بخش ۸۰ - رزم شهریار با نقابدار سرخ پوش گوید - عثمان مختاری | ناهیدبخش ۸۰ - رزم شهریار با نقابدار سرخ پوش گوید
عثمان مختاریفکندند شمشیرها را ز چنگ
کمرها گرفتند از کینه تنگ
ز پشت ستوران بزیر آمدند
دو یل هر دو مانند شیر آمدند
بکشتی گرفتن دو شیر ژیان
گرفتند هر یک دگر را میان
چو شیران بهم دستکین آختند
چنان چونکه خود را به نشناختند
کمرها گسست و زره نیز هم
ز خوی شان زمین شان به شد پر ز نم
دهانشان پر از گرد آوردگاه
ز پی شان همی کرد بر شد به ماه
ز مشعل فروزنده شد روی دشت
زخوی شان در و دشت چون جوی گشت
به نیروی ناخن و چنگالشان
پر ازخون بر و سینه و بالشان
فرو ریخت ناخن سراسر ز چنگ
تو گویی که بودند هر دو پلنگ
چنین تا سر از کوه خورشید زد
جهان روشن از روی خورشید شد
ز هر سو دلیران به پیش آمدند
نه این را ظفر شد نه آن را شکست
کشید از میان دشنه برق فام
چو طاعون زند بر یل نیکنام
چو شیر اندر آمد به آوردگاه
بیامد بر آن دو یل در مصاف
گرفت او گریبان آن سرخ پوش
که در کینه زین سان دگر برمجوش
که این از دلیران نه اندر خورد
جهان جو فرامرز یل را بدید
سپه دار را اشک بر رو دوید
دلیری که آمد در آن کارزار
سپهدار بگریست از آن کارزار
که گویم چه در پیش پروردگار
فرامرز را گفت که ای نامدار
همیشه تو را باد دادار یار
هم از پهلوان زاده اعتی پدر
که گویند با سام کاین نامدار
ز برزوست ما را کنون یادگار
کسی را که باشد چه برزو پدر
ندیدم چه دلداری از زال زر
برآنم که دیگر به زابل زمین
بدان تا به بیند ازین بی پدر
بدو گفت کای گرد با رای داد
کسی چون بگوید تو را بی پدر
که داری تو از گرد برزو گهر
که هر چیز نگذشت آن گشت یاد
کنون برنشین تا به ایران رویم
که شد مدت هفت سال ای دلیر
که از بیشه رفتی برون همچو شیر
سر و روی هم بوسه دادند شاد
چو پاس فرامرز با دین و داد
کز ایران کنم بر دل خویش یاد
در ایران چو باشم ز بن بی پدر
ازایدر تو برگرد ای نامدار
چنان دان که نبود زبن شهریار
همی گفت و می ریخت از دیده آب
که با هم دمی شادمان می خوریم
غم روز بگذشته را کی خوریم
وز آن پس تو برکش به هندوستان
که من رفت خواهم به زابلستان
نشست از بر باره آن شیر مست
چه زنگی چنان دید آمد دوان
بزد نعره ای همچو شیر ژیان
کجا می بری گفت این شیر را
همانا که خواهیش کردن به بند
چنان چونکه کردی مرا در کمند
چو زنگی چنان دید شد در گریز
بخندید از آن پاس پرهیزگار
به زنگی چنان گفت مر شهریار
که از کین گذر کن که عم من است
کزین گونه آشوب اهریمن است
جهان جوی را کای گو پاکدین
که در کینه نر اژدها آمداست
ز نه بیشه آن داستان کرد یاد
چنین تا به خرگاه باز آمدند
کزینگونه برکاشت از رزم اسب
که گوید که هستی تو خود بی پدر
که داری هنر یادگار از پدر
که از سرزنش کردن خویش گوی
به پیچم من از زابل و کوی روی
چو باید کنون تا بدان در زمان
ازین بیش این خون نباید کشید
که مادر به رنج است و نالد بزار
مر آن نامه کامد ز هیتال شاه
نه از بهر این گنج و زر آمدیم
به مردی تو را خواستیم آزمود
وگرنه به تو کینه ما را بود
سوی راه نه بیشه با گیر و دار
ز کین خواستم تابرآرم بدار
کز ایران دوان پاس آمد چه باد
هم اندر زمان آن سپهدار راد
که از دست ایران شد و سیستان
نه جای فرار است برکس نه راه
چو بشنیدم این رفت از من درنگ
شتاب آمدم سوی ایران به جنگ
که ایرانیان را از و پشت راست
چنین آگهی دادم آن پاک دین
که رستم به شد سوی خاور زمین
چه از پاس بشنیدم این سر بسر
که چون آیی از راه نه بیشه باز
تو دانی و ایشان ایا سرفراز
وز آن پس سوی ملک ایران شدم
بدید این گران گرز چنگال من
کنون خیز تا سوی ایران شویم
ز دل درد دیرینه بیرون فکن
بسیج و ز بد کن دلت را رها
که با درد روزی جوانی بمرد
بدردی که داری نهان در جگر
کز ایدر به ایران خرامی چو باد
که سوز دل مهربان مادر است
سپهبد چه بشنید این گفتگوی
چه آتش برافروخت از کینه روی
جهان جوی مردافکن و کامکار
مر آن شاه باروز و کوپال را
کنون هست در بند ارژنگ شاه
به چاه اندرون با سران سپاه
تو لشکر از ایدر به ایران ببر
به رزم اندرون نره شیران ببر
که من زی سراندیب رانم سپاه
برون آرم از چاه ارژنگ شاه
نشانمش بر تخت ز ان پس چه شیر
به ایران سپاه آورم من دلیر
نه ارجاسب مانم نه ارهنگ را
سه روز اندر آن دشت شادان شدند