بخش ۱۲ - آگاه شدن شهریار از مکر و دستان شیرافکن گوید
عثمان مختاریجهانجوی شیرافکن آمد ز راه
به دیبا بیاراست آن قلعه گاه
بهشتی شد از بس که دیبای زر
به هر کوی و برزن کشیدند در
بر افراز هر روزن از داد نای
زن و مرد آن قلعه بربط سرای
دم نای کر کرد گوش سپهر
به نظاره آمد در آن قلعه مهر
سپهدار آمد در ایوان او
نبد آگه از مکر و دستان او
سه روز اندرون قلعه مهمان شدند
ز می خرم و شاد و خندان شدند
ولیکن نبد آگه آن نامجوی
که دام اوفکنده ست مهمان اوی
که ش آرد به دام و به بند آورد
سر نامور در کمند آورد
ز دانا شنیدم من این داستان
که می گفت از گفته راستان
که هرکس که چه در سر ره کند
رهش را زمان سوی آن چه کند
ز گردان دو صد مرد جنگی گزید
