قوله تعالی إنا نحن نحی الموتی میگوید جل جلاله ماایم که مرده زنده گردانیم و مرده زنده گردانیدن در وصف باری جل جلاله آنست که در بنده و در حیوان حیاة آفریند و آفریننده حیاة جز آن قادر بر کمال نیست یقول الله تعالی الذی خلق الموت و الحیاة و این در سه طور است در طور اول حیاة در نطفه آفریند اندر رحم مادر در طور دیگر حیاة در مرده آفریند اندر زاویه لحد تا با وی رود سؤال چنانک در خبر صحیح است در طور سوم روز قیامت خلق را زنده گرداند فصل و قضا را و ثواب و عقاب را و از ان پس جاوید همه زندگی بود هیچ مردگی نه اما خلود فی الجنة و اما خلود فی النار
و نکتب ما قدموا ای نحفظ علیهم ما اسلفوا من خیر و شر همانست که جای دیگر فرمود ینبؤا الإنسان یومیذ بما قدم و أخر
و قال تعالی علمت نفس ما قدمت و أخرت و آثارهم للاثار وجهان احدهما الخطی التی کانوا یمشونها فی الخیر و الشر
و فی الخبر ان بنی سلمة من الانصار ارادوا ان ینتقلوا الی قرب مسجد رسول الله ص لشهود الجماعة فنهاهم رسول الله ص و قال یا بنی سلمة آثارکم آثارکم یعنی الزموا بیوتکم و اغتنموا کثرة خطاکم فانها تکتب حسنات و فیهم نزلت هذه الایة
و عن ابی موسی قال قال النبی ص اعظم الناس اجرا فی الصلاة ابعدهم فابعدهم ممشی و الذی ینتظر الصلاة حتی یصلیها مع الامام اعظم اجرا من الذی یصلی ثم ینام
الوجه الثانی آثارهم ما سنوا من سنة حسنة او سییة و فی ذلک ما روی عن النبی ص قال من سن سنة حسنة فله اجرها و اجر من عمل بها الی یوم القیمة و من سن سنة سییة فعلیه وزرها و وزر من عمل بها الی یوم القیمة
روایت کنند از انس رضی الله عنه
که گفت و آثارهم گامهاست که روز آدینه بردارند علی الخصوص بقصد نماز آدینه ازینجاست که آهسته رفتن و گامها خرد بر گرفتن در جمعه و جماعت اندر شریعت اولی تر است و پسندیده تر از شتاب کردن و فی معناه ما روی ابو هریرة قال قال النبی ص اذا اقیمت الصلاة فلا تبتوها و انتم تسعون و لکن ایتوها و انتم تمشون و علیکم السکینة فما ادرکتم فصلوا و ما فاتکم فاتموا
و کل شی ء أحصیناه حفظناه و عددناه و بیناه فی إمام مبین هو اللوح المحفوظ سمی اماما لانه اصل النسخ و الالواح و الکتب کلها این لوح محفوظ همان ذکر است که در خبر صحیح است که هر شب حق جل جلاله بجلال عز خود برگشاید و در ان نگرد و کس را بعد ازو نیست و نرسد که در ان نگرد و ذلک
فی خبر ابی الدرداء قال قال رسول الله ص ینزل الله تعالی فی آخر ثلث ساعات یبقین من اللیل فینفتح الذکر فی الساعة الاولی الذی لا یراه احد فیمحو ما یشاء و ذکر الحدیث
قوله و اضرب لهم مثلا ای اذکر لاهل مکة شبها مثل حالهم من قصة أصحاب القریة و هی انطاکیة من قری الروم إذ جاءها المرسلون یعنی رسل عیسی علیه السلام قال الزجاج معناه مثل لهم مثلا من قولهم هذه الاشیاء علی ضرب واحد ای علی مثال واحد و عندی من هذا الضرب کثیر ای من هذا المثال و ضرب المثل هاهنا تعدی الی مفعولین احدهما مثلا و الآخر اصحاب القریة
و قیل اصحاب القریة بدل من مثل کانه قال اذکر لهم اصحاب القریة ای خبر القریة میگوید ای محمد ایشان را بگوی خبر اصحاب شهر انطاکیه آن گه که رسولان عیسی بایشان آمدند و ذلک قوله إذ أرسلنا إلیهم اثنین اسند الارسال الی نفسه سبحانه لان عیسی ارسلهم بامره عز و جل و قصه آنست که رب العالمین وحی فرستاد به عیسی علیه السلام که من ترا بآسمان خواهم برد حواریان را یکان یکان و دوان دوان بشهرها فرست تا خلق را بر دین حق دعوت کنند عیسی ایشان را حاضر کرد و رییس و مهتر ایشان شمعون و ایشان را یکان یکان و دوان دوان بقوم قوم میفرستاد و شهر ایشان را نامزد میکرد و ایشان را گفت چون من بآسمان رفتم شما هر کجا که من معین کرده ام میروید و دعوت میکنید و اگر زبان آن قوم ندانید در ان راه که میروید شما را فریشته ای پیش آید جامی شراب بر دست نهاده از ان شراب نورانی باز خورید تا زبان آن قوم بدانید و دو کس را بشهر انطاکیه فرستاد نام ایشان تاروص و ماروص و قیل یحیی و یونس و قیل صادق و صدوق صادق کهل بود و صدوق جوان و این جوان خدمت آن کهل میکرد چون بدر شهر انطاکیه رسیدند پیری را دیدند که گوسپندان بچرا داشت بروی سلام کردند پیر گفت شما که باشید گفتند ما رسولان عیسی علیه السلام آمده ایم تا شما را بر دین حق دعوت کنیم و راه راست و ملت پاک بشما نماییم که دین حق توحید است و عبادت یک خدای آن خدای که یگانه و یکتاست و معبود بسزاست پیر گفت شما را بر راستی این سخن هیچ آیتی و حجتی هست گفتند آری هست که بیماران را در وقت شفا پدید کنیم و نابینای مادرزاد را بینا کنیم و ابرص را از علت برص پاک کنیم این همه بتوفیق و فرمان الله کنیم پیر گفت مرا پسریست دیرگاه است تا وی بیمارست و درد وی علاج اطبا می نپذیرد خواهم که او را به بینید ایشان را بخانه برد نزد آن بیمار دعا کردند و دست بوی فرو آوردند آن بیمار هم در آن ساعت تندرست برخاست این خبر در شهر آشکارا گشت و بیماران بسیار بودند همه را دعا میکردند و بدست می پاسیدند و رب العزة بر دست ایشان شفا پدید میکرد تا آن خبر با ملک ایشان افتاد و آن ملک بت پرست بود نام وی انطیخس و قیل شلاحن و کان من ملوک الروم این ملک ایشان را حاضر کرد و احوال پرسید ایشان گفتند ما رسولان عیسی ایم آمده ایم تا شما را از بت پرستی با خداپرستی خوانیم و از دین باطل با دین حق بریم ملک گفت بجز این خدایان ما خدایی هست گفتند آری خدایی هست که ترا آفریننده است و دارنده ملک چون این سخن بشنید گفت اکنون روید تا من در کار شما نظر کنم ایشان رفتند و جمعی در ایشان افتادند و ایشان را زدند و در حبس و بند کردند این خبر به شمعون رسید و شمعون این ثالث است که رب العزة فرمود فعززنا بثالث او را شمعون الصفا گویند و شمعون الصخره گویند قراءت بو بکر از عاصم فعززنا مخفف است بمعنی غلبه من قولهم من عز بز ای من غلب سلب و معنی آنست که ما باز شکستیم آن مردمان را بآن سدیگر باقی قراء فعززنا مشدد خوانند یعنی فقوینا بثالث ای برسول ثالث پس شمعون از راه تلطف و مدارا با ایشان درآمد و ایشان را باسلام در آورد و یاران خود را برهانید و بیان این قصه آنست که شمعون چون به انطاکیه رسید بدانست که آن دو رسول بزندان محبوس اند رفت و گرد سرای ملک متنکروار میگشت تا جماعتی را از خاصگیان ملک با دست آورد و با ایشان بعشرت خوش درآمد تا با وی انس گرفتند و ملک را از وی خبر کردند ملک او را بخواند و صحبت و عشرت وی بپسندید و از جمله مقربان و نزدیکان خویش کرد بر ان صفت همی بود تا روزی که حدیث یاران خود در افکند گفت ایها الملک بمن رسید که تو دو مرد را بخواری و مذلت باز داشته ای و ایشان را رنجها رسانیده ای از آن که ترا بر دینی دیگر دعوت همی کردند چرا نه با ایشان سخن گفتی و سخن بشنیدی تا حاصل آن بر تو روشن گشتی و پیدا شدی ملک گفت حال الغضب بینی و بین ذلک من بر ایشان خشم گرفتم و از خشم با مناظره نپرداختم شمعون گفت اگر رای ملک باشد اکنون بفرماید تا بیایند و آنچه دانند بگویند ملک ایشان را حاضر کرد شمعون گفت من ارسلکما الی هاهنا قالا الله الذی خلق کل شی ء و لیس له شریک شمعون گفت آن خدای را که شما را فرستاده است صفت چیست گفتند انه یفعل ما یشاء و یحکم ما یرید شمعون گفت چه نشان دارید و چه آیت بر درستی این دعوت گفتند هر چه شما خواهید ملک بفرمود تا غلامی را حاضر کردند مطموس العینین چشم خانه وی با پیشانی راست بود چنانک نه روشنایی بود نه چشم خانه ایشان بآشکارا دعا کردند و شمعون بسر دعا کرد تا بفرمان و قدرت الله موضع چشم و حدقه شکافته شد ایشان دو بندقه از گل بساختند و در هر دو حدقه وی نهادند دو دیده روشن گشت بفرمان الله ملک در عجب ماند و در خود مضطرب گشت شمعون گفت ایها الملک اگر تو نیز از خدایان خود بخواهی تا مثل این صنعی بنمایند هم ترا و هم خدایان را شرفی عظیم باشد و نیز جواب ایشان داده باشی ملک گفت من راز خود از تو پنهان ندارم خدایان ما این صنع نتوانند و از ان عاجزتراند که چنین کار توانند که ایشان نه شنوند نه بینند نه سود کنند نه گزند نمایند ملک چون آن حال دید گفت اینجا مرده ایست پسر دهقانی که هفت شبانروزست تا بمرد و من او را دفن نکردم که پدرش غایب بود تا باز آید اگر او را زنده کنید نشان درستی دعوی شما بود و ما قبول کنیم و بخدای شما ایمان آریم آن مرده را بیاوردند و ایشان بآشکارا و شمعون بسر دعا کردند تا مرده زنده گشت و بدست خویش کفن از خویشتن باز کرد و بر پای بیستاد ملک گفت چند روز است تا مرده ای گفت هفت روز گفت چه دیدی درین هفت روز گفت چون جانم از کالبد جدا گشت مرا بهفت وادی آتش بگذرانیدند از آنک بکفر مرده بودم اکنون شما را می ترسانم و بیم می نمایم زینهار کفر بگذارید و بخدای آسمان ایمان آرید تا برهید آنک درهای آسمان می بینم گشاده و عیسی پیغامبر ایستاده زیر عرش و از بهر این شفاعت میکند و میگوید خداوندا ایشان را نصرت ده که ایشان رسولان من اند ملک گفت و این سه کس کدام اند گفت یکی شمعون و آن دو رسول دیگر شمعون بدانست که آن قصه و آن حال در دل ملک اثر کرد و زبان نصیحت و دعوت بگشاد و آشکارا بیرون آمد و کلمه حق بگفت آن ملک با جماعتی ایمان آوردند و قومی بر کفر بماندند و هلاک شدند وهب منبه گفت و کعب احبار که آن ملک و جماعت وی همه بر کفر بماندند و ایمان نیاوردند و آن رسولان را هر سه بگرفتند و ایشان را تعذیب همی کردند و این در روزگار ملوک طوایف بود
پس آن رسولان گفتند إنا إلیکم مرسلون ایشان جواب دادند که ما أنتم إلا بشر مثلنا همانست که جای دیگر فرمود ما هذا إلا بشر مثلکم یرید أن یتفضل علیکم
آن کافران و بیگانگان گفتند ما أنزل الرحمن من شی ء إن أنتم إلا تکذبون
رسولان گفتندبنا یعلم إنا إلیکم لمرسلون و ما علینا إلا البلاغ المبین
قالوا إنا تطیرنا بکم یعنی تشاءمنا بکم حیث خالفتم آباؤکم فترکتم معبودکم فلا نأمن سوء عاقبة ذلک و قیل حبس عنهم المطر عام اتاهم الرسل فنسبوا ذلک الیهم
و فی الخبر ان رسول الله ص کان یحب الفال و یکره التطیر و الفرق بینهما ان الفال انما هو من طریق حسن الظن بالله عز و جل و التطیر انما هو من طریق الاتکال علی شی ء سواه و هو التشاؤم بطیر الشؤم و سیل ابن عون عن الفال فقال هو ان یکون مریضا فیسمع یا سالم و فی الخبر ان النبی ص لما توجه نحو المدینة خرج بریدة الاسلمی فی سبعین راکبا فتلقی نبی الله لیلا فقال له من انت فقال بریدة قال فالتفت الی ابی بکر فقال برد امرنا و صلح ثم قال ص ممن قال بریدة من اسلم فقال ص لابی بکر سلمنا
قال اهل اللغة قوله برد امرنا ای سهل امرنا و منه قوله الصوم فی الشتاء الغنیمة الباردة
قوله لین لم تنتهوا یعنی عن مقالتکم هذه لنرجمنکم ای لنقتلنکم بالحجارة و لیمسنکم منا عذاب ألیم
قالوا طایرکم معکم ای شؤمکم معکم بکفرکم و تکذیبکم یعنی اصابکم الشؤم من قبلکم لان الشؤم کله فی عبادة الصنم و هو معکم أ إن ذکرتم هذا استفهام محذوف الجواب مجازه این وعظتم بالله تطیرتم بنا و کذبتم و تواعدتم بالرجم و العذاب بل أنتم قوم مسرفون مشرکون مجاوزون الحد گفته اند کافران و بیگانگان دارها بزدند و آن رسولان را با چهل تن که ایمان آورده بودند گلوهاشان سوراخ کردند و رسنها بگلو در کشیدند و از دار بیاویختند خبر به حبیب نجار رسید مؤمن آل یس که خدای را عز و جل می پرستید در ان غاری اندر میان کوه ها چنانک ابدال در کوه نشینند و از خلق عزلت گیرند و اندر سر با خدا خلوت دارند این حبیب با خدا خلوت داشت و این عزلت و خلوت سنت مصطفی است صلوات الله و سلامه علیه که که روزگاری با کوه حرا نشسته بود و میگفت ان حراء جبل یحبنا و نحبه
اگر کسی گوید معنی عزلت فرقت است و شریعت از فرقت نهی کرده قال الله تعالی و اعتصموا بحبل الله جمیعا و لا تفرقوا و قال تعالی و لا تکونوا کالذین تفرقوا
و قال النبی ص من فارق الجماعة فمات فمیتته جاهلیة و من شق عصا المسلمین و المسلمون فی اسلام فقد خلع ربقة الاسلام جواب آنست که فرقت دو قسم است یکی فرقة الآراء و الادیان دیگر فرقة الاشخاص و الأبدان اما آن فرقت که محظور و محرم است و اشارت این آیت و خبر بوی است فرقة الآراء و الادیان است از قضایای شریعت و اصول دین برگشتن و جاده سنت و جماعت بگذاشتن و مخالف ایمه هدی و اهل اجماع بودن این چنین فرقت داعیه ضلالت است و سبب تعطیل و ابطال فواید بعثت انبیا و رسل لا جرم در شرع محظور آمد و در عقل منکر اما آن فرقت و عزلت که در شریعت و حقیقت مستحب است و مندوب الیه آنست که رب العالمین در شأن و قصه اصحاب الکهف فرمود و إذ اعتزلتموهم و ما یعبدون إلا الله فأووا إلی الکهف ینشر لکم ربکم من رحمته و مصطفی علیه الصلاة و السلام فرمود لیاتین علی الناس زمان لا یسلم لذی دین دینه الا من فر بدینه من قریة الی قریة و من شاهق الی شاهق و من حجر الی حجر کالثعلب الذی یروغ قالوا و متی ذاک یا رسول الله قال اذا لم تنل المعیشة الا بمعاصی الله عز و جل فاذا کان ذلک الزمان حلت العزوبة قالوا و کیف ذاک یا رسول الله و قد امرتنا بالتزویج قال انه اذا کان ذلک الزمان کان هلاک الرجل علی یدی ابویه فان لم یکن له ابوان فعلی یدی زوجته و ولده فان لم یکن له زوجة و لا ولد فعلی یدی قرابته قالوا و کیف ذاک یا رسول الله فقال ص یعیرونه بضیق المعیشة فیکلف ما لا یطیق حتی یورده موارد الهلکة
و قال عبد الله بن عمرو بن العاص بینما نحن حول رسول الله ص اذ ذکر الفتنة او ذکرت عنده فقال ص اذا رأیت الناس مرجت عهودهم و خفت اماناتهم و کانوا هکذا و شبک بین اصابعه قال فقمت الیه فقلت کیف افعل عند ذلک جعلنی الله فداک فقال علیه السلام الزم بیتک و املک علیک لسانک و خذ ما تعرف و دع ما تنکر و علیک بامر الخاصة و دع عنک امر العامة
بزرگان دین و علمای شریعت و طریقت متفق اند که در روزگار فتنه و استیلاء اهل بدعت و ظهور ظلم و خیانت عزلت اولی تر از صحبت که عزلت در چنین وقت سنت انبیاست و عصمت اولیا و سیرت حکما عمر خطاب رضی الله عنه گفت خذوا حظکم من العزلة ففی العزلة راحة من خلیط السوء و قال ابن سیرین العزلة عبادة و قیل لعبد الله بن زبیر الا تأتی المدینة فقال ما بقی بالمدینة الا حاسد نعمة او فرح بنقمة و قال داود الطایی فر من الناس فرارک من الاسد و قال الفضیل کفی بالله محبا و بالقرآن مونسا و بالموت واعظا اتخذ الله صاحبا و دع الناس جانبا و قیل لمالک بن مغول و هو فی داره بالکوفة جالسا وحده اما تستوحش فی هذه الدار فقال ما کنت اظن احدا یستوحش مع الله
قوله تعالی و جاء من أقصا المدینة رجل یسعی چون خبر به حبیب نجار رسید که رسولان عیسی را گرفتند و بخواهند کشت از ان منزل خویش بیامد بشتاب قومی گفتند خانه داشت در ان گوشه شهر بدورتر جای از مردمان و کسب کردی هر روز آنچه کسب وی بود یک نیمه بصدقه دادی و یک نیمه بخرج عیال کردی و گفته اند مردی بود شکسته تن بیمار چهر خدای را عز و جل پنهان عبادت کردی و کس از حال وی خبر نداشتی تا آن روز که رسولان عیسی را برنجانیدند و جفا کردند از ان منزل خویش بشتاب بیامد و ایمان خویش آشکارا کرد و گفت یا قوم اتبعوا المرسلین قتاده گفت چون بیامد نخست رسولان را بدید گفت شما باین دعوت که میکنید و باین پیغام که میگزارید هیچ مزد میخواهید ایشان گفتند ما هیچ مزد نمی خواهیم و جز اعلاء کلمه حق و اظهار دین الله مقصود نیست حبیب بیامد آن گه و قوم را گفت اتبعوا من لا یسیلکم أجرا و هم مهتدون مصطفی علیه الصلاة و السلام فرمود سباق الامم ثلاثة لم یکفروا بالله طرفة عین علی بن ابی طالب ع و صاحب یس یعنی حبیب النجار و مؤمن آل فرعون یعنی حزبیل فهم الصدیقون
چون حبیب رسولان را نصرت داد و آن قوم را نصیحت کرد ایشان گفتند و انت مخالف لدیننا و متابع لهؤلاء الرسل حبیب جواب داد و ما لی لا أعبد الذی فطرنی ای خلقنی و إلیه ترجعون ای و مصیر الکل الیه
أ أتخذ من دونه آلهة یعنی الاصنام إن یردن الرحمن بضر ای بسوء و مکروه لا تغن عنی شفاعتهم شییا ای لا شفاعة لها فتغنی و لا ینقذون من ذلک المکروه و قیل لا ینقذون من عذاب الله لو عذبنی الله ان فعلت ذلک إنی إذا لفی ضلال مبین
ثم اقبل علی الرسل و قال إنی آمنت بربکم فاسمعون ای اشهدوا علی و قیل خاطب به القوم فلما سمعوا منه هذا الکلام وثبوا علیه فقتلوه و قیل علقوه من سور المدینة و قبره فی سوق انطاکیه سدی گفت دست بسنگ بوی فرا داشتند و او را بسنگ بکشتند و وی در ان حال میگفت اللهم اهد قومی اللهم اهد قومی این دلیل است بر کمال حلم و فرط شفقت وی بر خلق این همچنانست که ابو بکر صدیق بنی تیم را گفت آن گه که او را می رنجانیدند و از دین حق با دین باطل می خواندند گفت اللهم اهد بنی تیم فانهم لا یعلمون یأمروننی بالرجوع من الحق الی الباطل کمال شفقت و مهربانی بو بکر بر خلق خدا غرفه ای بود از بحر نبوت محمد عربی صلوات الله و سلامه علیه بآن خبر که گفتما صب الله تعالی شییا فی صدری الا و صببته فی صدر ابی بکر
و خلق مصطفی صلوات الله علیه با خلق چنان بود که کافران بقصد وی برخاسته بودند و دندان عزیز وی می شکستند و نجاست بر مهر نبوت می انداختند و آن مهتر عالم دست شفقت بر سر ایشان نهاده که اللهم اهد قومی فانهم لا یعلمون
قیل ادخل الجنة چون حبیب را بکشتند رب العالمین او را زنده کرد و گفت با وی ادخل الجنة حبیب چون در بهشت شد و نواخت و کرامت حق دید آرزو کرد گفت کاشک قوم من بدانستندی که ما کجا رسیدیم و چه دیدیم قال یا لیت قومی یعلمون بما غفر لی ربی و جعلنی من المکرمین حسن بصری گفت رحمت خدا بر حبیب نجار باد که بعد از مرگ نصیحت هم فرو نگذاشت گفت یا لیت قومی یعلمون آن پادشاه و آن قوم اگر این کرامت دیدندی ایشان نیز ایمان آوردی
قوله بما غفر لی ربی ما هاهنا للمصدر ای بمغفرة ربی و قیل ما بمعنی الذی ای بالذی غفر لی ربی بسببه و قیل لما اراد القوم ان یقتلوه رفعه الله الیه فهو فی الجنة و لا یموت الا بفناء السماوات پس چون رسولان عیسی را هلاک کردند و حبیب را بران صفت بکشتند رب العالمین اثر خشم خود بایشان نمود و عذاب و نقمت فرو گشاد جبرییل را فرمود تا یک صیحه بر ایشان زد همه بیکبار فرو مردند و چون خاکستر گشتند
اینست که رب العالمین فرمود و ما أنزلنا علی قومه من بعده یعنی قوم حبیب من بعد قتله من جند من السماء لنصرة الرسل ای لم نحتج فی اهلاکهم الی ارسال جند و ما کنا منزلین کرره تأکیدا و قیل ما بمعنی الذی تقدیره من جند من السماء و مما کنا منزلین علی من قبلهم من حجارة و ریح و امطار شدیدة
ثم بین عقوبتهم فقال إن کانت إلا صیحة واحدة ای ما کانت عقوبتهم الا صیحة واحدة قال المفسرون اخذ جبرییل بعضادتی باب المدینة ثم صاح بهم صیحة واحدة فإذا هم خامدون میتون
یا حسرة علی العباد معنی حسرت غایت اندوه است و کمال غم که دل را شکسته کند و کوفته یعنی یدع القلب حسیرا و تأویل کلمه آنست که یا حسرة ان کنت آتیة فهذا اوانک و این ندای درد زدگانست بر خویشتن همچنانک یعقوب پیغامبر علیه السلام گفت یا اسفی علی یوسف ای اندها که آمد بر فراق یوسف
و هم ازین باب است که آنچه فردا در قیامت گناهکاران گویند از تحیر و حیرت یا ویلتنا ما لهذا الکتاب عکرمه گفت یا حسرة درین موضع بر دو وجه است یکی آنکه از گفت الله است یعنی یا حسرة و کآبة علیهم حین لم یؤمنوا ای حسرتا و اندوها که بر ایشانست که ایمان نیاوردند و نه گرویدند وجه دیگر این کلمه از گفتار هالکان است آن گه که معاینه عذاب دیدند یعنی که آرزوی ایمان کردند آن ساعت لکن سود نداشت که در وقت معاینه ایمان سود ندارد
ما یأتیهم من رسول إلا کانوا به یستهزؤن خلاصه سخن آنست که ای دریغا بر بندگان هیچ فرستاده نیامد بایشان مگر که برو افسوس میکردند تا آن افسوس کردن ایشان حسرت گشت بر ایشان و معنی این حسرت آنست که مصطفی صلوات الله و سلامه علیه فرمود ان المستهزیین بالناس فی الدنیا یفتح لهم یوم القیمة باب من ابواب الجنة فیقال لهم هلم هلم فیأتیه بکربه و غمه فاذا اتاه اغلق دونه فلا یزال یفعل به ذلک حتی یفتح له الباب فیدعی الیه فلا یجیب من الایاس
و قال مالک بن دینار قرأت فی زبور داود طوبی لمن لم یسلک سبیل الأیمة و لم یجالس الخطایین و لم یدخل فی هزوء المستهزیین و فی انجیل عیسی طوبی للرحماء اولیک یکون علیهم الرحمة ویل للمستهزیین کیف یحرقون بالنار