شمارهٔ ۱
زلف و قدت راست ای بت سرکش چشم و رخت راست ای گل رعنا سنبل و شمشاد هندو و چاکر نرگس و لاله بنده و لالا ساخته ظاهر معجز لعلت ز آتش سوزان چشمه حیوان کرده هویدا صنع جمالت در گل سوری عنب
۶۰۱ شعر از محتشم کاشانی
زلف و قدت راست ای بت سرکش چشم و رخت راست ای گل رعنا سنبل و شمشاد هندو و چاکر نرگس و لاله بنده و لالا ساخته ظاهر معجز لعلت ز آتش سوزان چشمه حیوان کرده هویدا صنع جمالت در گل سوری عنب
صبح آن که داشت پیش تو جام شراب را در آتش از رخ تو نشاند آفتاب را مه نیز تا فتد ز تو در بحر اضطراب شب جام گیر و برفکن از رخ نقاب را ممنون ساقیم که به روی تو پاک ساخت زان آب شعله رنگ
در ظل همایی که بر او میل جهانی است مرغان اولی الاجنحه را خوش طیرا نیست در حسرت آن طایر بی بال و پر ما خوش دل شکن آهنگی و دل گاه فغانیست پر گرم مران ای بت سر کش که به راهت در هر قدم
ای پری غم نیست گر مثل منت دیوانه ایست هر گلی را بلبلی هر شمع را پروانه ایست مرغ دل گرد لب و خال می گردد بلی هر کجا مرغیست سرگردان آب و دانه ایست جان فدای گوشه آن چشم مخمورانه باد ک
درهم است آن بت طناز نمی دانم چیست ملتفت نیست به من باز نمی دانم چیست بودی بنده نواز آن مه و امروز از ناز کرده قانون دگر ساز نمی دانم چیست گوشه چشم به من دارد و مخصوصان را می کند سو