بخش ۴۵ - رزم هیتال شاه با شنگاوه گوید
عثمان مختاریکزین روی شنگاوه چون پیل مست
بزد باز بر دسته گرز دست
درآمد بناورد گه همچو شیر
خروشان و جوشان چو شیر دلیر
چو هیتال آن دید بگریست زار
دلش رزم را شد یکی خواستار
فرود آمد از پیل بر زین نشست
کشن گرزه کاو پیکر ببست
به میدان رزم اندر آمد روان
خروشان چو دیوان مازندان
به شنگاوه گفت ای سگ ناسپاس
نه در چشم شرم و نه در دل هراس
زمن روی برکاشتی در نبرد
کنون با منت هست در سر نبرد
چنانت بکوبم به کوپال نرم
که گردد سرو سینه و یال نرم
