بخش ۱۱۳ - دادن شهریار فرانک را به ارژنگ شاه گوید
عثمان مختارییکی سخت پیمان کنون یاد دار
به یزدان کازو یافت گیتی قرار
که با شاه ناری دگر کینه پیش
مجویی دگر کینه از کم و بیش
فرانک بدو گفت فرمان تراست
که هستی سرافراز و کیهان تراست
مرآیینه حکمت آرید گفت
بدان تا به بینمش راز نهفت
چه آن آینه برد گنجور شاه
بدو چاره گر کرد یکسر به ماه
چه دل بودش ازکینه با چاره جفت
در آیینه اش عکس اندر نهفت
نه پیدا از آیینه شد روی او
که بادیو بد چاره بد خوی او
سپهبد بدانست راز نهفت
که با دیو دارد نهان رای جفت
بدو گفت که ای ریمن کج نهاد
ندارد دلت راستی هیچ یاد
