بخش ۱ - مشرق النوار
بسم الله الرحمن الرحیم فاتحه مصحف امید وبیم نامه که آراسته چون جان بود حمد خدا زینت عنوان بود نسخه که دست خرد آرایدش فاتحه از نام خدا بایدش مشعله افروز نجوم یقین کوکبه سوز خرد تیزب...

میر برهانالدّین محمدباقر استرآبادی نامور به «میرداماد» و «معلم ثالث»، متخلّص به «اشراق» فیلسوف، متکلم و فقیه برجستهٔ دورهٔ صفویه و از ارکانِ مکتب فلسفی اصفهان است. میرداماد فرزند میر شمس الدین محمد استرآبادی مشهور به داماد و از سادات حسینی گرگان است. محمد استرآبادی با دختر علی بن عبد العالی معروف به محقق کرکی ازدواج نمود و به همین خاطر او را داماد نامیدند. میرداماد این لقب را از پدر خود به ارث بردهاست. وی از دوستان نزدیک شیخ بهایی بود. دربارهٔ سال تولد او، اطلاعات کافی در دست نیست ولی کتاب «نخبة المقال فی اسماء الرجال» تولد او را سال ۹۶۹ قمری ذکر کرده است. وی در کودکی به توس هجرت کرد و علوم دینی را نزد سید علی فرزند ابیالحسن موسوی عاملی و دیگر استادان آن دیار آموخت. همچنین علوم فلسفه و ریاضیات را در دوران حضورش در توس آموخت. میر محمدباقر سپس راه قزوین پیش گرفت. در سال ۹۸۸ قمری دوباره به خراسان آمد و تا سال ۹۹۳ قمری در آنجا ماندگار شد و سپس به کاشان مهاجرت کرد. میرداماد مانند بسیاری از حکما و عرفا، که ذوق شعر و شاعری داشتهاند به سرودن شعر عربی و فارسی میپرداخته است. مجموعهٔ اشعار او بعدها به نام «دیوان میرداماد» یا «دیوان اشراق» گردآوری شده است. میرداماد در سال ۱۰۴۰ قمری در بین راه مسیر کربلا و نجف درگذشت و در حرم حضرت علی (ع) دفن شد.
بسم الله الرحمن الرحیم فاتحه مصحف امید وبیم نامه که آراسته چون جان بود حمد خدا زینت عنوان بود نسخه که دست خرد آرایدش فاتحه از نام خدا بایدش مشعله افروز نجوم یقین کوکبه سوز خرد تیزب...
ای علمت کنیت نام نبی خورده لبت آب زجام نبی مهدی دین هادی عالم تویی روشنی دیده آدم تویی حافظ شرعی وامام امم طاعت تو فرض همی بر ذمم جان تویی و هردو جهانت تن است مهر و مه از نور رخت ر...
من که در این باغ چو مرغ سحر ساز کنم زمزمه ای از هنر بلبل فضلم ز هنر باغ من ناصیه معرفت از داغ من زمزمه زینت گوش خرد باج ستاننده ز هوش خرد شاهد معنی که دلم جای اوست هوش خرد بنده و م...
ای خرد از حلقه به گوشان تو خلق خوش از عطر فروشان تو ای ز تو این گوی گریبان چرخ گوی شده پیش تو چوگان چرخ ای ز تو نه طاق فلک پر شروق ای ز تو آراسته این چار سوق داغ تو بر جبهه روح الق...
ای سخنت نقل سر خوان عقل خاک درت توشه انبان عقل محو تو ابصار به دور و شموس ظل تو انوار عقول و نفوس پی سپر از نور خورت شبهه ها نور بر از خاک درت جبهه ها چرخ یکی گردش پرگار تست نور خو...
ای کرمت مایه امید من سرو جوان از تو کهن بید من یاد توام قوت تن و جان و دل درد توام مایه درمان دل مرگ ز تو هستی جاوید من سایه دیوار تو خورشید من دیده من خاک درت راست باج داغ ترا ناص...
شاه رسل خواجه این چارسوی ساخته از خاک قدم آبروی آب رخ عقل نم جوی او هر دو جهان تعبیه در کوی او حلقه آن میم که در نام اوست کش افق از خاک نشینان اوست نه فلکش پیش کشند از نخست نسخه ده...
ای شرف مسند پیغمبری نه فلکت نایب انگشتری چرخ نهم سفره دربان تو عقل دهم ریزه خور خوان تو عهد تو چون موسم باران عزیز شرع تو چون صحبت یاران عزیز طوف کن کوی تو ایوان چرخ ناز کش گوی تو ...
نفس نبی باب مدینه ی علوم در کف او آهن مریخ موم سید ابرار و شه اتقیا سرور و سرخیل همه اصفیا خازن سبحانی تنزیل وحی عالم ربانی تأویل وحی داغ کش نافه او مشگ ناب جزیه ده سایه او آفتاب ف...
ای پدر عترت و زوج بتول حلقه کش علم تو گوش عقول ای ید و بیضای کفت ابرجود ذات تو سرمایه نظم وجود ای تو در خطه اقلیم دین مسجد اقصای جهان یقین ای بتو مرجوع حساب وجود وی بتو مختوم کتاب ...
ای گهر غیب ز کان شما وی حرم قدس مکان شما قدس جهان وادی طور شماست مصحف کل سوره نور شماست ای ز ازل نور شما مقتدا وین دو جهان را بشما اقتدا حلقه کش علم شما گوش عقل واله و شیدای شما هو...
از حکیم رکنا به میرداماد در طرز سخن تورا بیانی دگر است القصه زبان تو زبانی دیگر است از قلزم دانش تو ای بحر عمیق هر قطره هیولای جهانی دگر است پاسخ میرداماد در قالب نظم از تو جانی دگ...
از میرداماد به شیخ بهایی ای پیر ره حقیقت ای کان سخا در مشکل این حرف جوابی فرما گویند خدا بود و دگر هیچ نبود چون هیچ نبود پس کجا بود خدا پاسخ شیخ بهایی ای صاحب این مسیله بشنو از ما ...
ای از سها ز عکس رخت کمتر آفتاب میدان حسن از تو و بازیگر آفتاب در روز طرح دفتر خوبی نوشته است اول خراج حسن تو بر کشور آفتاب طفلی ست حسن تو بپرورده دایه وار گه در کنار ماهش و گه در ب...
از سوز دل بسوخت گیاه وجود ما بر آتش تو بر فلک امروز دود ما مارا بخار مجمر گردون نه بس بود مجمر بلای عشق و دل خسته عود ما بر آستان دوست اگر سر توان نهاد آنست بر مدارج دولت صعود ما خ...
ای دل دو سه روزی بود این بستان ها در باغ هنر چو بلبلان خوش بسرا با گردن ظلم خصم داند چکند بازوی عدالت علی اعلا
یا عارج المعارج یا سید الرسل یا هادی الخلایق یا موضح السبل لولا سراج دینک فی عیهب الظلم ظلت عقول قاطبه الخلق فی الضلل من ضویک استضاء سقراط فی الغیوب من نورک استنار فلاطون فی المثل ...
آتش که شعله عاریت از جان ما گرفت چون برق عشق بود که در آشنا گرفت ای بس که در فراق تو از بخت واژگون نفرین خویش کردم و گردون دعا گرفت هر جا که جان خسته به بیماری یی فتاد عشق تو رفت و...
چون ساقی عشق سر خوش افتاد امشب کرد از قفس وجودم آزاد امشب تا صبح ابد مایه بیهوشی بود هر جام نگاهی که به من داد امشب
ای گابن جان که باد وصلت به نهاد چون بوی گلم وقت سحر دادبه باد زان دیده که اندران جمال تو گذشت جای در اشک ماه و خورشید فتاد
از هر بن موی بی تو پیکان روید خاشاک غمم بجای مژگان روید گویی که پی گیاه هستی من است هر صاعقه کز زمین هجران روید
از خاک عدم مرا چو ریحان روید مرگم چو گیاه از چمن جان روید در سایه آن مهم سپارید بخاک کز خاک من آفتاب رخشان روید
ای خاک در تو آب حیوان وجود ای داغ تو بر سرین یکران وجود ابر ار زکف تو قطره گیرد فکند در بطن صدف درر ز باران وجود
از دوری خدمتت که جان افزاید سهل است اگر دلم ز غم فرساید لیکن ز قدمهای خیالت خجلم کز روی کرم اینهمه ره می آید