بخش ۷۹ - رزم شهریار با نقابدار سرخ پوش گوید - عثمان مختاری | ناهیدبخش ۷۹ - رزم شهریار با نقابدار سرخ پوش گوید
عثمان مختاریچو این کوی زرین نمودار شد
سر اختر شب نگونسار شد
دهل زن دگر بر دهل چنگ زد
تبیره همی ناله جنگ کرد
ز هر دو سپه گشت اختر بلند
خروش آمد و ناله نای هند
بگردون همین ناله سنج شد
جهان باز از کینه در رنج شد
دلیران ببستند قلب جناح
تو گفتی که پوشیده گیتی سلاح
پس پرده کین نهان آشتی
قیامت بدان روز پنداشتی
دگرباره آمد میان سپاه
مرآن سرخ پوش اندر آوردگاه
که جوید دگر ره به میدان نبرد
خروشان و جوشان چو شیر نبرد
چه دیدش چنان زنگیی زوش شد
به میدان و چون شیر در جوش شد
چه دیدش دگرباره آن سرخ پوش
به زنگی ببرد حمله چون شیر نر
چو زنگی شد از گرز آن یل ستوه
جهان از پس او همی تاخت اسپ
سپهبد چه دید آن چو آذرگشسپ
گرت هست نیرویی باز و بچنگ
چه دیدش بدو گفت آن سرخ پوش
که زینگونه بر دشت کین برمجوش
تو در کین نه شیری و روباه من
که روباه بگریزد از شیر نر
و یا ماه کم گردد از پیش خور
چه دید مر این گرز چنگال من
کمند و کمان و بر و بال من
چنان دان که هوشت بسر آمداست
و یا اسب بختت بسر آمده است
که ای مرگ را گشته خود خواستار
چه بیند تهی گرگ کوه از پلنگ
ندیدی که در بیشه شیران کین
چه شیران برفتم دگرباره باز
ببستم بکین تنگ برباره باز
نخستین بگو نام و اصل و نژاد
چنین داد پاسخ که ای پاک زاد
به مردی همانا مثال تو نیست
به بالا کوپال و یال تو نیست
مرا نام در جنگ او شیون است
که از من بشیران نو شیون است
ازین پس بسر بر نهم تاج را
ز هندوستان تا به زابلستان
همه مال هندوستان از من است
تو را برده از راه اهریمن است
بگفت و کمان کرد برزه چو شیر
جهان جوی هم چرخ برزه نهاد
بر او تیر بارید مانند باد
دو یل هر دو در زیر جوشن بدند
چو بادی که بر سنگ آرد گذر
چو ترکش تهی شد ز تیر و خدنگ
به هم بر چنان گرز کین کوفتند
که از کین فلک بر زمین کوفتند
مر آن سرخ پوش اندر آمد روان
سپر برد بر سر روان پهلوان
که از درد پیچید یل شهریار
جهان تیره شد در جهان بین اوی
برآورد گرز و بدو راند اسپ
کز آن گرز پیچید برخود چو مار
دو یل هر دو زینسان به گرز گران
خروشان و جوشان چو شیر ژیان
چو از دستها دست و پا بافت رنج
و یا برق کاید بزیر از سحاب
شد از تیغ آتش فشان دشت کین
دو یل بود از کین گره بر جبین
نظاره برایشان زبر گشت مهر
ز رفتن فرو ماند بر جا سپهر
ز خورشید شمشیر شد چون هلال
شد از آتش تیغ کین دشت گرم
دو لشکر نظاره برآن رزم خواه
بدینسان دو شیر اندر آوردگاه
نه یکدم در آن کینه گه دم زدند
چنین نافتاد از لب بام چرخ