فصل اول - یکی میگفت که مولانا سخن نمیفرماید
جلال الدین محمد مولوییکی می گفت که مولانا سخن نمی فرماید گفتم آخر این شخص را نزد من خیال من آورد این خیال من با وی سخن نگفت که چونی یا چگونه ای بی سخن خیال او را اینجا جذب کرد اگر حقیقت من او را بی سخن جذب کند و جای دیگر برد چه عجب باشد سخن سایه ی حقیقت است و فرع حقیقت چون سایه جذب کرد حقیقت به طریق اولی سخن بهانه است آدمی را با آدمی آن جزو مناسب جذب می کند نه سخن بلکه اگر صدهزار معجزه و بیان و کرامات ببیند چون در او از آن نبی و یا ولی جزوی نباشد مناسب سود ندارد آن جزوست که او را در جوش و بی قرار می دارد در که از کهربا اگر جزوی نباشد هرگز سوی کهربا نرود آن جنسیت میان ایشان خفی ست در نظر نمی آید آدمی را خیال هر چیز با آن چیز می برد خیال باغ به باغ می برد و خیال دکان به دکان اما درین خیالات تزویر پنهان است نمی بینی که فلان جایگاه می روی پشیمان می شوی و می گویی پنداشتم که خیر باشد آن خود نبود پس این خیالات بر مثال چادرند و در چادر کسی پنهان است هرگاه که خیالات از میان برخیزند و حقایق روی نمایند بی چادر خیال قیامت باشد آنجا که حال چنین شود پشیمانی نماند هر حقیقت که ترا جذب می کند چیز دیگر غیر آن نباشد همان حقیقت باشد که ترا جذب کرد یوم تبلی السرایر چه جای اینست که می گوییم در حقیقت کشنده یکی ست اما متعدد می نماید نمی بینی که آدمی را صد چیز آرزوست گوناگون می گوید تتماج می خواهم بورک خواهم حلوا خواهم قلیه خواهم میوه خواهم خرما خواهم این اعداد می نماید و به گفت می آورد اما اصلش یکی ست اصلش گرسنگی ست و آن یکی ست نمی بینی چون از یک چیز سیر شد می گوید هیچ از اینها نمی باید پس معلوم شد که ده و صد نبود بلک یک بود وما جعلنا عدتهم الا فتنة کدام صد کدام پنجاه کدام شصت قومی بی دست و بی پا و بی هوش و بی جان چون طلسم و ژیوه و سیماب می جنبند اکنون ایشان را شصت و یا صد و یا هزار گوی و این را یکی بلک ایشان هیچند و این هزار و صد هزار و هزاران هزار قلیل اذا عدوا کثیر اذا شدوا پادشاهی یکی را صد مرده نان پاره داده بود لشکر عتاب می کردند پادشاه به خود می گفت روزی بیاید که به شما بنمایم که بدانید که چرا می کردم چون روز مصاف شد همه گریخته بودند و او تنها می زد گفت اینک برای این مصلحت
