فصل چهارم - گفت که این چه لطف است که مولانا تشریف فرمود
جلال الدین محمد مولویگفت که این چه لطفست که مولانا تشریف فرمود توقع نداشتم و در دلم نگذشت چه لایق اینم مرا می بایست شب و روز دست گرفته در زمره و صف چاکران و ملازمان بودمی هنوز لایق آن نیستم این چه لطف بود فرمود
که این از جمله آن است که شما را همتی عالی ست هر چند که شما را مرتبه عزیزست و بزرگ و به کارهای خطیر و بلند مشغولید از علو همت خود را قاصر می بینید و بدان راضی نیستید و بر خود چیزهای بسیار لازم می دانید اگرچه ما را دل هماره به خدمت بود اما می خواستیم که به صورت هم مشرف شویم زیرا که صورت نیز اعتباری عظیم دارد چه جای اعتبار خود مشارک است با مغز همچنانک کار بی مغز برنمی آید بی پوست نیز برنمی آید چنانکه دانه را اگر بی پوست در زمین کاری برنیاید چون به پوست در زمین دفن کنی برآید و درختی شود عظیم پس ازین روی تن نیز اصلی عظیم باشد و دربایست شود و بی او خود کار برنیاید و مقصود حاصل نشود ای والله اصل معنی است پیش آنکه معنی را داند و معنی شده باشد اینک می گویند رکعتین من الصلوة خیر من الدنیا وما فیها پیش هرکس نباشد پیش آن کس باشد که اگر رکعتین ازو فوت شود بالای دنیا و آنچه دروست باشد و از فوت ملک دنیا که جمله آن او باشد فوت دو رکعتش دشوارتر آید
درویشی به نزد پادشاهی رفت پادشاه باو گفت که ای زاهد گفت زاهد تویی گفت من چون زاهد باشم که همه دنیا از آن من است گفت نی عکس می بینی دنیا و آخرت و ملکت جمله ازان من است و عالم را من گرفته ام تویی که
