بخش ۱۱ - رزم شهریار بافرانک و اظهار عاشقی فرانک گوید - عثمان مختاری | ناهیدبخش ۱۱ - رزم شهریار بافرانک و اظهار عاشقی فرانک گوید
عثمان مختاریتنش بود لرزان دلش بود سست
خروشان و جوشان به کردار کوس
سپهبد چه دیدش فرو ماند سخت
کزین مرد گویا که برگشته بخت
چه آمد بر شهریار آن سوار
فرود آمد از باره راهوار
به سرچشمه آمد رخی پر ز خوی
چه مردی که سرمست باشد ز می
چه روی سپهدار فرخنده دید
زمین بوسه داد آفرین گسترید
سپهبد بدو گفت حال تو چیست
چه مردی و دردت ز کردار کیست
چنین داد پاسخ که ای نامجوی
کنون نیست هنگام این گفتگوی
کنون برنشین این سمند مرا
نگه دار پیمان کمند مرا
بیا و ببین تا سرانجام چیست
فتاده ز سر خودم از دست کیست
به من تا نگویی نگردم سوار
یکی قلعه دارم بدین کوهسار
ز گردان جنگی در او صد هزار
جهانجوی را نام شیرافکن است
سرافراز در جنگ شیراوژن است
بدان سنگلاخی که بینی ز دور
چه نزدیک گشتیم برخاست شور
یکی نعره آمد از آن کوهسار
چه تندر که غرد به گاه بهار
میان تنگ و سر گرد و سینه فراخ
به رخ برقع و خود زر بر سرش
تو گویی که شیر است در پشت بور
که دیده است دشتی پر از نره گور
برآشفت ما را چه دید آن سوار
خرد نیست مانا شما را به سر
به نخجیرگاه یلانتان چه کار
مگر آنکه نشنیدی این داستان
به جایی که شیران شکار افکنند
بدانجا یلان کی شکار افکنند
بگفت این و برکند از جای اسب
خروشان و جوشان چه آذرگشسب
به ما بر یکی حمله کرد آن سوار
بشد راست هنگامه گیر و دار
برادرم شیرافکن آمد به جوش
برآورد گرز گران را به دوش
مرا شد از آن تندیش دست کند
سوار اندر آمد چه شیر ژیان
درختی که بد اندرین کوهسار
چه بر دار بستش دلاور دو دست
به من بریکی حمله آورد سخت
بلرزیدم از بیم او چون درخت
گریزان شدم من به پیش دلیر
چه گوری که بگریزد از نره شیر
فتاد از سرم خود و کیش از میان
گسسته کمر رفت رنگ از رخان
برادر کنون در کمند وی است
بر آن دشت در زیر بند وی است
کنون گر تو او را رهانی ز بند
گمانم از آن تخمه داری گهر
نشد کج گمانی که بردی تو راست
که گوی دلیری ز گردان ببرد
و زین تخمه در جوی آب من است
من او را هم اکنون رهانم ز بند
رسیدند از راه با گیر و دار
برانگیخت آن باره مانند دود
بدان سنگلاخ آمد از گرد راه
همی پخت گور و همی خورد شیر
چه آمد به نزدیک جنگی هژبر
چو آن نعره بشنید برجست تفت
نشست از بر اسب و نیزه گرفت
چه نامی بگو و نژادت ز کیست
بدین دشت و این رزم کام تو چیست
هم اکنون چه شیرافکنت دست بخت
به بندم دو دست و زنم بر درخت
بر آتش چو نخجیر بریان کنم
بدو پهلوان گفت کای جنگجوی
ز مردان نزیبد چنین گفتگوی
نه من از تو در گاه کین کمترم
چرا بسته ای روی در کارزار
نزیبد که مردان ببندند روی
به میدان در آیند سر کینه جوی
چنین داد پاسخ سوارش که بس
بسی کرده ام در جهان دستبرد
کمند و کمان گرز و شمشیر هست
همه ساله در دشت شیر افکنم
به تیغ و کمند و به تیر افکنم
بگو با من اکنون تو را نام چیست
که مادر به جانت بخواهد گریست
سپهبد چنین گفت با آن سوار
به تیر و به شمشیر بازو منم
به رزمی که من دست یازم به تیغ
بجز خون نبارد ز بارنده میغ
به رزم دلیران چو رای آورم
چو نام دلاور رسیدش به گوش
درآمد چو دریای جوشان خروش
بزد دست برداشت پیچان سنان
سر نیزه بر نامور راست کرد
به یک حمله ز اسبش جدا خواست کرد
بزد دست و برداشت پیچان کمند
برافکند و آمد سرش زیر دام
ز بالا همی خواست کآردش زیر
جوان نعره ای زد به کردار شیر
به تنگ اندرش رفت مانند شیر
دو گرد دلاور به شمشیر تیز
برایشان دو چشم ملک خیره شد
زمین شد سیه آسمان شد کبود
سپهبد ندانست کان یل که بود
سپهبد به تندی و تیزی چو شیر
جوان نیز آمد به زیر از سمند
چو شیری که در خشم آمد ز بند
میان جوان را به بر درگرفت
جوان ماند ازآن زور بازو شگفت
ز پی گرد بر چرخ مه ریختند
برآوردش از جای و زد بر زمین
بزد دست و برداشت خنجر ز کین
به خون غرقه سازد بر و پیکرش
جوان نعره ای زد چو ابر بهار
چه گر تند باشد با نخجیر شیر
شکاری کزین گونه در قید تست
دلش مدتی شد که در صید تست
بدین دشت و نخجیر جویان بدم
ز بهر تو هر سو هراسان بدم
که برد از رخم رشگ تابنده ماه
ز لشکر چو ماندی جدا ای سوار
بدانگه که رفتی به سوی شکار
دلم خواست تا آرمت در کمند
کنون مدتی شد که در کوه و غار
نمایان شد از ابر رخشنده هور
گرو برده از خوبی و آب تاب
نه دختر که بودی چو حور و پری
کمین بنده اش زهره و مشتری
دو چوکان زلفش شده گوی باز
به میدان گل در نشیب و فراز
دو زلفش به گل سنبل مشکبوی
لبش غنچه دندان چو شبنم به روی
دو جادوی مستش فریبنده بود
به پیش رخش ماه شرمنده بود
چه گویم من از خوبی روی او
به رخ همچو لعل و به لب چون بسد
جهانجوی را دل براو گرم شد
دلیری که اکنون به بند من است
کنون مدتی شد که از باب من
گریزان شده ست او بدین انجمن
گرفته ست یک قلعه در کوهسار
به دزدی گرفته ست در که قرار
کنونش چنین بسته نزدیک شاه
فرستم چه کو نیست با من سپاه
که از دخت او شد هنر آشکار
کنون خیز تا سوی ایوان رویم
که دنیا سپنجی ست نااعتبار
که ای از رخت مهر و مه شرمسار
که بد را مکافات با بد سزد
به جای بدی نیکی آرد به پیش
خرد را در این کار در کار بند
برون آور این مرد را از کمند
بود آنکه جایی به کار آیدت
درختی که کاری به بار آیدت
ز نیکی هر آنکس که رای آورد
هر آن چیز گویی به جان آن کنم
به فرمان تو جان گروگان کنم
که بد بینم آخر سرانجام کار
چو شیر افکن آن دید برساخت بند
که گر در سرای من آیند شاد
نگیرم ازین رزم و اندوه یاد
شود روشن از رویتان خان من
همی خواست تا هر دوان را به بند
در آرد به افسون و نیرنگ و بند
وز آن پس برد هر دو را نزد شاه
بدان تا ببخشد شه او را گناه
بیا در هیونی چو صرصر بپوی
که گنجی که در حصن عنبر بود
چه از سیم و لعل و چه از زر بود
ازین قلعه یکسر برون آوریم
وز آن پس به پشت هیون آوریم
به بهزاد شیرافکن آواز داد
که زی قلعه درتاز مانند باد
هیون آنچه در دست داری بیار
برفتند گردان با گیر و دار
بدان قلعه با نامور شهریار
ز دربند دژ چون درآمد دلیر
زبان را به نام خدا برگشاد
برون برد از آن قلعه هر چیز بود
ز سیم و زر و لعل و یاقوت زرد
همه سوی هامون کشید از فراز
نماندند در قلعه جز سنگ و خشت
تهی کرد زآن قلعه چیزی به هشت
وز آن جایگه با فرانک چو باد