فصل بیست و ششم - از فقير آن به که سؤال نکنند زیرا که آنچنانست
جلال الدین محمد مولویاز فقیر آن به که سؤال نکنند زیرا که آنچنانست که او را تحریض می کنی و بر آن می داری که اختراع دروغی کند چرا زیرا که چو او را جسمانیی سؤال کرد او را لازمست جواب گفتن و جواب او آنچنانک حقست به وی نتواند گفتن چون او قابل و لایق آن چنان جواب نیست و لایق لب و دهان او آنچنان لقمه نیست پس او لایق حوصله ی او و طالع او جوابی دروغ اختراع باید کردن تا او دفع گردد و اگرچه هرچ فقیر گوید آن حق باشد و دروغ نباشد ولیکن نسبت با آنچ پیش او آن جوابست و سخن آنست و حق آنست آن دروغ باشد اما شنونده را به نسبت راست باشد و افزون از راست درویشی را شاگردی بود برای او درویزه می کرد روزی از حاصل درویزه او را طعامی آورد و آن درویش بخورد شب محتلم شد پرسید که این طعام را از پیش که آوردی گفت والله من بیست سال است که محتلم نشده ام این اثر لقمه ی او بود و همچنین درویش را احتراز می باید کردن و لقمه ی هر کسی را نباید خوردن که درویش لطیف است در او اثر می کند چیزها بر او ظاهر می شود همچنانک در جامه ی پاک سپید اندکی سیاهی ظاهر شود اما بر جامه ی سیاه که چندین سال از چرک سیاه و رنگ سپیدی ازو گردیده باشد اگر هزارگون چرک و چربش بچکد بر خلق و بر او آن ظاهر نگردد پس چون چنین است درویش را لقمه ی ظالمان و حرام خواران و جسمانیان نباید خوردن در درویش لقمه ی آنکس اثر کند و اندیشه های فاسد از تأثیر آن لقمه ی بیگانه ظاهر شود همچنانک از طعام آن دختر درویش محتلم شد والله اعلم
