فصل پنجم - این سخن برای آنکس است که او به سخن محتاج است
جلال الدین محمد مولویاین سخن برای آن کس است که او به سخن محتاج است که ادراک کند اما آنک بی سخن ادراک کند با وی چه حاجت سخن است آخر آسمان ها و زمین ها همه سخن است پیش آن کس که ادراک می کند و زاییده از سخن است که کن فیکون پس پیش آنکه آواز پست را می شنود مشغله و بانگ چه حاجت باشد
حکایت شاعری تازی گوی پیش پادشاهی آمد و آن پادشاه ترک بود پارسی نیز نمی دانست شاعر برای او شعر عظیم غرا به تازی گفت و آورد چون پادشاه بر تخت نشسته بود و اهل دیوان جمله حاضر امرا و وزرا آن چنانک ترتیب است شاعر به پای استاد و شعر را آغاز کرد پادشاه در آن مقام که محل تحسین بود سر می جنبانید و در آن مقام که محل تعجب بود خیره می شد و در آن مقام که محل تواضع بود التفات می کرد اهل دیوان حیران شدند که پادشاه ما کلمه ای به تازی نمی دانست این چنین سرجنبانیدن مناسب در مجلس ازو چون صادر شد مگر که تازی می دانست چندین سال از ما پنهان داشت و اگر ما به زبان تازی بی ادبی ها گفته باشیم وای برما او را غلامی بود خاص اهل دیوان جمع شدند و او را اسب و استر و مال دادند و چندان دیگر بر گردن گرفتند که ما را ازین حال آگاه کن که پادشاه تازی می داند یا نمی داند و اگر نمی داند در محل سرجنبانیدن چون بود کرامات بود الهام بود تا روزی غلام فرصت یافت در شکار و پادشاه را دلخوش دید بعد از آن که شکار بسیار گرفته بود از وی پرسید پادشاه بخندید گفت والله من تازی نمی دانم اما آنچ سر می جنبانیدم و تحسین می کردم که معلوم است که مقصود او از آن شعر چیست سر می جنبانیدم و تحسین می کردم که معلوم است پس معلوم شد که اصل مقصود است آن شعر فرع مقصود است که اگر آن مقصود نبودی آن شعر نگفتی پس اگر به مقصود نظر کنند دوی نماند دوی در فروع است اصل یکی است همچنانک مشایخ اگرچه به صورت گوناگونند و به حال و افعال و احوال و اقوال مباینت است اما از روی مقصود یک چیز است و آن طلب حق است چنانک بادی که در سرای بوزد گوشه ی قالی برگیرد اضطرابی و جنبشی در گلیم ها پدید آرد خس و خاشاک را بر هوا برد آب حوض را زره زره گرداند درختان و شاخ ها و برگ ها را در رقص آرد آن همه احوال متفاوت و گوناگون می نماید اما ز روی مقصود و اصل و حقیقت یک چیز است زیرا جنبیدن همه از یک باد است گفت که ما مقصریم فرمود کسی را این اندیشه آید و این عتاب به او فرو آید که آه در چیستم و چرا چنین می کنم این دلیل دوستی و عنایت است که و یبقی الحب ما بقی العتاب زیرا عتاب با دوستان کنند با بیگانه عتاب نکنند اکنون این عتاب نیز متفاوت است بر آنک او را درد می کند و از آن خبر دارد دلیل محبت و عنایت در حق او باشد اما اگر عتابی رود و او را درد نکند این دلیل محبت نکند چنانک قالی را چوب زنند تا گرد ازو جدا کنند این را عقلا عتاب نگویند اما اگر فرزند خود را و محبوب خود را بزنند عتاب آن را گویند و دلیل محبت در چنین محل پدید آید پس مادام که در خود دردی و پشیمانیی می بینی دلیل عنایت و دوستی حق است اگر در برادر خود عیب می بینی آن عیب در توست که درو می بینی عالم همچنین آیینه است نقش خود را درو می بینی که المومن مرآة المومن آن عیب را از خود جدا کن زیرا آنچ ازو می رنجی از خود می رنجی
