قوله و جاءت سکرة الموت بالحق بدان ای جوانمرد که از عهد آدم تا فناء عالم کس از مرگ نرست تو نیز نخواهی رست
الموت کأس و کل الناس شاربه
روزگاری که آدم را وفا نداشت ترا کی وفا دارد عمری که بر نوح بپایان رسید با تو کی به بقا دار اجلی که بر خلیل تاختن آورد ترا کی فرو گذارد مرگی که بر سلیمان کمین ساخت با تو کی مسامحت کند موکلی که جان مصطفی را تقاضا کرد با تو کی مدارا کند اگر عمر نوح و مال قارون و ملک سلیمان و حکمت لقمان بدست آری بدر مرگ سود ندارد و با تو محابا نکند هفت هزار سال کم کسری گذشت تا آدمیان اندر این سفرند از اصلاب بارحام میآیند و از ارحام بپشت زمین و از پشت زمین بشکم زمین میروند همه عالم گورستان است زیرا او همه حسرت زیر او همه حسرت سر بر آر و از آسمان بپرس که در شکم چند نازنین داری
سل الطارم العالی الذری عن قطینه
نجا ما نجا من بؤس عیش و لینه
فلما استوی فی الملک و استعبد الوری
رسول المنایا تله للجبینه
ای سخره امل ای غافل از اجل ای اسیر آز ای بنده نیاز تا کی در زمستان غم تابستان خوری و در تابستان غم زمستان و کاری که لا محالة بودنی است از آن نه اندیشی و راهی که علی التحقیق رفتنی است زاد آن راه برنگیری شغل دنیا راست میداری و برگ مرگ نسازی ای مسکین مرگت در قفاست از او یاد آر منزلت گور است آباد دارد امروز در خوابی باش تا بیدار گردی امروز مستی باش تا هشیار گردی حطام دنیا جمع میکنی و از مستحق منع میکنی چه طمع داری که جاوید با آن بمانی باش تا ملک الموت درآید و جانت غارت کند وارث درآید و مالت غارت کند خصم درآید و طاعتت غارت کند کرم درآید و پوست و گوشتت غارت کند
آه اگر با این غفلت و زلت و اندرین زحمت و ظلمت دشمن درآید و ایمان غارت کند مفلسا که تو باشی بی تن و بی جان بی مال و سود و زیان بی طاعت و بی ایمان
و گر ترا در مرگ شکی هست بر شمر که تا بآدم صفی چند پدر داشته ای که یکی از مرگ نرست در عالم هیچ کس را بر درگاه عزت آن جاه و حشمت نبود که مصطفی عربی را و با وی مسامحت نرفت خطاب آمد إنک میت و إنهم میتون
ای سیدی که کل کمال نکته ایست از کمال تو جمله جمال نقطه ایست از جمال تو ای مهتری که ماه روشن سیاه گردد اگر بیند طلعت با جمال تو خورشید عالم شیدا گردد از نسیم شمال تو رضوان رضا دهد بدربانی صهیب و بلال تو
ملک از فلک نثار کند ستاره ای بر خد و قد با اعتدال تو مشک را رشک آید از زلف و خال تو مجد و حمد و ملت و دولت پیوسته میم و حامیم و دال تو با این همه منقبت و مرتبت ای سید راه فنات می بباید رفت و در کف لحد می بباید خفت پدرت خلیل از این قهر نرست برادرت کلیم از این زهر نجست
ای محمد اکنون که کار تام شد و قواعد شرع بنظام شد که الیوم أکملت لکم دینکم منشور رسالت برخواندی مکه گشادی بر اعدا ظفر یافتی دامن کفر چاک کردی صنادید قریش هلاک کردی کعبه را از بتان پاک کردی قیصر روم از بیم تو در قصر خویش بی آرام است نجاشی در حبشه ترا بنده غلام است هرقل در روم ترا مطیع فرمان و پیامست آسمان بفرق تو مینازد زمین بخاک قدمت مینازد وقت آن آمد که روی در نشیب مرگ آری و همه را یکبارگی بگذاری کار چون بکمال رسد نقصان گیرد
ماه در آسمان تا هلال بود در زیادت بود چون بدر گردد و شعاعش تمام شود نقصان گیرد
شاخ درختان بوقت بهار هر روزی در زیادت بود برگ میآراید گل میشکفاند عالم معطر میدارد بوستان منور میدارد چون بکمال رسد و میوه دهد در نقصان افتد
ای سید عالم و ای مهتر اولاد آدم گاه آن آمد که گوشوار مرگ در گوش بندگی کنی و قصد حضرت ما کنی تا ما آن کنیم که تو خواهی
و قد مضت قصة وفاته صلی الله علیه و آله فی سورة الانبیاء
و جاءت سکرة الموت بالحق هر چند که حالت مرگ بظاهر صعب می نماید لکن مؤمنانرا و دوستان را اندر آن حال در باطن همه عز و ناز باشد و از دوست هر لمحتی راحتی و در هر ساعتی خلعتی آید مصطفی ص از اینجا فرمود تحفة المؤمن الموت
هیچ صاحب صدق از مرگ نترسد
حسین بن علی ع پدر را دید که بیک پیراهن حرب میکرد گفت لیس هذا زی المحاربین
علی گفت ما یبالی ابوک اسقط علی الموت ام سقط الموت علیه
صدق زاد سفر مرگست و مرگ راه بقاست و بقا سبب لقاست
من احب لقاء الله احب الله لقاه
اهل غفلت چون بسر مرگ رسند بآن نگرند که چه میستانند پیراهن خلق از سر برمیکشند و خلعت نو در سر میافکنند مردی که هفتاد سال بر یک پیراهن ببود و آن پیراهن خلق گشت آن پیراهن را از سر وی برمیکشند و قرطه ملک ابد در وی میپوشند جای شادی است نه جای زاری
عمار یاسر عمر وی بنود سال رسید نیزه در دست گرفتی دستش میلرزیدی مصطفی ع او را گفته بود آخر قوت تو از طعام دنیا شیر باشد در حرب صفین عمار حاضر بود نیزه در دست گرفته و تشنگی بر وی افتاده شربتی آب خواست قدحی شیر بوی دادند یادش آمد حدیث مصطفی ص گفت امروز روز دولت عمار است
آن شربت بکشید و پیش رفت و میگفت الیوم القی الا حبة محمدا و حزبه
ای جوانمرد این حیاة دنیوی پرده ایست ظلمانی در روی روزگار تو کشیده روز مرگ این پرده بدست لطف در کشند تا تو بسر نقطه حیاة ابد رسی و تا این حیاة بر جای است بقاء ابدی در پرده است چون این پرده برگرفتند بقاء ابدی روی بتو آرد
و ذلک قوله فلنحیینه حیاة طیبة
گفته اند مؤمن در گور همچون آن کودک است در رحم مادر بیندیش تا اول در رحم مادر حالت چون بود ضعیف بودی نه قوت بود نه قدرت نه رفتن و گرفتن نه شنود و گفتن ترا در آن ظلمات پیدا آوردم و جگر مادر بسان آیینه پیش روی تو بداشتم شکل تو در وی پیدا آوردم تا هر چه ترا بایست بود ما در آن همی خورد و بتو همی رسید تو در ناز و راحت و کس را از تو خبر نه
بآخر همان کنم که باول کردم بینایی و گویایی و شنوایی و گیرایی و روایی بستانم آن گه در لحد نهم چنانک در اول جگر مادر آیینه ساختم لحد آیینه سازم تا چنانک آنجا راحت نعمت دنیوی بتو همی رساندم و کس را خبر نه بآخر راحت بوی بهشت بتو میرسانم و کس را خبر نه تا دانی که من رحیم و کریم و لطیف ام
بنده من قادر بودم که بی زندان رحم ترا پیدا آوردمی قادر بودم که زندان لحد تو را بقیامت رسانیدمی لکن نه ماه در زندان رحم بداشتم و سالهای دراز در خاک بداشتم چرا چنین کنم
بنده من چون خواستم که یوسف را از دست حسد برادران برهانم سه روز او را در زندان چاه بداشتم و چون خواستم که ملک مصر بدو سپارم هفت سال او را بزندان بداشتم
ای یوسف صدیق راحت از دست حاسدان سه روز زندان چاه ارزد مملکت و ولایت مصر هفت سال زندان مصر ارزد مؤمن موحد دیدار جمال مادر و پدر نه ماه زندان رحم ارزد دیدار لم یزل و لا یزال و جوار خداوند ذو الجلال هزار سال زندان لحد ارزد
قوله تعالی إن فی ذلک لذکری لمن کان له قلب اگر صد بار روی در خاک مالی و عالم بر فرق سر بپیمایی تا آن نقطه حقیقی که نام وی دل است رفیق این طاعت نباشد همه را رقم نیستی درکشند که در خبر است تفکر ساعة خیر من عبادة الثقلین
چون بنده بدرگاه آید و راز بگشاید و دل هم چنان گرفتار شغل دنیا مانده رقم خذلان بر آن طاعت کشند و بر وی وی باز زنند که گفته اند من لم یحضر قلبه فی الصلاة فلا تقبل صلوته دلی که از قید عبودیت اغیار خلاص یافت آن دل مر حق را یکتا شد نه رنگ ریاء خلق دارد نه گرد سمعت بر وی نشیند لکن در سفینه خطر باشد که اشارت صاحب شرع چنین است که و المخلصون علی خطر عظیم
هر که مخلص تر بحق نزدیکتر و هر که بحق نزدیکتر لرزانتر
مقربان حضرت و ملازمان درگاه صمدیت و پاکان مملکت پیوسته در هراس باشند که میفرماید جل جلاله و هم من خشیته مشفقون إنما یخشی الله من عباده العلماء و مصطفی ص فرموده انا ارجو ان یکون اخشاکم لله اصدق لنبی الله
نزدیکان را بیش بود حیرانی
کایشان دانند سیاست سلطانی
آن وزیر پیوسته از مراقبت سلطان هراسان بود و آن ستوردار را هراسی نه زیرا که سینه وزیر خزینه اسرار سلطان است و مهر خزینه شکستن خطرناک بود
حذیفه یمان صاحب سر رسول بود گفتار روزی شیطان را دیدم که میگریست گفتم ای لعین این ناله و گریه تو چیست گفت از برای دو معنی یکی آنکه درگاه لعنت بر ما گشاده دیگر آنکه درگاه دل مؤمنان بر ما بسته بهر وقتی که قصد درگاه دل مؤمن کنم بآتش هیبت سوخته گردم
بداود وحی آمد که یا داود زبانت دلالی است که بر سر بازار دعوی او را در صدر دار الملک دین محلی نیست محلی که هست دل راست که از او بوی اسرار احدیت و ازلیت آید
عزیز مصر با برادران گفت رخت بردارید و بوطن و قرارگاه خود باز شوید که از دلهای شما بوی مهر یوسفی می نیاید اینست سر آنچه رب العالمین فرمود إن فی ذلک لذکری لمن کان له قلب الایة قوله و استمع یوم یناد المناد من مکان ای انتظر یا محمد صیحة القیامة و هول البعث حین ینادی المنادی من مکان قریب گوش دار ای محمد منتظر باش صیحه رستاخیز را و هول قیامت را آن روز که اسرافیل از صخره بیت المقدس ندا کند که ای استخوانهای ریزیده و گوشتهای پوسیده ای صورتهای نیست شده و اعضای از هم جدا گشته همه جمع شوید بفرمان حق روز روز محشر است و روز عرض اکبر است و روز جمع لشکر است چون این ندا در عالم دهد اضطراب در خلق افتد آن گوشتها و پوستها پوسیده و استخوان ریزیده و خاک گشته و ذره ذره بهم برآمیخته بعضی بشرق و بعضی بغرب بعضی ببر و بعضی ببحر بعضی دودکان خورده و بعضی مرغان برده همه با هم میآید و ذره ذره بجای خود باز میشود هر چه در هفت اقلیم خاکی جانور بوده از ابتداء دور عالم تا روز رستخیز همه با هم آید تنها راست گردد صورتها پیدا شود اعضاء و اجزاء مرتب و مرکب گردد ذره ای کم نه و ذره ای بیش نه مویی ازین با آن نیامیزد و ذره ای از آن با این نپیوندد
آه صعب روزی که روز رستاخیز است روز جزاء خیر و شر است ترازوی راستی آویخته کرسی قضا نهاده بساط هیبت باز گسترده همه خلق بزانو درآمده که و تری کل أمة جاثیة دوزخ می غرد که تکاد تمیز من الغیظ زبانیه در عاصی آویخته که خذوه فغلوه ثم الجحیم صلوه هر کس بخود درمانده و از خویش و پیوند بگریخته لکل امری منهم یومیذ شأن یغنیه آورده اند که پیش از برآمدن خلق از خاک جبرییل و میکاییل بزمین آیند براق میآرند و حله و تاج از بهر مصطفی ص و از هول آن روز ندانند که روضه سید کجاست از زمین میپرسند و زمین میگوید من از هول رستاخیز ندانم که در بطن خود چه دارم جبرییل شرق و غرب همی نگرد از آنجا که خوابگاه سید است نوری برآید جبرییل آنجا شتابد سید از خاک برآید چنان که در خبر است انا اول من تنشق عنه الارض اول سخن این گوید که ای جبرییل حال امتم چیست خبر چه داری گوید ای سید اول تو برخاسته ای ایشان در خاکند ای سید تو حله در پوش و تاج بر سر نه و بر براق نشین و بمقام شفاعت رو تا امت در رسند مصطفی ص همی رود تا بحضرت عزت سجده آرد و حق را جل جلاله بستاید و حمد گوید از حق جل جلاله خطاب آید که ای سید امروز نه روز خدمت است که روز عطا و نعمت است نه روز سجود است که روز کرم وجود است سر بردار و شفاعت کن هر چه تو خواهی آن کنم تو در دنیا همه آن کردی که فرمودیم ما امروز ترا آن دهیم که تو خواهی و لسوف یعطیک ربک فترضی