان القصاع واحدتها جفنه و الجوابی جمع الجابیة و هی الحوض یجبی فیه الماء ای یجمع و یقال کان فی الجفنة الواحدة یأکل الف رجل منها و کان لمطبخه کل یوم اثنا عشر الف شاة و الف بقرة و کان له اثنا عشر الف خباز و اثنا عشر الف طباخ کانوا یصلحون الطعام فی تلک الجفان لکثرة القوم
و قدور راسیات یعنی ثابتات لا تنقل و لا تحرک من اماکنهن لعظمهن و کانت بالیمن و قیل هی باقیة هناک رسی الشی ء یرسو رسوا اذا ثبت لذلک سمیت الجبال الرواسی
اعملوا آل داود شکرا مجازه اعملوا بطاعة الله یا آل داود شکرا له علی نعمه یقال کان داود ع قد جزأ ساعات اللیل و النهار علی اهله فلم تکن تأتی ساعة من ساعات اللیل و النهار الا و انسان من آل داود قایم یصلی فعمهم الله فی هذه الایة فقال اعملوا آل داود شکرا قال القرظی الشکر تقوی الله و العمل بطاعته و قوله شکرا نصب لأنه مفعول له و قیل اعملوا شکرا نصب لانه مفعول کقوله و الذین هم للزکاة فاعلون
و قلیل من عبادی الشکور الاصل فی الشکر الزیادة و الشکور کثیر الشکرو دابة شکور اذا اظهرت من السمن فوق ما تعطی من العلف و الشکیر اسم للنبات و الشعر و الریش و قیل الشاکر الذی یشکر علی الرخاء و الشکور الذی یشکر علی البلاء و الشاکر یشکر علی البذل و الشکور یشکر علی المنع فکیف بالبذل و قیل الشکور الذی یشکر بقلبه و لسانه و جوارحه و ماله و الشاکر الذی یشکر ببعض هذه
قوله فلما قضینا علیه الموت ذکر وفاة سلیمان ع چون روزگار عمر وی بآخر رسید اول نشانی که بروی پیدا شد آن بود که در مسجد بیت المقدس آنجا عبادت گاه وی بود هر روز بر عادت درختی سبز از زمین بر آمدی و هیچ حیوان از ان نخوردی نه از جن و انس نه از مرغان و هوام سلیمان آن درخت را گفتی ترا چه خوانند و بچه کار آیی و چونست که ترا هیچ حیوان نخورد آن درخت گفتی لم اخلق لشی ء من الدواب مرا نه از بهر آن آفریدند تا چرندگان از من خورند و لکن خلقت دواء لکذا و کذا و اسمی کذا مرا که آفریدند دارو را آفریدند فلان درد را بکار آیم و نام من فلان چیز است سلیمان بفرمودی تا آن را ببرند و بداروخانه برند و نام آن در کتب طب بنویسند روزی درخت سبز بر آمد همی بالید و می افزود سلیمان در نماز بود چون از نماز فارغ گشت گفت یا شجرة ما اسمک ای درخت نام تو چیست
گفت خروبه سلیمان گفت لای شی ء نبتت از برای چه رستی و از زمین بر آمدی
گفت لخراب هذا المسجد سلیمان گفت ما کان الله لیخربه و انا حی و ما خرابه الا موتی مرا بالله عهدی است که تا من زنده باشم این مسجد خراب نگردد اکنون خرابی وی نشان مرگ منست آن گه ساز مرگ بساخت و گفت اللهم عم علی الجن موتی حتی یعلم الانس ان الجن لا یعلمون الغیب و کانت الجن تخبر الانس انهم یعلمون أشیاء من الغیب ابن زید گفت پس از ان سلیمان بر ملک الموت رسید گفت اذا امرت بی فاعلمنی چون ترا بقبض روح من فرمایند مرا خبر ده ملک الموت بوقتی که او را فرمودند آمد و او را خبر داد گفت نماند از عمر تو مگر یک ساعت اگر وصیتی میکنی یا کاری از بهر مرگ میسازی بساز سلیمان آن ساعت شیاطین را حاضر کرد تا از بهر وی طارمی بسازند از آبگینه و آن طارم را هیچ در نبود که در ان توانستی شد و سلیمان اندران طارم در نماز شده و ساز مرگ ساخته از غسل و کفن و حنوط و غیر آن پس بآخر کار عصای خود پیش گرفت و تکیه بران کرد و هر دو کف خویش زیر سر بر نهاد و آن عصا او را همچون پناهی گشت و ملک الموت در آن حال قبض روح وی کرد و یک سال برین صفت بران عصا تکیه زده بماند و شیاطین و جن هم چنان در کار و رنج عمل خویش می بودند و نمی دانستند که سلیمان را وفات رسید و لا ینکرون احتباسه عن الخروج الی الناس لطول صلاته قبل ذلک بعد از یک سال چون ترده عصای وی بخورد و سلیمان بیفتاد شیاطین بدانستند که سلیمان را وفات رسید و ایشان از رنج و عذاب وی باز رستند و عذاب ایشان از جهت سلیمان آن بود که چون بر یکی ازیشان خشم گرفتی کان قد حبسه فی دن و شد رأسه بالرصاص او جعله بین طبقین من الصخر فالقاه فی البحر او شد رجلیه بشعره الی عنقه فالقاه فی الحبس ثم ان الشیاطین قالوا للارضة لو کنت تأکلین الطعام اتیناک باطیب الطعام و لو کنت تشربین الشراب سقیناک اطیب الشراب و لکنا سننقل الیک الماء و الطین قال فهم ینقلون الیها ذلک حیث کانت الم تر الی الطین الذی یکون فی جوف الخشب فهو ما یأتیها بها الشیاطین تشکرا لها فذلک قوله عز و جل فلما قضینا علیه الموت ما دلهم علی موته إلا دابة الأرض یعنی الارضة تأکل منسأته ای عصاه و اصلها من نسات الغنم ای زجرتها و سقتها قرأ ابو عمرو و نافع منساته بغیر همز و هما لغتان
فلما خر ای سقط علی الارض تبینت الجن أن لو کانوا یعلمون الغیب ان فی موضع نصب ای علمت و ایقنت أن لو کانوا و قیل معناه تبینت للانس ان الجن لا یعلمون الغیب
و فی قراءت ابن مسعود و ابن عباس تبینت الانس ان لو کان الجن یعلمون الغیب و قری تبینت الجن باین قراءت معنی آنست که فرا دیدند مردمان فراجنیان که اگر ایشان غیب دانستندی ما لبثوا فی العذاب المهین قال القفال قد دلت هذه الایة علی ان الجن لم یسخروا الا لسیلمان و انهم تخلصوا بعد موته من تلک الاعمال الشاقة و انما تهیأت لهم ذلک لان الله تعالی زاد فی اجسامهم و قواهم و غیر خلقهم عن خلق الجن الذین لا یرون و کانوا بمنزلة الاسری فی یدیه ثم مات هؤلاء بعد سلیمان فجعل الله خلق الجن علی ما کانوا علیه قبل ذلک من الرقة و الضعف و الخفاء فصاروا لا یرون و لا یقدرون علی شی ء من هذه الاعمال و لا علی نقل الاجسام الثقال لان ذلک کان معجزة لسلیمان علیه السلام قال اهل التاریخ کان عمر سلیمان ثلثا و خمسین سنة و مدة ملکه منها اربعون سنة و ملک یوم ملک و هو ابن ثلاث عشرة سنة و ابتدأ فی بناء بیت المقدس لا ربع سنین مضین من ملکه و الله اعلم
لقد کان لسبإ تفسیر سبا و اختلاف قرءات و وجوه آن در سورة النمل از پیش رفت فی مسکنهم بفتح کاف و بر لفظ واحد قراءت حمزه است و حفص و مسکنهم بکسر کاف هم بر لفظ واحد قراءت کسایی باقی مساکنهم خوانند بجمع
آیة ای دلالة علی وحدانیتنا و قدرتنا و قیل فی مساکنهم آیة ای اعجوبة و احدوثة ثم فسرها فقال جنتان ای هی جنتان بستانان عن یمین من اتیهما و شماله و قیل عن یمین بلدهم و شماله و ثنی الجنتین لتثنیة الیمین و الشمال و المعنی الاشجار و المیاه و البساتین محیطة بها عن ایمانهم و عن شمایلهم و قیل کان لکل واحد منهم فی منزله جنتان عن یمین و شمال
کلوا من رزق ربکم ای قیل لهم کلوا من رزق ربکم و اشکروا له علی ما انعم علیکم و قد تم الکلام ثم ابتدأ فقال بلدة طیبة ای بلدتهم بلدة طیبة لیست بسبخة قال ابن زید لم یکن یری فی بلدتهم بعوضة قط و لا ذباب و لا برغوث و لا عقرب و لا حیة و ان کان الرکب لیأتون و فی ثیابهم القمل و الدواب فما هو الا ان ینظروا الی بیوتهم فیموت الدواب و قیل کانت العجوز تخرج من منزلها الی منزل جارتها و علی رأسها مکتل و یداها فی درعها فاذا بمکتلها قد امتلا تمرا مما یسقط من جناها یانعا فذلک قوله بلدة طیبة ای بلدة طیبة الهواء و رب غفور الخطاء کثر العطاء
فأعرضوا وهب منبه گفت رب العالمین سیزده پیغامبر بقبیله سبا فرستاد تا ایشان را بر طاعت الله و دین حق دعوت کردند و نعمتهای الله در یاد ایشان دادند و از عذاب و عقوبت الله بترسانیدند و بهم دادند و ایشان بر طغیان و کفر و تمرد خویش مصر بایستادند و گفتند ما خود هیچ نعمت بر خود نمیدانیم از جهة این خدای که شما دعوی میکنید و ما را بر طاعت وی میخوانید او را بگویید تا این نعمت از ما باز برد اگر تواند اینست که رب العالمین فرمود فأعرضوا روی گردانیدند از ایمان و توحد و شکر نعمت الله فأرسلنا علیهم سیل العرم فرو گشادیم بر ایشان سیل نهمار بزور سیلی که کس طاقت بستن آن نداشت و اصلها من العرامة و هی الشدة و القوة و هو المنهمر الذی لا یستطاع رده یقال عرم الانسان یعرم عرامة و عراما فهو عارم خبیث شریر و قیل العرم هو اسم الوادی و قیل هو المسناة واحدته عرمة ای سکر یحبس الماء لیعلو الی ارض مرتفعة ابن عباس گفت و جماعتی مفسران که این مسناة سدی بود در ان رودبار میان دو کوه بسنگ و قیر بر آورده بلقیس فرمود آن را بروزگار ملک خویش از بهر قوم خویش آب در ان رودبار جمع کرد و از ان جویها برید تا هر کسی بر قدر حاجت آب بکشت زار و درختان خویش می برد فلما طغوا و کثروا و تمردوا سلط الله علیهم الخلد فقطعت المسناة و ثقبتها من اسفلها ففرق الماء جنانهم و خرب ارضهم و الخلد فار عمی طرش واحدتها خلدة و کان لها انیاب من حدید و لا تقرب منها هرة الا قتلتها و قیل العرم اسم تلک الخلد و قیل العرم المطر الشدید
و بدلناهم بجنتیهم جنتین ذواتی أکل خمط قرأ ابو عمرو و یعقوب اکل خمط بالاضافة و الباقون بالتنوین و هما متقاربان کقول العرب فی بستان فلان اعناب کرم و اعناب کرم فتضاف الاعناب الی الکرم لانها منه و قد تنون الاعناب ثم یترجم عنها اذا کانت الاعناب ثمر الکرم و الاکل الثمر و الخمط کل شجر ذی شوک و قیل هو الاراک و الاثل الطرفاء و السدر النبق قال قتاده بینهما شجر القوم من خیر الشجر اذ صیره الله من شر الشجر باعمالهم
ذلک جزیناهم محل ذلک نصب بوقوع المجازاة علیه تقدیره جزیناهم ذلک بما کفروا و هل نجازی قرأ حمزة و الکسایی نجازی بالنون و کسر الزاء الکفور بنصب الراء و اختاراه لقوله جزیناهم و قرأ الآخرون یجازی بالیاء و فتح الزاء و رفع الراء من الکفور و المعنی هل یجازی مثل هذا الجزاء إلا الکفور قال مجاهد یجازی ای یعاقب
و جعلنا بینهم و بین القری التی بارکنا فیها یعنی ارض المقدس من الشام قری ظاهرة یعنی قایمة عامرة و قیل ظاهرة ای متواصلة تظهر الثانیة من الاولی لقربها منها قال الحسن کان احدهم یغدوا فیقیل فی قریة و یروح فیأوی الی قریة اخری قال مجاهد هی السروات و قال وهب قری صنعاء و قیل کانت قراهم اربعة آلاف و سبع مایة قریة متصلة من سبأ الی الشام
و قدرنا فیها السیر ای جعلنا السیر بین قراهم و القری التی بارکنا فیها سیرا مقدرا من منزل الی منزل و قریة الی قریة لا ینزلون الا فی قریة و ماء و شجر و لا یغدون الا من قریة و ماء و شجر و قلنا لهم سیروا فیها لیالی و أیاما ای وقت شیتم آمنین لا تخافون عدوا و لا جوعا لا عطشا فبطروا و طغوا و لم یصبروا علی العافیة
فقالوا ربنا باعد بین أسفارنا قرأ ابن کثیر و ابو عمرو بعد بین اسفارنا ای اجعل بیننا و بین الشام فلوات و مفاوز لنرکب فیها الرواحل و نتزود الازواد فعجل الله لهم الاجابة روایت هشام از قراء شام و یعقوب ربنا برفع خوانند و باعد بر خبر و معنی آنست که راهی چنان آبادان داشتند و منزلها چنان نزدیک و نیکو بطر گرفت ایشان را در ان نعمت و ناسپاسی کردند و آن راه چنان نزدیک و آبادان بدور داشتند گفتند خداوند ما دورادور دور کرد سفرهای ما و ظلموا أنفسهم بالکفر و الطغیان و العصیان فجعلناهم أحادیث عظة و عبرة یتمثل بهم و مزقناهم کل ممزق کانوا قبایل ولدهم سبا فتفرقوا فی البلاد وقع بارض الیمن منهم اشعر و کنده و انمار و هم بجیلة و مذحج و حمیر و وقع ازد بعمان و وقع خزاعة بمکة و اوس و خزرج بیثرب و وقع لخم و جذام و غسان و کلب بالشام و کذلک عاملة وقعت بالشام
إن فی ذلک لآیات لکل صبار شکور قال المطرف هو المؤمن الذی اذا اعطی شکر و اذا ابتلی صبر
و لقد صدق علیهم إبلیس ظنه حمزه و کسایی و عاصم صدق بتشدید خوانند و معنی آنست که ابلیس راست کرد بر ایشان ظن خویش باقی بتخفیف خوانند ای صدق علیهم ابلیس فی ظنه راست گوی آمد بر ایشان ابلیس در پنداره خویش و در ان ظن که بایشان می برد و ظنه قوله لأحتنکن ذریته إلا قلیلا و قوله و لا تجد أکثرهم شاکرین و قوله فبعزتک لأغوینهم أجمعین و قوله علیهم ای علی اهل سبا و قیل علی الناس کلهم الا من اطاع الله سبحانه
فاتبعوه فی الکفر و المعصیة إلا فریقا من المؤمنین هو کقوله إلا عبادک منهم المخلصین
و ما کان له علیهم من سلطان ای من حجة و ملکة هذا کقوله إنه لیس له سلطان علی الذین آمنوا و کالحکایة عن ابلیس و ما کان لی علیکم من سلطان و قیل معناه ما کان تسلیطنا ایاه علیهم إلا لنعلم هذا علم وقوع معناه الرؤیة و قد علم الله من الخلق الایمان و الکفر قبل خلقهم إلا لنعلم ای لنری و نمیز و نعلمه موجودا ظاهرا کاینا موجبا للثواب و العقاب کما علمناه مفقودا معدوما بعد ابتلاینا لخلقنا من یؤمن بالآخرة ای بالبعث بعد الموت ممن هو منها فی شک و ربک علی کل شی ء حفیظ
قل یا محمد لهؤلاء المشرکین الذین انت بین ظهرانیهم ادعوا الذین زعمتم من دون الله ای زعمتم انهم آلهة من دون الله نزلت فی کفار بنی ملیخ کانوا یعبدون الجن و یظنون انهم الملایکة ثم وصفهم فقال لا یملکون مثقال ذرة فی السماوات و لا فی الأرض ای لا یقدرون ان ینفعوکم ذرة مما فی السماوات و الارض و ما لهم ای للملایکة فیهما ای فی خلق السماوات و الارض من شرک ای من شرکه و ما له ای ما لله منهم ای من الملایکة من ظهیر عون فی خلق السماوات و الارض جماعتی از قبایل عرب فرشتگان را می پرستیدند و می گفتند هؤلاء شفعاؤنا عند الله رب العالمین بجواب ایشان گفت و لا تنفع الشفاعة عنده ای عند الله یوم القیامة إلا لمن أذن له و بر قراءت ابو عمرو و حمزه و کسایی أذن بضم الف که این ها هم با شافع شود و هم با مشفوع میگوید شفاعت هیچ شافع سود ندارد روز قیامت مگر کسی که الله دستوری دهد او را تا شفاعت کند یا کسی را که از بهر وی شفاعت کنند ثم ذکر ضعف الملایکة حین سمعوا کلام الله فقال حتی إذا فزع عن قلوبهم یعنی عن قلوب الملایکة
فزع ای کشف و التفزیع من الاضداد تقول فزعته اذا خوفته و فزعته اذا اذهبت فزعه و کذلک الفزع له وجهان یقال فزع اذا خاف و فزع اذا اغاث من الفزع و قرأ ابن عامر و یعقوب فزع بفتح الزاء و المعنی کشف الله عن قلوبهم الفزع و جلا عنهم الخوف حین انحدر علیهم جبرییل
روی عبد الله بن مسعود قال قال رسول الله ص ان الله عز و جل اذا تکلم بالوحی سمع اهل السماء صلصلة کجر السلسلة علی الصفا فیصعقون فلا یزالون کذلک حتی یأتیهم جبرییل علیه السلام فاذا جاءهم جبرییل فزع عن قلوبهم فیقولون یا جبرییل ما ذا قال ربک قال یقول الحق فینادون الحق الحق
و عن ابی هریرة عن النبی ص قال اذا قضی الله عز و جل الامر فی السماء ضربت الملایکة باجنحتها خضعانا لقوله کانه سلسلة علی صفوان فاذا فزع عن قلوبهم قالوا ما ذا قال ربکم قالوا الذی قال الحق و هو العلی الکبیر
و عن عایشة ان الحارث بن هشام سأل رسول الله علیه سلام الله کیف یأتیک الوحی
فقال رسول الله ص احیانا یأتینی مثل صلصلة الجرس و هو اشده علی فیفصم عنی و قد وعیته و احیانا یتمثل لی الملک رجلا فیکلمنی فاعی ما یقول و هو اهون علی قالت عایشة و لقد رأیته ینزل علیه الوحی فی الیوم الشدید البرد فیفصم عنه و ان جبینه لیتفصد عرقا
در روزگار فترت میان رفع عیسی و بعثت محمد علیهما الصلاة و السلام ششصد سال وحی از آسمان بیامد پس بوقت بعثت مصطفی علیه افضل الصلوات فریشتگان صوت وحی شنیدند و صلصله آن همچون صلصله زنجیر که بر کوه زنند پنداشتند که رستاخیز برخاست همه از بیم و فزع بیفتادند و بیهوش شدند تا رب العزة آن بیم و فزع از دل ایشان باز برد آن گه یکدیگر را می پرسیدند که ما ذا قال ربکم گفته اند که اهل آسمان دنیا گویند اهل آسمان دوم را ما ذا قال ربکم و اهل آسمان دوم گویند اهل آسمان سوم را ما ذا قال ربکم همچنین تا به هفتم آسمان یکدیگر را می پرسند و اهل آسمان هفتم از جبرییل پرسند که ما ذا قال ربکم جبرییل گوید الحق یعنی که الله فرمان روان داد و سخن راست فرمود آن گه فریشتگان آسمانها با یکدیگر می گویند الحق و هو العلی الکبیر قال الضحاک ان الملایکة المعقبات الذین یختلفون الی اهل الارض یکتبون اعمالهم اذا ارسلهم الرب عز و جل فانحدروا سمع لهم صوت شدید فیحسب الذین هم اسفل منهم من الملایکة انه من امر الساعة فیخرون سجدا و یصعقون حتی یعلموا انه لیس من امر الساعة و قال الحسن و ابن زید اذا کشف الفزع عن قلوب المشرکین عند نزول الموت بهم اقامة للحجة علیهم قالت لهم الملایکة ما ذا قال ربکم فی الدنیا قالوا الحق فاقروا به حین لم ینفعهم الاقرار و دلیل هذا التأویل آخر السورة و لو تری إذ فزعوا فلا فوت