فصل هفدهم - این مقری قرآن را درست میخوانَد آری صورت قرآن را درست میخواند
جلال الدین محمد مولویاین مقری قرآن را درست می خواند آری صورت قرآن را درست می خواند ولیکن از معنی بی خبر دلیل بر آنکه حالی که معنی را می باید رد می کند به نابینایی می خواند نظیر ش مردی در دست قندز دارد قندزی دیگر از آن بهتر آوردند رد می کند پس دانستیم قندز را نمی شناسد کسی این را گفته است که قندز است او به تقلید به دست گرفته است همچون کودکان که با گردکان بازی می کنند چون مغز گردکان یا روغن گردکان به ایشان دهی رد کنند که گردکان آنست که جغ جغ کند این را بانگی و جغجغی نیست آخر خزاین خدای بسیار ست و علم های خدای بسیار اگر قرآن را به دانش می خواند قرآن دیگر را چرا رد می کند با مقری یی تقریر می کردم که قرآن می گوید که قل لو کان البحر مدادا لکلمات ربی لنفد البحر قبل ان تنفد کلمات ربی اکنون به پنجاه درم سنگ مرکب این قرآن را تواند نبشتن این رمزی ست از علم خدای همه علم خدا تنها این نیست عطار ی در کاغذ پاره ای دارو نهاد تو گویی همه دکان عطار اینجاست این ابلهی باشد آخر در زمان موسی و عیسی و غیرهما قرآن بود کلام خدا بود اما به عربی نبود تقریر این می دادم دیدم در آن مقری اثر نمی کرد ترکش کردم آورده اند که در زمان رسول صلی الله علیه و سلم از صحابه هرکه سوره ای یا نیم سوره یاد گرفتی او را عظیم خواندندی و به انگشت نمودندی که سوره ای یاد دارد برای آنک ایشان قرآن را می خوردند منی را از نان خوردن یا دو من را عظیم باشد الا که در دهان کنند و نجایند و بیندازند هزار خروار توان خوردن آخر می گوید رب تالی القرآن والقرآن یلعنه پس در حق کسی ست که از معنی قرآن واقف نباشد الا هم نیک است قومی را خدای چشم هاشان را به غفلت بست تا عمارت این عالم کنند اگر بعضی را از آن عالم غافل نکنند هیچ این عالم آبادان نگردد غفلت عمارت و آبادانی ها انگیزاند آخر این از غفلت بزرگ می شود و دراز می گردد و چون عقل او به کمال می رسد دیگر دراز نمی شود پس موجب و سبب عمارت غفلت است و سبب ویرانی هشیاری ست اینک می گوییم از دو بیرون نیست یا بنابر حسد می گویم یا بنابر شفقت حاشا که حسد باشد برای آنکه حسد را ارزد حسد بردن دریغ است تا به آنکه نیرزد چه باشد الا از غایت شفقت و رحمت است که می خواهم که یار عزیز را به معنی کشم آورده اند که شخصی در راه حج در بریه افتاد و تشنگی عظیم بر وی غالب شد تا از دور خیمه خرد و کهن دید آنجا رفت کنیزکی دید آواز داد آن شخص که من مهمانم المراد و آنجا فرود آمد و نشست و آب خواست آبش دادند که خوردن آن آب از آتش گرم تر بود و از نمک شور تر از لب تا کام آنجا که فرو می رفت همه را می سوخت این مرد از غایت شفقت در نصیحت آن زن مشغول گشت و گفت شما را بر من حق ست جهت این قدر آسایش که از شما یافتم شفقتم جوشیده است آنچ به شما گویم پاس دارید اینک بغداد نزدیک است و کوفه و واسط و غیرها اگر مبتلا باشید نشسته نشسته و غلتان غلتان می توانید خود را آنجا رسانیدن که آنجا آبهای شیرین خنک بسیار است و طعام های گوناگون و حمام ها و تنعم ها و خوشی ها و لذت های آن شهر ها را برشمرد لحظه ای دیگر آن عرب بیامد که شوهر ش بود تایی چند از موشان دشتی صید کرده بود زن را فرمود که آن را پخت و چیزی از آن به مهمان دادن مهمان چنانکه بود کور و کبود از آن تناول کرد بعد از آن در نیم شب مهمان بیرون خیمه خفت زن به شوهر می گوید هیچ شنیدی که این مهمان چه وصف ها و حکایت ها کرد قصه مهمان تمام بر شوهر بخواند عرب گفت همانا زن مشنو ازین چیزها که حسودان در عالم بسیارند چون ببینند بعضی را که به آسایش و دولتی رسیده اند حسد ها کنند و خواهند که ایشان را از آنجا آواره کنند و ازان دولت محروم کنند اکنون این خلق چنینند چون کسی از روی شفقت پند ی دهد حمل کنند بر حسد الا چون در وی اصلی باشد عاقبت روی به معنی آرد چون بر وی از روز الست قطره ای چکانیده باشند عاقبت آن قطره او را از تشویش ها و محنت ها برهاند بیا آخر چند از ما دوری و بیگانه و در میان تشویش ها و سودا ها الا با قومی کسی چه سخن گوید چون جنس آن نشنیده اند از کسی و نه از شیخ خود
