شمارهٔ ۱۰۵
این دنیی پیر را جوان خواهی کرد آراسته چون منزل جان خواهی کرد وین خانه غم که بی تو همچون سقر است از مقدم خویش چون جنان خواهی کرد

میر برهانالدّین محمدباقر استرآبادی نامور به «میرداماد» و «معلم ثالث»، متخلّص به «اشراق» فیلسوف، متکلم و فقیه برجستهٔ دورهٔ صفویه و از ارکانِ مکتب فلسفی اصفهان است. میرداماد فرزند میر شمس الدین محمد استرآبادی مشهور به داماد و از سادات حسینی گرگان است. محمد استرآبادی با دختر علی بن عبد العالی معروف به محقق کرکی ازدواج نمود و به همین خاطر او را داماد نامیدند. میرداماد این لقب را از پدر خود به ارث بردهاست. وی از دوستان نزدیک شیخ بهایی بود. دربارهٔ سال تولد او، اطلاعات کافی در دست نیست ولی کتاب «نخبة المقال فی اسماء الرجال» تولد او را سال ۹۶۹ قمری ذکر کرده است. وی در کودکی به توس هجرت کرد و علوم دینی را نزد سید علی فرزند ابیالحسن موسوی عاملی و دیگر استادان آن دیار آموخت. همچنین علوم فلسفه و ریاضیات را در دوران حضورش در توس آموخت. میر محمدباقر سپس راه قزوین پیش گرفت. در سال ۹۸۸ قمری دوباره به خراسان آمد و تا سال ۹۹۳ قمری در آنجا ماندگار شد و سپس به کاشان مهاجرت کرد. میرداماد مانند بسیاری از حکما و عرفا، که ذوق شعر و شاعری داشتهاند به سرودن شعر عربی و فارسی میپرداخته است. مجموعهٔ اشعار او بعدها به نام «دیوان میرداماد» یا «دیوان اشراق» گردآوری شده است. میرداماد در سال ۱۰۴۰ قمری در بین راه مسیر کربلا و نجف درگذشت و در حرم حضرت علی (ع) دفن شد.
این دنیی پیر را جوان خواهی کرد آراسته چون منزل جان خواهی کرد وین خانه غم که بی تو همچون سقر است از مقدم خویش چون جنان خواهی کرد
ای ذات تو آرایش اقطار وجود منسوج لعاب کلک تو تار وجود در عهد تو حاشا که شود کعبه خراب یعنی دلم از واقف اسرار وجود
ای آنکه فلک همی غلامت شاید بر چرخ نهم تارک بختت ساید گر خصم تو بالفرض چو خورشید شود اقبال تو خورشید به گل انداید
ای جلوه تو زینت میدان وجود از سرو تو آراسته بستان وجود درکعبه عشق تو رسیدن نتوان زان پیش که طی شود بیابان وجود
ای منت خدمت تو بر جان وجود از فضل تو آراسته میدان وجود چون روی تو نیست ثبت دیوان خرد مجموعه اشعار در ایوان وجود
آنکه در آتش غم سوخت دل خام من است وآنکه او را غم کس نیست دلارام من است توکه ته جرعه جام تو بود کوثر عشق چه خبر داری ازین شعله که آشام من است گرمی آتش دوزخ خوی خجلت ریزد بی تو پیش ت...
چشمی دارم چو روی شیرین همه آب بختی دارم چو چشم خسرو همه خواب جسمی دارم چو جان مجنون همه درد جانی دارم چو زلف لیلی همه تاب
ای درد تو خوشتر از حیات جاوید در عهد غمت کساد بازار نوید در نیمه ره گلشن وصلت مانده ست از بسکه خلیده خار در پای امید
از دست تو خون ز چشم احباب چکد وز هر مژه در غمت می ناب چکد در کوی تو بسکه خون دل ریخته اند گر خاک بیفشرند خوناب چکد
از لعل لب تو باده تاب چکد وز دست غم تو خون احباب چکد جز در رخ صبر سوز مهر تو که دید آتش که بیفشرند ازو آب چکد
بی عشق تو فضل ها و بالم باشد با تو همه نقص ها کمالم باشد یک پرتو اندیشه غم می خواهم تا زینت خانه خیالم باشد
با تیغ تو جنبش از جهان بر خیزد گردون بنشیند و زمان برخیزد جز تیغ نماندکس دراین ملک دو روی وقت است که او هم زمیان برخیزد
بیچاره دلم هزار جانبازی کرد خون خورد و خموش ماند و دمسازی کرد بسیار بکوشید و نهان کرد غمت بوی جگر سوخته غمازی کرد
با خون جگر خاک دل آمیخته باد جان من و خاک غم به هم بیخته باد دل خون مرا بریخت کز تیغ غمت بر خاک عدم خون دلم ریخته باد
بوی تو ره قافله هوش زند وز شوق تو خون در دل جان جوش زند هوش از سر دل رقص کنان برخیزد چون نام تو حلقه بر در گوش زند
باتو شب تارم چو شهب می تابد وز تار غمم پود طرب می تابد چون بی تو شوم مردمک دیده من از روز دلم رشته شب می تابد
بی تو همه عیش ها و بالم باشد با تو همه دردها زلالم باشد یک پرتو خورشید جمالت خواهم تا زینت خانه خیالم باشد
از تو ما را آب در جوی تمنا آتش است عشق بازی چون مزاج باده گویا آتش است ای معلم کشتی ما مشکل آید بر کنار کاندر اقلیمی که ماییم آب دریا آتش است ساغر از می بادت ای ساقی مرا معذور دار ...
ماییم و دلی به عشق جانانه خراب یک سینه در آتش جنون پر تب و تاب انبانه ای از توشه محشر خالی چشمی همه چون ابر بهاران پر آب
بی عشق سرشکم آتش تیز نبود بی درد رگم نشتر خونریز نبود کوس طرب از دولت غم کوفت دلم ورنه دل من خسروپرویز نبود
با من نفسی بی تو دلم یار نبود وز مستی غم رگیم هشیار نبود زان شب که تو رفتی اینچنین شد روزم ورنه شب و روز من چنین تار نبود
بر چرخ ز آه من سها می سوزد بر لب ز تف دلم دعا می سوزد در سینه چو جان گرفتم از ساده دلی برقی که به اندیشه گیا می سوزد
جام می اگر چه غارت هوش کند زان پس کند اما که کسی نوش کند نام تو چه باده ییست یارب که چنین تاراج خردها زره گوش کند
جز درد تو جان ما تمنا نکند خود درد ترا کسی مداوا نکند ما زار غمت به کس نگوییم اگر بوی جگر سوخته رسوانکند