شمارهٔ ۲۷۳
میلیز من ای غیر در رشکی دلت شاد است پنداری
به استغنای او کارت نیفتاده ست پنداری
به بزمش رفته ام ناخوانده و بینم هراسانش
نهان از من پی غیری فرستاده ست پنداری
ز غیر آن تندخو رنجیده و ظاهر نمی سازد
بنای رنجش او سست بنیاد است پنداری
به وقت آشتی هر دم گناهم بر زبان آرد
هنوز آن جنگجو در بند بیداد است پنداری
ز من بگذشته و دست رقیب از دست نگذارد
هنوز او را ز چون من ناکسی یاد است پنداری
چنان در هر تماشا حیرتم بر حیرت افزاید
که چشمم بر رخش هرگز نیفتاده ست پنداری
ز کف مرغ دل میلی به سوی نخل بالایش
شتابان می رود مرغ نوآزاد است پنداری
