بخش ۶۴ - در رسیدن شهریار به بیشه سوم و کشتن اژدها گوید
عثمان مختاریچه روز دگر شد جهان عطر بار
رسیدند در دامن کوهسار
همه کوه یکسر پر از بیشه بود
که کم اندران بیشه اندیشه بود
ز جمهور پرسید که ای گرد نیو
چه باشد در این بیشه پر غریو
بگفتا در این بیشه یک اژدها ست
ره بیشه را بسته ابر بلا ست
دمان اژدهایی ست چون کوه ژرف
چو بینی بمانی از او در شگرف
صد اندر صد اینجای مأوای اوست
دراندازد از زهر او مار پوست
بترسم کاز این ریمن هولناک
درآید سر بخت ما زیر خاک
سپهبد بدو گفت مشکن دلم
ز گفتن در آتش میفکن دلم
