شمارهٔ ۱
من و دیدن رقیبان هوسناک تو را رو که تا دم زده ام سوخته ام پاک تو را من که از دست تو صد تیغ به دل خواهم زد به که بیرون فکنم از دل صد چاک تو را تا به غایت من گمراه نمیدانستنم اینقدر
۶۴ شعر از محتشم کاشانی
من و دیدن رقیبان هوسناک تو را رو که تا دم زده ام سوخته ام پاک تو را من که از دست تو صد تیغ به دل خواهم زد به که بیرون فکنم از دل صد چاک تو را تا به غایت من گمراه نمیدانستنم اینقدر
آن که چشمت را ز خواب ناز بیداری نداد دلبری دادت بقدر ناز ودلداری نداد آن که کرد از قوت حسنت قوی بازوی جور قدرتت یک ذره بر ترک جفا کاری نداد آن که کرد آزار دل را جوهر شمشیر حسن اختی
یارب چه مهر خوبان حسن از جهان برافتد گیرد بلا کناری عشق از میان برافتد دهر آتشی فروزد کابی بر آن توان زد داغ درون نماند سوز نهان برافتد عشق از تنزل حسن گردد به خاک یکسان نام و نشان
بخت چون بر نقد دولت سکه اقبال زد هم شب شاهی در درویش فرخ فال زد جسم خاکی شد سپند و بستر آتش آن زمان کان گران تمکین در این مضطرب احوال زد طایر گرم آشیان خواب از وحشت پرید فتنه تیری
الهی تا ز حسن و عشق در عالم نشان باشد به کام عشق بازان شاه حسنت کامران باشد الهی خلعت حسنت که جیبش ظاهر است اکنون ظهور دامنش تا دامن آخر زمان باشد الهی تا ز باغ حسن خیزد نخل استغنا